ماجرای هفته نخست سفر به انگلستان (پاره دوم)

london main e1755859170139فشرده بخش نخست

موضوع هفت روز نخست سفر من به انگلستان (سرزمین آرتور شاه استوره‌ای) بود و چگونگی مسافرت من از تهران به لندن و رسیدم به اینجا که می‌خواهم راهی دیدار هاید پارک شوم البته با کمک یکی از بستگان پدرم که در نزدیکی این پارک زندگی می‌کردند.

چند نکته را باید در شروع بخش دوم یادآور شوم. نخست اینکه این نوشتارها تنها تجربه‌های زیسته من است از سفری که داشته‌ام با هر آنچه که از رویدادهای سفر پس از سی‌ودو سال در ذهنم باقی‌مانده است. این‌ها نه برداشت فلسفی یا علمی است و نه یک نوشته پژوهشی. تنها بازمانده‌های احساسی من از یک سفر است بر اساس برداشت‌های شخصی و عاطفی من. نکته دوم و بسیار مهم این است که هیچ کجای جهان مانند وطن و سرزمین مادری من نیست و من بهترین و بیشترین خوشی‌ها و شادی‌ها و نیز بیشترین غم‌ها و افسوس‌های زندگی خویش را در این وطن تجربه کرده‌ام که ای‌کاش غم‌ها و افسوس‌هایش کمتر می‌بود. نکته بعدی اینکه این نوشته‌ها را برای خوشامد یا بدآمد کسی یا گروهی نمی‌نویسم و تلاش دارم تا آنجا که بشود به‌راستی و درستی رویدادها را همان‌گونه که بوده بیاورم. نکته چهارم و بسیار مهم‌تر، آن است که در درازای تمام دوره کاری و تحصیلی خویش جدا از یاری پدر و مادر و به‌ویژه پس از پیوند همسری، همواره از پشتیبانی و همراهی صمیمانه همسر خویش و بعدها فرزندانم، برخوردار بوده‌ام و این پشتیبانی در سخت‌ترین لحظات زندگی و کار، حتی در زمان دوری درازمدت از یکدیگر جهت انجام‌وظیفه در ایران (یزد) نیز ادامه داشته است. بعدتر شاید به سختی‌های دوران تحصیلات عالیه در انگلستان هم اگر فرصتی بود بپردازم.

ادامه

در ته طبقه پایین اتوبوس دوطبقه با همسفر بسیار خوش‌لباس و جنتلمن خویش نشسته بودم و منتظر که اتوبوس حرکت کند. در همین حالت شش تن که به نظر می‌رسید جهانگرد باشند سوار شده و روبروی ما در دو سوی مخالف هم نشستند. این اتوبوس‌های دوطبقه سبزرنگ فرودگاه آخرین ردیفشان عمود بر راستای طولی اتوبوس بود ولی آن دو ردیف بعدی به‌موازات راستای طولی اتوبوس و روبروی هم قرار داشت به‌طوری‌که در هر ردیف سه تن جای می‌گرفت. از این شش تن، سه تن بانو و سه تن هم مرد یا آقا بودند که به نظر می‌رسید از کشورهای گوناگون باشند. همچنان که هنوز اتوبوس منتظر مسافران بود که برسند دیدم دو تن از زن و مردهای گروه جهانگرد به لهجه آمریکایی صحبت می‌کنند.

1 41

نمونه‌ای از اتوبوس‌های دوطبقه سبزرنگ فرودگاه در 1993 (برگرفته از: www.londonbusmuseum.com)

من لهجه‌های مختلف را از ده‌ها نوار و سی دی زبان در درازای دو سال تمرین زبان برای تافل و آی. ال. تی. اس (دوره‌های آزمون ویژه) یاد گرفته بودم اگرچه در زبان هنوز به نظر خودم اندر خم یک کوچه بودم! به دوست همسفر خود آهسته گفتم: می‌شود با این‌ها حال و احوالی بکنم. مرا به‌شدت بر حذر داشت و گفت اصلا این‌چنین کاری درست و رایج نیست. من که دنبال تمرین زبان گفتاری و شنیداری خودم بودم توجهی نکردم و شروع کردم به صحبت به این مسافران تازه‌رسیده در اتوبوس که زن و مرد هر دو لباس و ظاهر متناسب تابستان لندن را داشتند یعنی مردان کلاه به سر و پیراهن آستین‌کوتاه و زنان هم پیراهن‌های آستین‌حلقه‌ای و دامن‌های کمی تا قسمتی کوتاه!! من به یکی از مردان که نزدیک‌تر به من بود یک «های» بلند بالا کردم و با عرض پوزش توضیح دادم که من دانشجوی خارجی هستم و دلیل صحبتم هم تمرین زبان انگلیسی است! جالب اینکه آن مرد و یکی از خانم‌ها گفتند: اوکی نو پرابلام (خوب، مشکلی نیست)[1]. از این ایستگاه نخست آشنایی که گذشتم و یک لبخند پیروزمندانه کوچک هم به مسافر ایرانی بغل‌دستی‌ام زدم که یعنی حالا دیدی مشکلی نداشت (!) به صحبت با دوستان ادامه دادم. من ابتدا توضیح دادم که من برای ادامه تحصیل به انگلیس آمده‌ام و بعد شوند بودن آن‌ها را پرسیدم. گفتند که هر شش تن دوستان جهانگرد هستند و از سه کشور آمریکا، فرانسه و آلمان به لندن آمده‌اند برای بار دوم. در ضمن این افراد بزرگ اندام و حدود شصت سالی داشتند و طبق گفته یکی از آنان بازنشسته بودند. پس‌ازاینکه ملیت آن‌ها را پرسیدم یکی از بانوان گروه پرسید که شما (یعنی من) چه ملیتی داری؟ من هم برای اینکه موضوع را به گونه پرسش و چالش در آورم گفتم: شما چه حدسی می‌زنید؟ یکی از آنان گفت: «تو هندی هستی؟» گفتم: خیر! دیگری پرسید: «تو عراقی هستی؟» پاسخم نه بود. سومی پرسید: «تو پاکستانی نیستی؟» گفتم: خیلی نزدیک شدی!! نفر چهارم گفت: افغانی هستی؟ گفتم: خیر. بعد هم به‌سادگی گفتم: من همه این‌ها هستم ولی در اصل من از ایران هستم. یک‌مرتبه یک حرکتی از خانم‌ها سر زد که باورم نمی‌شد. این موضوع در اواخر امرداد 1372 (آگست 1993) روی داد. تا گفتم من یک ایرانی هستم ناگهان خانم‌ها دامن‌های خود را که چیزی هم برای کشیدن نداشت شروع کردند به سمت زانوها کشیدن!!! من دستم را بالا بردم و گفتم: نگران نباشید مساله‌ای نیست. راحت باشید لطفا. بعد هم اضافه کردم که من یک زرتشتی هستم و توضیح دادم که ما یک اقلیت دینی بسیار قدیمی در ایران هستیم. تا این را گفتم یک‌دفعه گروه شش تن جهانگردان که دست‌کم بانوان آن‌ها دچار یک استرس ناگهانی شده بودند نفسی به‌راحتی کشیدند و به حالت عادی برگشتند. البته هنوز هم نفهمیده‌ام که چرا این حرکت از آن بانوان سر زد. من که با جثه کوچک خود در برابر اندام بسیار بزرگ و نیرومند آن‌ها ابهتی نداشتم که از من بترسند. چرایی این داستان را باید از روانشناسان و خبرسازان رادیو و تلویزیون‌ها و به‌ویژه سیاست‌بازان آن روزگاران پرسید و در شرایط آن زمان جستجو نمود. البته یک مورد دیگر هم که به یادم هست نورافکن چشم‌های درشت و هیز همسفر ایرانی کنار دست من بود که گاه و بی گاه می‌دیدم که درگیر مطالعه بود. از مطالعه گفتم و یادم آمد که من در طول سفر یک کتاب زبان انگلیسی داشتم به نام «مکالمات روزمره انگلیسی» که در حد ممکن آن را مرور می‌کردم و تا حدی به دردم خورد ولی میان نوشته کتاب و لهجه‌های محلی تفاوت بسیار است. در هواپیمایی هم که بیشتر مسافران آن ایرانی بودند بسیار به‌ندرت یک‌تن را می‌دیدم که مشغول مطالعه کتابی باشد!

1 42

روی جلد کتاب پایه مکالمات روزمره زبان انگلیسی

باری! پس‌ازاین ماجرا و با راه افتادن اتوبوس من متوجه تماشای خیابان‌ها و مناظر بیرون لندن شدم. هنگامی‌که به انتهای مسیر یکجایی حوالی یک تاق بزرگ (بعدها فهمیدم نامش ماربل آرک[2] است) در کنار هایدپارک رسیدیم من با کوله‌پشتی خود پیاده شدم. برای تماس هیچ تلفن و موبایلی در دست نداشتم. تنها آدرس و تلفن یک هتل را در خیابان بیز واتر لندن داشتم که فامیل پدرم (روانشاد خداداد دهقانیان) در آنجا مدیریت می‌کردند. در واقع با تماس تلفنی از داخل یکی از این اتاقک‌های قرمزرنگ تلفن‌های جالب لندن بود که توانستم با آقا خداداد صحبت کنم و ایشان مرا برای یافتن آدرس راهنمایی کردند. پرسان پرسان رفتم تا عرض یا طول پارک را بپیمایم و به‌سوی دیگر که خیابان بیز واتر بود برسم که یک موضوع بسیار شگفت دیدم! داخل هاید پارک تعداد بسیاری مردان وزنان عرب گام برمی‌داشتند. مردان پوشش سفید (دشداشه و عکال یا سربند) وزنان جامه سیاه بر تن داشتند. بچه‌هایشان هم کوچک و بزرگ همراهشان بودند. تعداد آن‌ها در مسیری که من پیمودم و دیدم شاید بیش از یک‌صد تن می‌شد. هنگامی هم که سرانجام به هتل ردنور Radnor Hotel در خیابان بیز واتر رسیدم تعدادی از عرب‌ها را اطراف و درون هتل دیدم. بعد فهمیدم که این مسافران و جهانگردان عرب از کشورهای گرمسیری هر تابستان به شهر لندن می‌آیند و دربست اتاق یا اتاق‌هایی را برای سه ماه اجاره می‌کنند. به‌تدریج هم بسیاری از آنان تا به امروز خانه‌ها و آپارتمان‌های زیادی را نه‌تنها در لندن، بلکه در شهرهای دیگر انگلستان خریده‌اند و ساکن شده‌اند.

خلاصه اینکه هتل را یافتم و به دیدار آقای خداداد دهقانیان رسیدم و بسیار خوشحال شدم که ایشان را یافتم. آقا خداداد و همسر گرامیشان (سیمین بانوی مهرآیین) به مهربانی و گرمی با من برخورد کردند و بعد از مقداری گفتگو و حال و احوال‌پرسی و نوشیدن یک فنجان چای گرم و دل‌چسب یک اتاق از هتل به من دادند که کوله‌ام را بگذارم و دوشی بگیرم. چون‌که از ظهر گذشته بود به پذیرش هتل رفتم و به آقا خداداد توضیح دادم که من یک‌شب بیشتر در لندن نیستم و فردا عصر باید روانه شفیلد شوم تا برای ثبت‌نام در دانشگاه اقدام کنم. ناهاری مرا دعوت کردند و بعدش هم ازبس‌که خسته بودم رفتم به اتاقم تا یک خواب گوارای پس از نیمروزی داشته باشم. آقا خداداد یادآور شد که اگر می‌خواهی هاید پارک را باهم بگردیم برای ساعت پنج عصر در لابی یا پذیرش هتل حاضر باش! گفتم چشم حتماً و خواهش کردم اگر که خواب ماندم مرا ساعت چهار و نیم بیدار کنند. خلاصه که از فرط خستگی دقایقی بعد در اتاقم در خواب بودم.

عصر ساعت پنج با آقا خداداد به‌سوی هاید پارک گام برمی‌داشتم. آقا خداداد به من توضیح داد که ایشان هرروز عصر ساعت پنج (شش؟) به مدت چهل دقیقه در درون هاید پارک قدم می‌زنند؛ اما موضوعی که بود قدم زدن ایشان آن‌چنان تند بود که من هر چه تلاش می‌کردم به پایشان نمی‌رسیدم! فهمیدم همه گام برداشتن‌های من در بیابان‌های یزد و ایران برای موضوعات جغرافیای طبیعی چقدر آرام بوده است. آن نوع گام برداشتن تند در بین ما ایرانی‌ها شاید رایج نباشد. در لندن دیدم اکثر انگلیسی‌ها تند راه می‌رفتند. به‌مرور و به‌ویژه وقتی به ایران بازمی‌گشتم متوجه شدم اکثر ما مردم ایران آرام و باحوصله (به‌کندی) راه می‌رویم. تا وقتی‌که در انگلستان بودم به‌ندرت می‌توانستم با سرعت گام زدن اروپایی‌ها برابری کنم و با گام برداشتن‌های آقا خداداد هم نتوانستم همگام شوم و تمام راه پنجاه شصت متر از او عقب‌تر می‌ماندم و به‌ناچار می‌دویدم تا به او برسم!! بعدازاین چهل یا چهل‌وپنج دقیقه مسابقه پیاده‌روی آخرش هم مرا به یک قهوه‌خانه (پاب[3]) در کنار هاید پارک برد که در آنجا دو سه تن از دوستان انگلیسی او هم حضور داشتند و خوش‌وبش کردند.

1 43

نمایی از گوشه‌ای از هاید پارک در ماه اپریل (فروردین) دهه نود میلادی و چمن‌های سبز آن  (از سایت https://www.flickr.com/photos/adamfieled/8574772720/)

 در آنجا باهم چای و قهوه خوردیم با دو دانه بیسکویت و بعد از شنیدن خوش‌وبش‌های او و دوستانش که چندان متوجه معنای جمله‌های نمی‌شدم باز با پیمودن عرض هاید پارک به هتل بازگشتیم. برای فردا صبح برنامه‌ام بازدید هاید پارک در صبح و نیز تماس تلفنی یا حضوری با نمایندگی وزارت علوم در سفارت ایران در لندن بود که یادم هست در یک‌گوشه دیگر هاید پارک قرار داشت و چندان دور نبود و باید بودن خویش را در انگلیس خبر می‌دادم.

شب به آقای خداداد خبر دادم که من صبح می‌خواهم خودم بروم و در هاید پارک و اطرافش بگردم و ایشان هم موافقت کرد ولی سفارش کرد که حاضر (مواظب) جیب و کیف خود باش و حتما نام و آدرس محل هتل را به انگلیسی همراه داشته باشم که داشتم.

بااین‌وجود در تمام مدتی که لندن بودم جز پلیس‌های اسب‌سوار هاید پارک کسی به من نزدیک نشد. البته در واقع این من بودم که برای بهتر دیدن اسب‌ها و پلیس‌ها به آن‌ها نزدیک شده بودم. چه اسب‌های بلندقامت و قشنگی بودند و چه پلیس‌های خوش جامه‌ای. کبوترها، قوها، غازها و اردک‌هایی که با جوجه‌های خود در کنار یا داخل دریاچه پارک دیده می‌شدند زیبایی خاص خود را داشتند و فضای دلپذیری فراهم کرده بودند. از بعضی درختان هم سنجاب‌ها بالا و پایین می‌رفتند بدون آنکه از مردم هراسی داشته باشند!! این مناظر و محیط صلح‌آمیز و دوستانه انسان‌ها، درختان و گیاهان و پرندگان پارک به آدم احساس آرامشی می‌بخشید که در برخی پارک‌های دیگر جهان به دلایلی احساس نمی‌شود! شوربختانه هیچ عکسی که خودم برداشته باشم از آن دوره نیافتم که اینجا بیاورم اما عکسی که اخیرا گرفتم را در اینجا می‌آورم.

1 44

نمایی از یک‌گوشه از هاید پارک لندن و چند تن که مشغول دانه دادن به کبوترها هستند

در گوشه و کنار پیر و جوان مشغول آمدورفت یا ورزش بودند و کسی به کسی کاری نداشت که ایراد بگیرد. هر کس یک‌جور سرووضع و آرایش و ویرایش ویژه خود داشت و هر که به سبک و روش و توان خود مشغول ورزش و نرمش و پیاده‌روی بود. در اینجاوآنجا هم‌روی برخی از نیمکت‌ها یکی نشسته بود و داشت کتاب یا روزنامه یا مجله می‌خواند. از همه بهتر سرویس‌های بهداشتی تمیز و خوبی بود که در برخی گوشه‌های پارک وجود داشت.

در نهایت من هر چه نگاه کردم کسی که مشغول سخنرانی از روی یک چهارپایه باشد را نیافتم و شاید باید روزهای زیادی رفت‌وآمد تا او را یافت! از سوی دیگر وسایل ارتباط‌جمعی و امکانات فضای مجازی و ماهواره‌ای شاید دیگر لزوم روی چهارپایه رفتن در هاید پارک را برای گفته‌های انتقادی و اعتراضی غیرضروری ساخته است. هاید پارک هم همان هاید پارک‌های قدیم!!

 

[1] البته بعدها فهمیدم که در این مورد حق با دوست همسفر ایرانی بوده که سفارش کرد بی‌دلیل با مسافران خارجی (جهانگردان) صحبت نکن و مزاحمشان نشو. البته در آن زمان من هدف دیگری جز یادگیری زبان نداشتم و به چیز دیگری هم توجه نداشتم.

[2] Marble Arch

[3] PUB=Public House تقریبا معادل قهوه‌خانه ما که در آن قهوه و چای و انواع مشروبات و خوراکی‌ها داده می‌شود.

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

19 پاسخ

  1. سلام
    بسیارعالی وقلم روان وساده کاملا مشخص است که یک جغرافیدان باروش مشاهده دقیق شرح می دهد این نوشته هاراکه میخوانم یاد کتاب های مرحوم ذبیح الله منصوری میوفتم که شیوه ترجمه اش به همین روانی وسادگی است موفق باشید

    1. درود بر شما آقای دکتر میرابوالقاسمی گرامی. ما با هم در گستره های بیابانی و چشم اندازهای گوناگون بهاباد گشته ایم و از همکاری شما و دانشجویان عزیز بهابادی در این سفرها بهره مند بوده ام. آرزوی دیدار بهاباد و همه دوستان بزرگوار از جمله شما را دارم.
      با درود فراوان

    2. با درود آقای دکتر میرابوالقاسمی گرامی. از لطف شما سپاسگزارم. خوشحالم که آموزش جغرافیا این بینایی و دقت را به ما میدهد که اطراف خویش را بهتر بنگریم و دریابیم. آرزوی من است که بار دیگر در جوار دوستانی گرامی چون شما سرزمین بهاباد را از نزدیک ببینم و با دوستان بزرگواری چون شمااز جاهای دیدنی آن ناحیه را برای بار دیگر دیداری داشته باشم. به امید دیدار

      1. درود برشماجناب دکترمهرشاهی عزیز
        باکمال میل وافتخاردرخدمتم

  2. سلام. دکتر مهرشاهی عزیز
    این نوشته ها مرا برد به خاطرات تلخ و شیرین و پر اضطراب آن روزها.
    زنده باشید

    1. درود بر شما آقای دکتر بهنام. من و همسرم در سه سالی که در شفیلد با شما رفت و آمد داشتیم از شما بسیار چیزهای مثبت و نیکو آموختیم. هر کجا هستید تندرست و توانا باشید.

  3. استاد عزیز چقدر خوشحالم که تصمیم گرفتید تجربیات و خاطرات خود را با دیگران در اشتراک بگذارید .

    1. سپاس از شما بانو بنای گرامی. دانشجوی عزیز ورزشکار و پویا در دانشگاه یزد و خوشحالم که این خاطرات برایتان جالب بوده است.
      تندرست باشید

  4. جناب مهرشاهی وقت بخیر چرا از خاطراتتان در سفرهای جغرافیایی خود در ایران چیزی نمینویسید. تا دوستان و همکاران و شاگردانتان حتی من که اصلا نمیدانم بهاباد کجاست آشنا میشدیم؟! تجارب شما استادان خودش نیمی از دیدار ما خوانندگان میباشد. 🙏🏼🍀

  5. با درود بانو قبادی. اگر عمری باشد و حافظه یاری نماید خوشحال می شوم که در این باره تلاش کنم. البته بخشی از سفرهای علمی را به گونه گزارش پیش تر در جاهایی بازگو کرده بودم. بیشتر در مجلات دانشگاه یزد بوده است. سپاس از پیشنهاد شما

  6. درود بر استاد گرامی و بزرگوار جناب آقای دکتر مهرشاهی خاطراتی بسیار آموزنده و جذاب با خواندن خاطرات یاد دوران دانشجویی و کلاس های دانشگاه و مسافرت‌های علمی با شما و سایر اساتید بزرگوار افتادم بخصوص مسافرت‌ شما به بافق و قطرم و کویر درانجیر و کربنو بافق که در معیت شما چيز های زیادی یاد گرفتم انشالله به ایران و یزد آمدید توفیقی حاصل شود تا دیداری داشته باشیم

    1. درود آقای دهقان قطرمی. تمام این مورد وظیفه و دلبستگی من به دیدن این نواحی با دانشجویانی دلسوز و علاقمند چون شما در آن زمان بوده است. هنوز هم یکی از آرزوهای من دیدار از این مکان ها در شرایط صلح و آرامش و پیشرفت برای ملت و مردم است.

  7. جناب مهرشاهی درست یادم نیست اما اون زمان دبیرستان ما سه کتاب جغرافی در رشته ی اقتصاد و دو کتاب تاریخ هم داشتیم. اولش خیلی شوکه اور بود که این کتابها رو چگونه بخوانیم و حفظ کنیم. متاسفانه یک بار هم ماها رو نبردن تا مکانهای جغرافیایی ایران را از نزدیک ببینیم. اما معلم کار خود را راحت کرده بود از بجه ها میخواست قسمتهایی از کتاب را کنفرانس دهیم و خودش دو نمره داشت. خیلی کتابهای مفیدی بود. از نظر اقتصادی .سیاسی و استراتژیک و حتی موقعیت اب و هوایی کشورها آشنا میشدیم. متاسفانه همه را فراموش کرده ام. جناب مهرشاهی خیلیها سطحی از کلمه ی درس جغرافی میگذرند اما پرورش بچه ها در سنین پایین خیلی مهم است چون به محیط زیست خود بیشتر اهمیت خواهند داد حتی روزی خودشان زیست شناس میشوند. مدارس اون زمان هم خیلی چیزها رو سرسری ازش عبور میکردند و درست نبود و نیست. یادمه در اون مدرسه ی سویسی پسری معلم تابستانی اون مدرسه بود و برای سربازی از المان به سویس امده بود. پدرش ایرانی و مادرش ترک اما در المان زندگی میکردند و این پسر عاشق ایرانیها و اسمش سهراب بود و خیلی برایم جالب بود که سربازی او در سویس باید انجام میشد. اما یادم نیست چه مدت اما تمام تابستان در ان مدرسه بود. مثل سپاه دانش اما در کشور همسایه. ای کاش ما هم برای جوانان خود قوانین سربازی درستی را اجرا کنیم چه در خود ایران و چه در کشور همسایه. چون تجربه فقط عملی انجام میپذیرد. یعنی آشنایی با همه ی شرایط. نمیدانم ایا انگلستان هم سربازی انها هم به همین شکل یعنی مثل المان است یا خیر. صحبت من مربوط به سال ۱۳۵۹ میباشد. به هر جهت سربازی یک درس است برای دختران و پسران. متاسفانه زمان من برای دختران سربازی منحل شد. متاسفانه افکار باید درست انجام گیرد نه با خشونت و تعالیم نادرست. امیدوارم به فکر جوانانمان باشیم چون سختی ها لازمه ی زندگی همه ی ما شاید باشد.

    1. با درود بانو قبادی گرامی. نوشته ها و مطالبی که میفرستید به ویژه خاطرات زیسته شما برای من هم بسیار جالب و ارزشمنداست. نه در انگلستان اصولا سربازی در این پنجاه سال اجباری نیست و برنامه آنها جلب افراد به ارتش با علاقه فردی است. در این مورد تبلیغات تلویزیونی هم دارند. ولی اجباری نیست. سپاس از شما

  8. درود بر استاد مهرشاهی عزیز
    قلمتان مثل همیشه روان و شیوا و به دور از هر گونه پیچیدگی است. در واقع نوع نگارش شما آن است که من می پسندم. مخاطب در طول خوانش این متن خود را چنان در آن فضا احساس می کند که انگار خود آن فضا و زمان را تحربه کرده باشد و همه اینها به دلیل صداقتی ملموس است که ناخواسته در متن شما احساس میشود.

    1. درود آقای رمضانی عزیز. ممنونم از توضیحات مفید و سپاس از لطف شما. راهنمایی و یادآوری های دوستان می تواند به من برای بهتر شدن نوشته کمک کند.
      به امید دیدار

  9. با سلام،
    بسیار بسیارسپاسگزارم که مرا در سیر خاطرات خود در زمان و مکانی خاص و ناشناخته، شریک کردید. متن آنقدر صمیمی و دلنشین است که با اندک هم صحبتی هایی که داشته ایم، احساس می کردم در کنار شما و گفتگویی به نهایت گرم و صمیمی هستم.
    ما ایرانی ها معمولا کم می نویسیم. نه این که سخنی نداشته باشیم، بلکه عادت نکرده ایم مخاطبان افزونتری برای خود بیابیم. شاید هم از تنگ نظری و نگاه بیگانه هراسمان باشد.
    بلند نظری و گشاده دستی شما که همیشه آن را ستوده ام، در این سه بخش از خاطرات موج می زند.
    خواهشمندم مرا از ادامهٔ آن مطلع کنید. 🍀🌺☘️🌹🍀

    1. با درود آقای محبی گرامی
      من هم بابت روانه کردن دید و توضیح دلگرم کننده شما بسیار سپاسگزارم و خوشحالم که این نوشتار کوتاه برایتان دلنشین بوده است.
      از لطف شما سپاسگزارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *