درست سیودو سال پیش به تاریخ ۲۸ امرداد ۱۳۷۲ (نوزدهم آگست ۱۹۹۳) بود که پس از پذیرش در آزمون روانه ساختن دانشجویان برای ادامه تحصیل در دوره دکترا سوار هواپیما شدم. درواقع بعد از حدود دو سال تلاش و کشوقوس، همراه با تامین همه موارد اداری و حقوقی درخواستی وزارت علوم و آموزش عالی آن زمان، سرانجام کار من جور شد تا راهی انگلستان شوم. با هیجان زیاد و با کلی باروبنه، از یزد به تهران آمدم و با یک خداحافظی همراه با هزاران امید و آرزو و کاسه آبی که مادرم پشت پایم به کوچه ریخت به فرودگاه مهرآباد رسیدم. بقیه موارد یادم نیست چگونه گذشت ولی هنگامیکه سوار هواپیما میشدم قلبم بهشدت میزد چراکه در عمر من این لحظهای تاریخی حساب میشد. پسازآن همه زحمات شبانهروزی و آزمونهای مکرر زبان انگلیسی و پس از یک سال و اندی، گذشتن از آن آزمون آخری زبان و سپس تکمیل امور پذیرش با نامهنگاری با دانشگاه شفیلد در انگلستان، درنهایت این سفر به یاری وزارت علوم و آموزش عالی[1] به قول پدرزنم، خوشنشین شده بود و راهی شده بودم. هدف من از نوشتن این مطلب بیان تجربههای یک هفته نخست برخورد من با شهر لندن و سپس ادامه راه و تجربههای چندروزه نخست در شهر شفیلد است. ازآنجاکه از انگلیسیها نوشتارها و سفرنامههای متعدد درباره ایران منتشرشده است بد ندیدم که من هم پاره کوچکی از خاطرات و بخشی از تجربههای خویش را از این سرزمین با دیگران شریک شوم.
یادمان باشد که در آن زمان حدود سی سال پیش استفاده از ایمیل و اینترنت در دانشگاه ما یا در بیشتر محیطهای اداری هنوز رایج نبود و همه امور ما با نامهنگاری انجام میگرفت و گاه رفتوبرگشت پاسخ یک نامه یک تا دو ماه به درازا میکشید. به همین دلیل مراحل مختلف انجام کارهای اداری و حقوقی به همراه آزمونهای زبان انگلیسی رویهم حدود دو سال به درازا کشید. به هر جهت، همه این زحمات به بار نشسته بود و با هیجان و خوشحالی بی وصفی سوار هواپیما شدم.
اینیک هواپیمای بویینگ شرکت هواپیمایی ملی ایران (هما) بود که در آن روز (فکر میکنم پنجشنبه بود) پر از مسافر بود و در آن زمان تقریبا جای خالی نداشت. در کنار من با – یک کاپشن و شلوار ساده- آقایی بسیار شیکپوش با کراوات و کتوشلوار رسمی و اتوکشیده نشسته بود که تا پایان سفر بسیار بهسختی و رفتهرفته همصحبت شدیم. این درواقع نخستین بار در درازای عمرم بود که از کشور و شهر و کاشانه خویش راهی سرزمینی دیگر با تاریخ و ماجراهایی دیگر میشدم که تنها در قصههایی مانند داستان کینگ آرتور و دلاوران میزگرد در کودکی خوانده بود (کتابهای طلایی قدیم[2]).
هنگامیکه هواپیما از زمین به هوا برخاست ناگه اشک از چشمانم جاری شد! نتیجه همه آن تلاشها و کوششها را در این پرواز میدیدم. چقدر گفتار ناامیدکننده شنیده بودم و چهحرفهای حسرتبار به گوشم خوانده بودند که از این کار منصرف شوم. بسا دوستان و فامیل زرتشتی که میگفتند بسیار بعید است که فرصتی برای ما باشد و بیخودی امید نداشته باش! یا اینکه دوست و همکاری که میگفت: «آقای مهرشاهی بیکاری این آخر عمری (چهل سال داشتم) میخواهی خونه و زندگی را بزاری و بری در ملک غریب با مردم نژادپرست سروکله بزنی!». دیگری میگفت: «آقا شما که داری از مرکز تحقیقات (دوره عالی تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی) دکترایت را میگیری حیف نیست نیمهکاره میگذاری و میروی؟»؛ اما یک دوست همکار گرامی و نازنین که مدیر گروه ما بودند مرا برای رفتن تشویق و راهنمایی میکردند. خودم هم کم اهل ماجراجویی و خطر نبودم و آرزوی دیدن محیط علمی و آموزشی پیشرفتهتری را در سر داشتم.
هنگامیکه هواپیما در اوج خود بر فراز تهران رسیده بود و همچنان چشمانم خیس بود یاد فریادی افتادم که استیو مک کویین در آخرین لحظات آزادیاش از اسارتگاه فرانسویها و از یک جزیره متروکه (در فیلم معروف پاپیون) بهسوی آسمان سر داده بود[3]! همواره آن صحنه و آن لحظه پیش چشمانم هست. البته در آن فیلم، پاپیون قهرمان داستان، درصحنه پایانی با امواج دریا در مبارزه بود و من در روبروی خویش رویارویی با دنیایی جدید با مردمانی متفاوت با زبان و فرهنگی دیگر و مبارزه با امواج بلند دانش را میدیدم. در همان لحظات همچنان خدا را شکر میکردم که مرا یاری کرده تا بتوانم این راه دشوار را طی کنم.
شخصی که در کنارم نشسته بود بسیار کمحرف بود و جواب سلام مرا هم بهسختی داد. کمی که گذشت چون نخستین بار بود که سوار هواپیمایی در مسافرتی خارجی[4] میشدم صبر کردم که ببینم سایر مسافرین در طول سفر چه میکنند و من هم یاد میگرفتم! مثلا اینکه چگونه مهماندار را خبر میکنند یا هنگام رسیدن وعده خوراک چطور رفتار میکنند!! با گذشت زمان و پیش از زیادتر خسته شدن با مسافر کنار خویش شروع به صحبت کردم و یک سری پرسشهایی درباره مسافرت در لندن از ایشان پرسیدم. هدف من این بود که ابتدا دو روز در لندن باشم چراکه یکی از آرزوهای من دیدن پارک معروفی بود به نام «هاید پارک[5]» در مرکز لندن. به یادم هست که در کتاب زبان انگلیسی (کلاس هفتم یا هشتم دبیرستان اواسط دهه چهل خورشیدی) نام و مشخصات فشردهای از این پارک تاریخی را خوانده بودیم. شنیده بودم که اگر یکتن میخواست اعتراضی آتشین به خانواده یا مقامهای سلطنتی یا دولتی بکند که خطرناک بود میتوانست روی یک چهارپایه در این پارک بایستد و هر چه دلِتنگش میخواهد بگوید! از شوهرخالهام شنیده بودم که هر فردی میتواند درون هاید پارک به شرطی که پایش در خاک انگلیس نباشد هر بدوبیراهی میخواهد (البته در حد متعارف آن) به هر مقامی در انگلستان فریاد کند. به همین دلیل افراد معترض یک صندلی یا چهارپایه زیر پای خویش میگذاشتند و به اعتراض میپرداختند. میخواستم این موضوع را با چشم و گوش خویش در این پارک تجربه کنم! البته بعدها فهمیدم که از سال 1872 میلادی قانونی در انگلستان به تصویب رسیده بود که در آن سخنرانی آزاد در بخش مشخصی از هاید پارک قانونی اعلام شده بود. عنوان این قانون[6] Park Regulation Act بود که هنوز هم به نیرو و قوت خود باقی است. مرد میانسال همسفرم گفت که برای کاری شخصی عازم لندن است و به نظر میرسید که آمدوشد مالی داشت. از او درباره آمدورفت و جابجایی در شهر لندن از محل فرودگاه به محل هایدپارک پرسیدم که مقداری راهنمایی کرد و توضیح داد که قطارهای زیرزمینی یا روزمینی (مترو) ما را به مرکز شهر لندن میرسانند ولی البته بعد فهمیدم باید جهت حرکت این قطارها را دقت نمود که برخلاف جهت جابجا نشوی! در ضمن بعدتر و زمان پیاده شدن در فرودگاه فهمیدم که اتوبوسهای دوطبقه با مبلغ پنج پوند انگلیس مرا تا مرکز شهر و نزدیک هاید پارک میرسانند. ولی این همسفر متشخص من یادآور شد که قرار است او با یک دوست که به دنبالش میآید همراه شود و درنتیجه بهمحض رسیدن به فرودگاه عجله دارد که برود و این معنایش این بود که بیشتر مزاحمش نشوم. درنهایت هم سفارشها مکرر درباره محافظت از جیب و کیف پول و کولهپشتی و از این حرفها گفت که خودم از همان تهران در این مورد بسیار ارشاد شده بودم!
هنگامیکه خلبان هواپیما نزدیک شدن به آسمان لندن را اعلام داشت قلبم بهشدت میتپید و دچار اضطراب بودم که حالا در یک پایتخت بزرگ، در کشوری که تاکنون در آن نبودهام چگونه راه خویش را بهسوی خانه یکی از بستگان پدر خود (روانشاد دهقانیان) بیابم و چگونه به دیدار هاید پارک نایل بشوم؟ دلم به مسافران ایرانی زیادی خوش بود که در هواپیما حضور داشتند. خلاصه هواپیما رسید و نشست و ما مسافران بعد از کمی معطلی پیاده شدیم. من کولهپشتی بر دوش به همراه یک مسافر ناشناس ایرانی دیگر که قول داده بود مرا راهنمایی میکند اول به محل گذرنامه و انگشتنگاری و بعدازآن به محل برداشت چمدانها رفتم و گذشتم. از مسافر همسفر خوشتیپ و متشخص من هیچ اثری نبود و رفته بود. یک ایرانی مرا راهنمایی کرد که میتوانم بار خود را بهجز کولهپشتی وسایل و لباسخواب به قیمت پنج پوند (؟) در یک جعبه امانات اجارهای در فرودگاه بگذارم و آسوده بارتر بروم. خوشحال شدم؛ اما به هنگام بالا و پایین کردن از پلهها هیچ ایرانی دیگری نمانده بود و همه رفته بودند. یک چمدان بسیار سنگین هم داشتم که شاید حدود سیوپنج کیلو میشد یا بیشتر. شوربختانه از بودن آسانسور در سالن فرودگاه آگاهی نداشتم. استرس و اضطراب هم آنقدر بود که به چیز دیگری بهجز بالا رفتن از پلهها فکر نمیکردم! ناگهان و مانند دستی از عالم دیگر، یکتن سیاهپوست قویهیکل سررسید و پرسید که کمک میخواهم؟ من هم با خوشحالی جواب مثبت دادم و او آن چمدان را بر دوش نهاد و از یک سمت بالا برد و من با کولهپشتی و چمدان کوچکتر حدود بیست کیلویی هم به دنبالش بالا رفتم و دوباره از پلهها سرازیر شدیم به سمت دیگر سالن و محل صندوق امانات فرودگاه. وقتی به محل پذیرش صندوق امانات رسیدیم دوست یاور سیاهپوست من پرسید که آیا دانشجویم؟ گفتم بله! گفت: سعی کن دیگر هیچوقت بارت را در لندن به آدم غریبه ندهی!! با تعجب نگاهی به او انداختم که گفت من هم مثل تو یک دانشجو هستم ولی تا زمانی که بتوانی بارت را با خودت ببر و به افراد ناشناس نسپار! گفتم چشم (اوکی). از او تشکر کردم و نخستین درس را در لندن از این دوست ناشناس آموختم. بعد از گرفتن کلید و ثبت مشخصات در قسمت پذیرش بار، تمام بار خود بهجز کولهپشتی و وسایل خواب را در یک صندوق امانات گذاشتم و درش را قفل کردم. نمیدانم قیمت کرایه این صندوق برای ۲۴ ساعت پنج پوند بود یا کمتر. الان درست یادم نیست. بعدازآن از همان کارمند پذیرش که در آن لحظه مشتری دیگری نداشت، راه رسیدن به محله بیزواتر Bayswater در شمال هاید پارک را پرسیدم و او راهنمایی کرد که چگونه به ایستگاه اتوبوسهای ویژه فرودگاه بروم که مرا تا نزدیک هاید پارک برساند. این اتوبوسهای بزرگ دوطبقه فرودگاه سبزرنگ بودند و جای ویژهای هم برای بار مسافران درون اتوبوس داشتند. مبلغ پنج پوند هم کرایه بلیت این اتوبوس میشد که پرداختم و بلیت گرفتم و سوار شدم. سوار اتوبوس شدن همان و دیدن دوست همسفر شیکپوش و کتوشلوار و کراواتی در ردیف آخر اتوبوس همان. من هم درست مانند پونه که مار از آن بدش میآید رفتم بغلدست آن آقا نشستم که بسیار جا خورد. پرسیدم: آقا ببخشید دوستتان نیامد؟! گفت: نه نتوانست بیاید. این اتوبوسها هم بد نیست و مرا به مقصد میرسونه! اما در ذهن من آن دنگ و فنگ و پز عالی و جلال و جبروت، به اتوبوس دوطبقه پنج پوندی طبقه عادی جامعه نمیخورد. درس دومی که در شهر لندن در همان ابتدای ورود گرفتم این بود که همیشه خودت باش و تظاهر به چیزی که نیستی نکن! البته این درس را سالها پیش آموخته بودم ولی حالا به آشکار از نزدیک دیدم. جالب این بود که اینطرف از رو هم نمیرفت!
ادامه دارد…
[1] و بهویژه با همراهی و راهگشاییهای ریاست وقت دانشگاه یزد آقای دکتر جلیل شاهی که چون یک پدر دلسوز در کنار اعضای کادر علمی دانشگاه بودند.
[2] کتابهای طلایی مجموعهای کتاب ویژه کودکان و نوجوانان بود که به کوشش انتشارات امیرکبیر در دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خورشیدی باکیفیت بسیار خوب و با جلدهای مقوایی و روغنی به چاپ میرسید (برگرفته از: https://oldmag.ir/product/)
[3] سکانس پایانی فیلم پاپیون نسخه اصلی (سال ۱۹۷۳) با بازی استیو مک کویین و داستین هافمن به نام «پیش بهسوی آزادی» معروف شده است.
[4] البته پیش از انقلاب در اوایل دهه پنجاه تجربه مسافرتی با هواپیمای چهار موتوره انگلیسی شرکت ملی نفت از آبادان به تهران به همراه مادرم را داشتم.
[5] Hyde Park
[6] قانون مقررات پارک در انگلستان ۱۸۷۲ میلادی

25 پاسخ
با درودهای فراوان به کدبان داریوش مهر شاهی عزیز،. از نوشته های شما که بیشتر خاطرات و شرح حال ( بمانند بک فیلم مستند) است بسیار لذت میبرم و میآموزم، سپاس از شما و سپاس از امردادیان عزیز…. سبز و آباد باشید
سپاس از شما مهین بانوی گرامی. البته کاستی ها هم حتما دارد. اگر یادآور شوید خوشحال می شوم.
روز بخیر جناب مهرشاهی . سفر کردن خودش یک دانشگاه است. در مورد اقای دهقانیان گفتید. مرا یاد همکلاسی ام در دبستان انداختید او هم زمان های دور یعنی زمان راهنمایی با خانواده به انگلستان رفت. زن عمویش پروین خانم همسر اقای ماندگار (فروشگاه جمشید) فامیل مادری و پدری ام میشدند. انها نیز سالها بعد به امریکا مهاجرت کردند. به نظرم اگر درست باشد فامیل شده ایم. پس به نظر میاید که بهتان تحصیلات در انگلستان خوب خوش گذشته است که مرور خاطرات شاید تمام دیدار باشد. اما وطن چیز دیگری است. منتظر بقیه ی خاطراتتان هستیم. شاد و سلامت باشید.
با درود و تشکر از مهر شما.خوشحالم که این خاطرات از یک سفر برایتان یادآور خاطرات خوش بوده است. اما چطور به این نتیجه رسیده اید که تحصیلات در انگلستان خوش گذشته است!!! این نتیجه گیری را از کجا حاصل کردید؟ اتفاقا دوره تحصیلی در انگلستان سخت ترین دوران عمر من بوده است البته به همراه در گیری با مشکلات قلبی همسرم در آنجا. هیچگاه آن سختی ها را در هیچ جای دیگر ندیدم. اما خوشحالم که زنده و تا حدی آگاه تر در آمدم.
نوشته هاى آقاى دكتر مهرشاهى، مثل هميشه با قلمى روان و زبانى ساده به دل مى نشيند.
سپاس از شما جناب رمضانی. لطف دارید و باعث دلگرمی میشوید. اگر نکته یا نکته هایی هم دیدید که جای بهبودی دارد در صورتی که با ایمیل به من یادآوری کنید خوشحال میشوم.
استادگرانسنگ جناب اقای دکترمهرشاهی عزیز
بنده ازسال ۶۹تا۷۲افتخارشاگردی کلاس های پرمحتوای شمادر دروس جغرافیای تاریخی وژئومورفولوژی راداشتم انصافا کلاس حضرتعالی یکی ازمعدود کلاس هایی بود که میدیدم استادباجدیت وعلاقمندی زیاد به درس تدریس میکرد ودرهمان سالها شاهدتلاش وکوشش شمادر یادگیری زبان انگلیسی و.. بودم خوشحالم که همانطور که خودتان ذکر کردید جنابعالی بعنوان یک ایرانی اصیل ومتعصب به کشور خاطرات خودرا انشانمودیدفقط اون قسمت که فرمودید که به یادفریاداستیومک کویین افتادیدکه ازاسارات وجزیره متروکه رهاشده بود بنظرم قیاس درستی نیست شماازکشور ایران باتمدن ۲۵۰۰ساله عازم انگلستان بودید نه یک جزیره متروکه بهرحال خودتان میدانیدکه چقدربه شماارادت دارم انشاالله ازادامه خاطرات شاگرد خودرامحروم نفرمایید مجددا ازاینکه بنده رامورد لطف قراردادید وخاطرات خودرابرایم ارسال کردیدارادتمندسیدمحمودمیرابوالقاسمی بهابادی
درود فراوان آقای دکتر میر ابوالقاسمی گرامی. سپاس از مهر و محبت شما به این آموزگار. خوشحالم که دانشجویان و شاگردان خوبی داشته ام که توانایی و پیشرفت آنان در خدمت به جوانان و کشور عزیزمان مایه افتخار است. نوشته های افراد اگر از دل برآید و یادآور واقعیت آن چه باشد که بر آنان گذشته است باید دست نخورده به دست دیگران برسد. هر نوشتاری در واقع نشانه حال و هوا و احساس شخص می تواند باشد. نوشتار من یک متن علمی یا تخصصی در یک موضوع ویژه نیست بلکه یادگار احساسات من در برخورد با یک سفر است. در مورد ملک یا ممکلت با تمدن ۲۵۰۰ ساله هم صحبت بسیار است ولی چه کرده اند که اکنون چنین تنها و بی یاور و متروک مانده است که حتی توان فرآهم آوردن آب و برق مردم را هم نیست؟!
با سپاس از شما و بدرود
سلام اقای دکتر مهر شاهی عزیز . متن خاطرات عزیمت شما را به بلاد کفر را خواندم . در زبان محاوره چنان ملموس نوشته اید که خواننده خودش را در صحنه می بیند و بسیار جالب بود. مرور خاطرات بخشی از کار روز مره ما پا به سن گذاشته ها است زل زدن به یک نقطه و مرور این خاطرات انعکاس خوشی غم و نگرانی را توام می شود در چهره دید. و شما بخوبی این ویژگی را به تحریر اورده اید. منتظر شنیدن بقیه ماجرا مانده ایم. روزگار شاد و خوش. ارادتمند
درود آقای دکتر و سپاس از یادداشت شما. بله درست است. برای پا به سن گذاشته ها پرداختن به خاطرات ویژگی ها و جنبه های مختلفی دارد که یکی از آنها نگاهی به فراز و فرودهای زندگی مان در بهترین و سخت ترین ایام عمر است و این که چگونه از آن فرود ها و سختی ها سالم یا آبدیده تر از آب در آمدیم و یا به کلی از هم پاشیدیم! از پیامتان سپاسگزارم.
سلام. این نوشته ها بیشتر از آن لحاظ بمن چسبید که خودم هم درست در همان سال بعنوان بورسیه وزارت علوم عازم انگلستان و همان شهر (شفیلد) شدم و تجارب و خاطرات مشترک زیادی با آقای دکتر مهرشاهی و خانواده محترمشان دارم.
برای شما و خانواده محترم آرزوی نیکبختی و شادکامی دارم.
سپاس استاد گرامی و دوست عزیزم آقای دکتر بهنام. از مهر و لطف شما سپاسگزارم. ما هم خاطرات بسیار نیکویی از جنابعالی و همه خانواده گرامی شما داریم. با درود و سپاس فراوان
جناب مهرشاهی به نطر من تجربه کسب کردن خودش خوشایند است. چون شما با زبان انگلیسی اشنا بوذید و این ّیک امتیاز است. حآل مشکل بیماری همسرتان ممکن است ناخواسته باشد.اما گاهی سختیها خودش سفری به عجآیب است. ما انسانها سختی ها روفراموش نمیکنیم و در ذهنمان حک می شود ولی خوشی ها زود فراموش میشود. برای همین است که شما از خاطراتتان مینویسید. و مجدد در انجا حضور دارید.
با درود بر آقای دکتر داریوش مهر شاهی عزیز: خاطرات شما بسیار جالب و شیرین بود. بله سفر به کشور دیگر انگار به دنیای دیگر سفر کرده ایم من هم در سفرهایی که به کشور کانادا ایالت اونتاریو- تورونتو داشتم به همسفرانی برخورد میکردم که اگر سوالی میکردم اخمها را در هم میکشیدند که انگار چیزی میخواهم. به هر جهت همان که به آرزو و مطلب خود رسیدید خوشحالم. صحبت از فامیل شد نمیدانم میدانید یا نه که ما هم با هم فامیل هستیم. اگر زمانی فرصت یاری کرد و به هم رسیدیم توضیح خواهم داد. شاد و پیروز و سربلند باشید.
درود آقای سهراب گرامی. سپاس از دید و نگری که روانه کردید. خوشحالم که شما هم بخشی از دنیا را دیده و گشته اید. یاد گرفته ام که از هیچ گونه برخورد یا گفتاری در سفرهای داخلی یا خارجی از سوی مردمانی ک نمی شناسم اندوه و کدورتی به دل نگیرم. این نوع برخوردها بیشتر از تفاوت فرهنگی یا ندانستن آداب و رسوم سرچشمه میگیرد یا حتی ندانستن طرز درست ادای پرسش خود. به هر حال خوشحالم که دوستی دیگر با پیوند خویشاوندی یافته ام. به امید دیدار
با درود بیپایان به جناب آقای دکتر داریوش مهرشاهی بزرگوار
واقعاً حیفم آمد از پشت این سطرها به شما دست مریزاد نگویم. خوندن خاطرهٔ هفته اول سفرتون به انگلستان، آدم رو مستقیم برد تو یه دنیای دیگه؛ با همون استرس فرودگاه، آدمای غریبه، و اون چمدون سنگینی که کمر آدم را خم میکرد!
صبر و اشتیاق شما برای تجربهٔ هایدپارک و آن درسهای زندگی که از اولین برخوردها گرفتید، روایت را ماندگار کرد.
این جور نوشتهها، پر از حسِ زندگی و تجربههای نابی هستن که برای مخاطب، حکم یک راهنمای عملی رو دارن. ممنون از اینکه این گنجینهٔ شخصی رو با همه سهیم شدید. به امید خواندن ادامهٔ این سفر پرثمر!
با درود خدمت شما آقای دکتر رضایی گرامی. سپاس از لطف شما. از یادداشت دلگرم کننده شما خوشحال شدم. این روایت خاطرات بعد از سال ها کار و پژوهش دانشگاهی با وجود آن که جنبه علمی و پژوهشی ندارد اما بازتابی است از آن چه در یک سفر بر نیمه جوانی ایرانی که برای تحصیل علم راهی خارج شده گذشته بود. اگر بیان این تجربه از دید شما و همباز شدن آن با خواننده سودمند افتاده باشد بسیار خوشحال خواهم شد.
درود بر جناب آقای دکتر مهرشاهی استاد عزیز و بزرگوار که سالها افتخار شاگردی شما را داشتم خاطراتی جالب خواندنی و با قلمی روان منتظر قسمت های دیگر این خاطرات هستم که فقط خاطره نیست درس زندگی است
خیلی مشتاق دیداریم خاطرات دوران دانشجویی در دانشگاه یزد البته دانشسرای عالی آن زمان که در آزاد شهر یزد بود در ذهنم زنده شد انشالله امیدوارم باز هم وقتی به ایران و یزد آمدید خبر دار شوم
محمد دهقان قطرمی از بافق یزد
درود آقای دهقان قطرمی عزیز و بزرگوار. شما و بسیاری از دانشجویان عزیزم از بهاباد و بافق و قطرم و بیشتر نواحی استان یزد که افتخار آموزگاری آنان را داشتم برای من یادآور تلاش و کوشش و راستی و درستی بوده اید. هیچگاه دیدار از قطرم و بافق و بهاباد را فراموش نمی کنم و آرزو دارم به یاری حق باری دیگر از این شهرها و نواحی اطراف آنها دیدار داشته باشم. سپاس از شما
درود بر استاد بزرگوار
بنده که افتخار شنیدن این خاطرات رو از زبان خودتون داشتم. کاش به صورت پادکست و منظم منتشر می کردید. اگر کمکی از دست من برمیاد خوشحال میشم انجام بدم.
درود و سپاس جناب آقای کوشکی عزیز. برای انجام پیشنهاد شما تلاش خواهم کرد. سپاس از نگر و پیشنهاد جالب شما.
جناب مهرشاهی و جناب سهراب خب پس هر سه با هم فامیل شدیم و از این بابت بسیار خوشحالم. در مورد سفر که گفتید من هم سفر خارجه رفته ام اولین بار در سال ۵۹ با تور مدارس به سویس بود. اون زمان ۱۹ ساله بودم. تازه ترم اول دانشگاه را گذرانیده بودم. و بعد دوسال انقلاب فرهنگی دانشگاه بود. اما متاسفانه با بازگشتم زمان حیرانی و سختی را باید میگذراندم. هرچند ابتدا وقتی وارد کشور بیگانه میشوی همه چیز طبق اداب و سنن کشورها همه چیز متفاوت است . من در ان مدرسه دوستان زیادی پیدا کردم از سویسی .المانی.ایتالیایی. انگلیسی. فرانسوی.ترکی.ایرانی برزیلی. امریکایی.یعنی زبان هم را به سختی متوجه میشدیم اما شیرین بود. تجربه کسب کردن بسیار شیرین هست. همش کارمون خنده و شادی و یادگیری زبان انگلیسی و المانی… بود. مدرسه ای با نظم و مقررات نیز بود. اما بچه های ایرانی انگار عاشق فرار شبانه از مدرسه بودند. و یکجورایی معلمان خارجی را متعجب کردن بود. فردایش هم تنبیهات خنده دار زندانی شدن در کلاس و از پنجره با هم در ارتباط و دادن خوراکی به آنها بود. بچه های خارجی برایشان تعجب اور بود که ما ایرانیها چقدر به هم وابسته هستیم و جقدر اتحاد داریم. اصلا احساس تنهایی نمیکردیم چون سه تور ایرانی در ان مدرسه نیز بودیم واقعا خیلی خوش میگذشت. چند تا از بچه ها در ان مدرسه تحصیل میکردند. جناب مهرشاهی بعضی وقتها اذیت کردن معلم خارجی خوشایند است. فکر نمیکنم هیچوقت بچه های اون مدرسه خاطرات خوب و بد را فراموش کنند. چون همیشه خنده و شادی همراهمان بود. امیدوارم که شادیها برای همه تداوم داشته باشد. سختیها بی پولی و دور از خانواده و وطن همیشگی بود. …….
چقدر خوب می نویسید استاد عزیز، بی آلایشی ذاتی شما در نوشته هایتان هم به روشنی پیداست.
درود بانو مسعودی راد و سپاس از لطف شما.
با درود بانو قبادی گرامی. از همبهره شدن این یادبودهای زندگی تان با ما سپاسگزارم. این خاطرات بنویسید و دیگران را هم در تجربه های خویش همراه کنید.
به امید روزگاری بهتر