دلم تنگ میشود برایتان، استاد؛ برای آنکه با طمانینهی نگاه و آرامشِ کلامتان مثل همیشه به نام بخوانیدم و آنجا که مستاصلام و در اضطرار، بگویید: آرام باش دخترم.
هر دختری اگر آنقدر خوشبخت باشد، در زندگی دو پدر دارد: یکی پدری که به او زندگی بخشیده و دیگری پدری که به او چگونه زیستن آموخته. و شما برایم آن پدر دوم بودید.
یادم نمیرود اولین کنفرانسام را. گفتم اضطراب برای ارائه دارم. گفتید: دو سانت بالای سرِ آخرین نفر را نگاه کن و نگاهت را از چپ به راست بگردان، همه فکر میکنند به آنها نگاه میکنی. و من، هر بار که فراگیری را میبینم که اضطراب ارائه برابر جمع دارد، همین پند را به او میدهم و با افتخار میگویم این تکنیک را استادم به من آموخته. آخریناش همین امروز ظهر بود.
یادم نمیرود روزِ سخنرانیام در وزارت امور خارجه را که وقتی اضطرابام برای سخنرانی را در دستانم دیدید، آرام خم شدید و گفتید: آرام باش دخترم… ما کنارت هستیم.
ساعتی که پانزده سال است بر دست دارم، با آن شصتهزار تومانی خریدهام که بابتِ حقالتحریرِ مقالهایست که شما پرداختش کردید. به دانشجویی که تنها سال دوم بود، به کسی که در آن هیاهو صدایی نداشت. هر بار که میبرم و خستهام، لمساش میکنم و غرق در ژرفنای زمان، به خودم میگویم: آرام باش دختر.
امروز که میثم برایم پیام درگذشتتان را فرستاد، گیج و مبهوت که چرا و چگونه میشود که دانشگاه از وجود مبارک شما خالی شود، به یاد میآورم آن روزهای سخت را، آن سختروزها که قلمام نمینوشت و دلم به کار کردن در این رشته نمیرفت؛ که با آرامشِ همیشگیتان به من گفتید: تو مستعدی دخترم. سعی کن در زندگی ثروتمند باشی و با انسانهای ثروتمند نشست و برخاست کنی. ثروتمند در اخلاق و ثروتمند در تحصیل مال، تا مبادا شبیه آن افرادی شوی که این جفا را در حق تو کردهاند. و من چقدر جهد ورزیدم که آنگونه که گفتید، ثروتمند باشم… بهخاطر خودم، بهخاطر پند شما.
نمیدانم دیگر چگونه میبایست به پاگرد گروه تاریخ بهشتی پا بگذارم؛ در اتاقِ اولی که شما ننشسته باشید و پس از در زدنام نگویید: بفرمایید داخل… خوش آمدی دخترم.
امروز جامعهی تاریخ ایران، ناباورانه کریم سلیمانی دهکردی، یکی از شریفترین و فرزانهترین اساتید خود را از دست داد.
از عصر امروز چند تماس از دسترفته و پیام از همکلاسیهای قدیمی به سمتم روانه شده که جویای صحت خبر درگذشتتان است؛ حساباش از دستم در رفته. توانِ پاسخ ندارم. اینک که این متن را مینویسم، گریه امانام نمیدهد.
دلم تنگ میشود، استاد، که با آن آرامشِ همیشگیتان به نام بخوانیدم و بگویید: سلام دخترم.
*دکتر کریم سلیمانی هموند هیات علمی و استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی بود.
دکتر سلیمانی، یکشنبه ۱۲ امردادماه ۱۴۰۴ درگذشت. وی زادهی 1336 و دانشآموخته دکترای ایرانشناسی از دانشگاه بامبرگ آلمان بود.

4 پاسخ
دکتر سلیمانی آرام و پدرانه سر کلاس های ما بچه های کارشناسی. استاد یونان و روم سال ۱۳۸۵ دانشگاه شهید بهشتی.
دوست قدیمی ام. امروز از درگذشتت آگاه شدم. آخرین باری که همدیگر را دیدیم کی بود؟، در جلسه ای درباره ی جستجو برای ارتقا نقش زنان در ایران….؟؟؟ خیلی سال پیش بود… محمد رضا چیت ساز. آدینه 17 امرداد 1404
من شصت و چهار سالم است. اهل مطالعه و پژوهش هم هستم. آنهم تاریخ. اما تازه با درگذشت دکتر کریم سلیمانی دهکردی و نام این همشهری خودم آشنا میشوم؟!
آنهم استادی که تاریخ تدریس میکرده و دارای آثار و مقالات متعددی بوده؟!
ایراد از کجاست، واقعاً نمیدانم؟!
حتا من یک مقاله و یک اثر از ایشان نخوانده و ندیدم؟!
ایشان ظاهرآ پس از تحصیل در خارج و بازگشت به ایران فقط و فقط در همان چارچوب دانشگاه شهید دکتر بهشتی مشغول بوده و پایش را از آن شهر و دانشگاه بیرون نگذاشته است. طوری که برای من کاملآ گمنام مانده است؟!
این از عجایب روزگار نیست؟!
روحش شاد.
سلام دوستان و هم رشته ای های من
من هم خاطره که نه بلکه خاطرات خوب و خوشی در محضر ایشان داشتم. راستش بیش از آن که تدریس تاریخ در مقطع ارشد تاریخ جهان ایشان را به یاد داشته باشم که البته با روشی نو آورانه و دانشجو محور تدرس می کرد، این اخلاق حسنه او ست که در ذهن من برجسته شده و شیوه رفتار بویژه با دانشجویانش الگوی همیشگی برای من است. خداوند ایشان را قرین رحمت خود قرار دهد. جاودان باد نام و یاد این استاد اخلاق عملی