ماجرای هفته نخست سفر به انگلستان (پاره سوم)

شب اول در لندن، گویا قهوه‌ای که در کافه نزدیک هاید پارک نوشیده بودم باعث شد باوجود خستگی زیاد بسیار دیر و بعد از نیمه‌شب به خواب رفتم[1]. درنتیجه صبح روز بعد که می‌شد 29 امرداد 1372 دیرتر از ساعت برخاستن هرروز و حدود ساعت هفت صبح بیدار شدم. برخاستنم هم بیشتر از روی اشتیاق بود به دیدن سرزمین نادیده. سرزمینی که بیشتر آن را از راه کتاب‌ها و داستان‌هایی مانند قصه‌های چارلز دیکنز (مانند اولیور تویست و دیوید کاپرفیلد) می‌شناختم که درواقع قصه زندگی در لندن قرن نوزدهم بود.

اولیور تویست

روی جلد کتاب الیور تویست اثر چارلز دیکنز (برگرفته از https://www.iranketab.ir/book/2370-oliver-twist#pid=1)

امروز روز دوم حضور من در شهر لندن بود و راهی هاید پارک و نیز سفارت ایران در شماره پنجاه کنزینگتون کرت[2] شدم. صبح پس از صرف ناشتایی، شامل نان و پنیر و کره و عسل و نیز تخم‌مرغ و لوبیا که خیلی چسبید خواستم راهی هاید پارک شوم که سیمین خانم مهرآیین (از خویشاوندان پدریم) محبت کرد و گفتند مرا تا خیابان کنزینگتون برای راهنمایی به سمت سفارت ایران همراهی می‌کنند. خیلی خوشحال شده بودم. با سیمین خانم راه افتادیم که ایشان هم بسیار با سرعت راه می‌رفتند و من عقب می‌ماندم! راه نسبت به آنچه که من روی نقشه دیده بودم بیشتر به درازا کشید که متوجه شدم ما باید بخشی دیگر از یک فضای سبز بزرگ دیگر در مجاورت هاید پارک را طی می‌کردیم که نامش کنزینگتون گاردن یا کنزینگتون پارک بود و در مجاورت قصر کنزینگتون که زمانی جایگاه ملکه ویکتوریا و همسرش پرنس آلبرت بود، قرار داشت. خلاصه بعد از عبور از روبروی این قصر و دیدن یک مجسمه سفیدرنگ مرمر از ملکه ویکتوریا در گوشه‌ای از آن به خیابان کنزینگتون و محله کنزینگتون کرت (Kinsington Court) رسیدیم و سیمین خانم از من خداحافظی کرد و برای خرید به سویی دیگر رفتند و من هم به سفارت مراجعه کرده و رسیدن خویش را خبر دادم و برای گردش در هاید پارک بازگشتم.

سرگذشت هاید پارک بنابر نوشته  ویکی‌پدیا از یک شکارگاه سلطنتی در زمان پادشاه هنری هشتم (قرن شانزدهم میلادی) شروع‌شده که در قرن هفدهم میلادی (1673) توسط پادشاه چارلز اول به یک مکان عمومی گردشی برای مردم تبدیل می‌شود. به‌تدریج در طی چند قرن از یک مکان با مجموعه‌های آبی و باغ‌ها که توسط خاندان سلطنتی تاسیس شده بود به مکانی برای گردش و ورزش و تفریح عموم مردم تبدیل شد. تمام دروازه‌های این پارک به روی همه مردم باز است و فضاهای پارک حدود 4000 درخت را در خود دارد. وسعت کل هاید پارک بیش از 140 هکتار است یعنی بیش از یک‌میلیون و چهارصد هزار مترمربع. نوشته‌اند که گستره هاید پارک به‌اندازه دوازده استادیوم ویمبلی با امکانات دوروبر آن است!! برایم جالب است که در آنجا پادشاهی شکارگاه سلطنتی (یعنی زمین‌های یک کشور) را سرانجام برای استفاده مردم اختصاص می‌دهد. برعکس در سیستم‌های زورمدار و خودکامه (دیکتاتوری) زمین‌ها، پارک‌ها، پهنه‌های محیط‌زیست همگانی را به گروه‌ها یا سازمان‌ها و افراد فامیل و بستگان قدرت‌مداران و دستگاه‌های ویژه اختصاص می‌دهند.

زمانی که من از هاید پارک در امرداد 1372 (آگست 1993) عبور می‌کردم به یاد دارم کم‌وبیش چمن‌ها سبز به نظر می‌رسیدند ولی چند روز پیش (بیستم آگست 2025) که برای کاری به لندن رفته بودم متوجه شدم به شوند کم‌بارشی شدید در این دو ماه اخیر بیشتر چمن‌ها زرد شده بود.

شنیده بودم که شهر لندن نیز مانند شهرهای خودمان در ایران از یک سری نماد یا آیکون‌های ویژه خودش را دارد. یکی از آن‌ها اتوبوس‌های دوطبقه قرمزرنگ است که جلوه ویژه‌ای به رفت‌وآمد درون‌شهری می‌دهند. همین‌طور هنوز هم اتاقک‌های تلفن قرمزرنگ وجود داشت که من از آن‌ها زیاد استفاده می‌کردم حتی گاه برای تماس با پدر و مادر و همسرم در ایران!! در آن زمان من و بسیاری دیگر هنوز به سامانه تلفن موبایل دسترسی نداشتیم.

1 3

عکس کیوسک تلفن قرمزرنگ شهر لندن (عکس از فرحناز مهرشاهی).

 

1 4

نمونه یک اتوبوس دوطبقه قرمزرنگ لندن (برگرفته از[3]wikipedia.org)

بعدازظهر همان روز یعنی آدینه 29 امرداد 1372 با استفاده از متروی زیرزمینی از ایستگاه کنزینگتون راهی محل صندوق امانات فرودگاه شدم و ازآنجا با چمدان‌ها و کوله‌پشتی به‌سختی زیاد و برای نخستین بار از همان فرودگاه راهی ایستگاه اتوبوس‌های بین‌شهری که از فرودگاه به شهر شفیلد می‌رفتند شدم. این سفر را اصلا به یاد ندارم فقط یادم هست که در زمان رسیدن به ایستگاه اتوبوس‌های بین‌شهری[4] شهر شفیلد سه چهار تن از دانشجویان جدید برای یاری به افراد تازه‌رسیده چون من به آنجا آمده بودند. نمی‌دانم چگونه باخبر شده بودند ولی احتمالا دانشجوی ایرانی دیگری که باهم رسیدیم تلفنی به دوستش خبر داده بود. از این چند دانشجو یکی که بسیار از من چهل‌ساله جوان‌تر بود به نام مجتبی و دو سه تن دیگر واقعا به‌موقع به دادم رسیدند و همین یک کار نیک آنان باعث شد تا زمانی که در شفیلد بودم و حتی زمانی که برخی از ما به میهن بازگشتیم همچنان دوستانی برای هم باشیم اگرچه حتی دورادور.

غروب آفتاب شفیلد بود که با یاری دوستان تازه خود به محل خوابگاه دانشجویی بزرگی از آن دانشگاه شفیلد موسوم به ارنشاو هال[5] رسیدم. بعد از معرفی خود به بخش پذیرش این خوابگاه و نام‌نویسی، اتاقی تک‌سرنشین با یک میز و صندلی و تختخواب و یک دستشویی درون اتاق به من دادند. هیچ‌گونه وسیله دیگری به‌جز یک کمد لباس با رختکن در آنجا دیده نمی‌شد. توالت و حمام همگانی هم بیرون از اتاق در راهروی بود. یک‌شب فوق‌العاده باورنکردنی برایم به‌حساب می‌آمد. هنگامی‌که از جابجا کردن چمدان‌ها به کمک دوستان جدید خود آسوده شدم و آن‌ها را در گوشه اتاق گذاشتم و پس از گرفتن دوش آب گرم که خیلی خوشگوار بود به دوستان در سالن بزرگ تلویزیون پیوستم. آن موقع درست متوجه نشدم که چرا این‌همه دانشجو از ملیت‌های گوناگون در این سالن جمع شده و دارند تلویزیون می‌بینند.

از دوستان جدید ایرانی خویش پرسیدم وضعیت شام چگونه است و کجا داده می‌شود که خبردار شدم که زمان شام که ساعت پنج عصر بوده است گذشته (!!) ولی می‌توانم با ساندویچ و سالاد و میوه و یا تنقلاتی مانند چیپس و پفک (!) از قسمت رستوران خوابگاه خودم را برای امشب سیر نگه‌دارم! شام در ساعت پنج عصر برایم عجیب می‌نمود ولی بعدها به آن عادت کردم.

پس از خوردن مقداری سالاد و یک ساندویچ به محل سالن کوچک اجتماع دانشجویان بازگشتم. راهنمایی شدم که در این محل از تلویزیون فقط تمام‌وقت اخبار با زیرنویس دیده و شنیده می‌شد تا دانشجویان بتوانند با زبان انگلیسی بهتر آشنا شده و خو بگیرند. درنتیجه در هفته نخست گاهی روزی سه ساعت یا بیشتر فقط اخبار می‌دیدم و همراه من یک واژه‌نامه انگلیسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی بود و هر واژه‌ای را می‌شنیدم یا در زیرنویس می‌دیدم که نمی‌دانستم آن را در دفترچه یادداشت و از واژه‌نامه‌ها پیدا می‌کردم! این کار وقت و حوصله زیادی می‌طلبید ولی من برای یادگیری بهتر زبان آن را مناسب می‌دانستم. البته دانشجوهای زیادی از کشورهای ژاپن، چین، هند، ترکیه، عربستان، مالزیا، اندونزی، ونزوئلا، نیجریه، ایرلند و اسکاتلند و… البته تعداد زیادی هم از ایران بودند که در این خوابگاه، یا در درازای دوره کلاس زبان انگلیسی در شفیلد، با آن‌ها آشنا شدم. این نخستین موقعیت و شاید آخرین بار در طول عمرم بود که در یک مکان و در طول روز بااین‌همه دانشجو از ملیت‌های گوناگون برخورد داشتم. همان‌طور که گفتم تعدادی از دانشجویان که زبان مادری آن‌ها انگلیسی نبود بخشی از ساعات پسین و وقت آزاد خود را پای تلویزیون می‌گذراندند و اخبار خارجی را ساعت‌ها گوش می‌دادند تا با زبان انگلیسی بهتر آشنایی یابند. این در کنار هم نشستن در یک سالن کوچک هم فرصتی برای آشنایی بیشتر با انسان‌هایی از کشورها و بافرهنگ‌های متفاوت فراهم می‌کرد. در آینده توانستم دوستانی خوب از ژاپن، هند، مالزی، ترکیه، ایرلند، ونزوئلا و فرانسه پیدا کنم که برای چند سالی که در شفیلد بودیم باهم رفت‌وآمد داشتیم. هنوز هم با برخی از آن‌ها در تماس هستم اگرچه این تماس به‌مرور بسیار محدودتر شده است.

آن شب چون به‌شدت خسته بودم زود از دوستان دانشجوی تازه خویش در سالن تلویزیون جدا شدم و به اتاقم بازگشتم. این اتاق یک پنجره به باغ و حوض بزرگ بیرون داشت. از خستگی بسیار زود خوابیدم.

صبحگاه زودهنگام بیدار شدم. در آغاز باورم نمی‌شد که درجایی در خارج از ایران چشم‌باز کرده‌ام! واقعا باورم نمی‌شد! نخستین محرکی که حس می‌کردم بویی خوشایند و ویژه بود که به نحوی مرا به گذشته می‌برد ولی در آن زمان نمی‌توانستم درک کنم که این بو از چیست و از کجاست؟! اطرافم را نگریستم و به‌آرامی برخاستم و دست و رویم را حسابی با آب سرد شستم. همان‌طور که نوشتم خوشبختانه این اتاق یک دستشویی داشت. بعد پرده پنجره را کنار زدم و بیرون را نگاه کردم. می‌خواستم مطمئن بشوم که همه‌چیز واقعیت دارد. چمنی بود و چند درخت و یک حوض بزرگ آب که در آن مرغابی‌های زیادی شنا می‌کردند. دوباره چهره‌ام را با آب سرد شستم که بدانم بیدارم و خواب نمی‌بینم. با دقت و دلخوشی تمام همچنان بیرون را می‌دیدم. با چشمان خود آنچه می‌دیدم را خوب جذب می‌کردم تا همیشه با من بماند. این‌طور است که هنوز در خاطرم مانده است چون لذت بردن از یک پیشامد دل‌چسب و موقعیت خوشایند ویژه در زمان حال، بیشتر وقت‌ها، فقط یک‌بار میسر می‌شود و نگه‌داشتن بار خاطرات برای همه آسان نیست. برای همین یاد گرفتم که چقدر لذت بردن و درک زمان حال ارزشمند است. چیزی که گاه خود فراموش می‌کنم و در پس‌دردها و ناگواری‌های روزگار، به‌ویژه در اوضاع‌واحوال وطنمان، از یادم می‌رود.

خلاصه پنج روز نخست بودن در شفیلد و رفت‌وآمد بین خوابگاه و کلاس درس در گوشه‌ای از دانشگاه شفیلد (مرکز زبان‌آموزی دانشگاه) و بعضی روزهای آخر هفته هم بین خوابگاه و مرکز شهر برای گردش و دیدن جاهای تازه با دانشجویان ایرانی و خارجی که دوست شده بودیم بسیار خوشایند و باورنکردنی بود. آنچه در این‌یک هفته آموختم به‌اندازه سال‌ها ارزش داشت. مهم‌ترین آن‌ها این بود که انسان‌هایی از سرزمین‌ها و ملیت‌های گوناگون، می‌توانند بدون توجه به اختلافات سران قبیله (سیاستمداران و چیرگان بر قدرت) دوست و یاور هم باشند همان‌طور که من توانستم با یک ونزوئلایی، آمریکایی و شیلیایی از آن گوشه تا یک ژاپنی و ترکیه‌ای و عرب از این گوشه دنیا دوست شوم و باهم برای چندین سال ارتباطی مثبت داشته باشیم.

1 5

نمونه کوچکی از پرچم کشورهایی که دانشجویان آنان در دانشگاه شفیلد درس می‌خواندند.
(برگرفته از: donyaparcham.com)

در آخرین بخش این نوشتار به جنبه‌های بسیار ارزشمندی که در شفیلد در همان هفته نخست ورود دیدم و آموختم اشاره می‌کنم که برایم بسیار تازگی داشت و ممکن است در همه زمان‌ها ارزش داشته باشند.

…ادامه دارد

[1] پیش از مسافرت به انگلستان ما (من و همسرم) بسیار به‌ندرت قهوه می‌نوشیدیم و آن‌هم فقط برای تفنن. قهوه هنوز هم موجب بی‌خوابی من می‌شود.

[2] No.50 Kensington Court, London.

[3] https://en.wikipedia.org/wiki/New_Routemaster#/media/File:Au_Morandarte_Flickr_IMG_8073_(14598203744).jpg

[4] در انگلیس به اتوبوس‌های بین‌شهری coach می‌گویند.

[5] Ernshaw Hall of Residence Sheffield University این خوابگاه دانشجویی در سال 2006 پس از حدود 45 سال از ساخته شدن خراب شد و یک خوابگاه دیگر تبدیل به یک دهکده دانشجویی و خوابگاهی بزرگ، فشرده و مدرن شدند.

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

15 پاسخ

  1. دکتر مهرشاهی ید طولایی در خاطره نویسی دارد. بسیار ساده و دلنشین وقایع گدشته را بیان می کند به نحوی که بر دل می نشیند. دوست دارم در این عرصه همچنان با شوق ادامه دهد و دوستان و خوانندگان را مطالب خود را بهره مند گرداند.

    1. درود دوست عزیز و رفیق شفیق از دوران دبیرستان تا اکنون. ممنونم از لطفت و این که برای ادامه دلگرمی میدهی دوست گرامیم. تندرست و توانا باشیدا

    1. سپاس از شما آقای رمضانی عزیز. من هم خواندن کتاب ارزشمند شما به نام “ارباب حسن” برایم بسیار جذاب و دلپذیر بوده است.
      تندرست و توانا باشید

  2. سلام تشکر از نویسنده محترم نکته ای که در نوشتار برای بنده حائز اهمیت بود این است که سبک نوشتار نویسنده سبب می شود تا احساس وهیجانات نویسنده به خواننده کاملا منتقل شود در قسمتهایی از نوشتار که نویسنده با دقت تمام اشیا اطراف توصیف مینماید خواننده حس میکند که انگار خواننده خودش را در ان موقعیت تصور میکند.خواننده با سبک نوشتار ارتباط خوبی میگرد نوع کلمات ،ترتیب و ترکیب کلمات به مکالمات روزمره مردم جامعه نزدیک است و این قضیه به خواننده حس همزادپنداری و همراهی بیشتری با نویسنده دست می دهد

    1. درود بر شما جناب طحانی عزیز. نکته های جالبی را به من یادآور شدید و نوشته شما برایم جالب بود چون تا حدی حالت تحلیلی داشت. سپاس از نکته هایی که به دقت برشمردید. اگر شما نکته های ضعفی هم مشاهده می کنید به گونه تحلیلی بفرمایید.
      سپاس از لطف شما

  3. با درود و سپاس به استاد گرامی ، امیدوارم با پایان یافتن این سفرنامه باز هم برایمان بنویسی . نوشته هایت بسیار دلنشین است . دستت سبز باد
    با خانواده تندرست و دلخوش باشید

    1. درود و سپاس از شما فرشید گرامی. امیدوارم که بتوانم ادامه دهم.
      از مهرتان سپاس.

  4. روزخوش جناب مهرشاهی. خوشحالم که نوشتارم باعث شد شما را بیشتر سرشوق اورد. ای کاش منم در سویس میماندم و دکتر میشدم اما تقدیر
    چیز دیگری برایم قم زد . باز هم خداراشکرگزارم. این شعر را خیلی دوست دارم امیدوارم شماهم خوشتان بیاید. متاسفانه شاعر ان را نمیدانم. شاد و سلامت باشید.

    میشه پرنده باشی، اما رها نباشی!

    میشه دلت بگیره اسیر غصه ها شی!

    حالا كه آسمونم دنیای تازه ای نیست

    اون وقت یه جا بشینی محو گذشته ها شی!

    ترسیده باشی از كوچ، اوجُ ندیده باشی

    واسه یه مشتی دونه، اهلی آدما شی

    تو سایه ها بمونی، درگیر سایه ها شی

    مفهوم زندگی رو، از یاد برده باشی

    دلت بخواد دوباره، از ته دل بخونی

    از ترس ریزش اشك، غمگین و بی صدا شی

    1. روز شما هم به خوشی بانو قبادی. امیدوارم که در زمان حال خوب و تندرست باشید و به هدفی که دوست دارید برسید یا رسیده باشید. شعری که فرستادید نمیدانم از کیست اما هم جالب بود هم کمی غم انگیز و از همه زیباتر اندیشه برانگیز.
      تندرست باشید

  5. این سطور بسیار شیرین و شیوا هستند، علی الخصوص برای شخص من خاطرات ماندگار زیادی را تداعی میکند.
    بسیار سپاسگزارم.

  6. دکتر مهرشاهی گرامی به سهم خود سپاسگزارم از این نوشته های دلی و قشنگ، نثری روان، استوار همراه با ریزبینی و برتر از همه به قول زرتشت اشو، هو دمم، شیرین. ای کاش در بخش های دیگر به ویژه در جغرافیا این رویه نیک ادامه یابد و فصلی نوین را در این زمینه رقم زند و سرانجام نیز همگی به زیور طبع درآید.

  7. درود دکتر قدردان گرامی. متشکرم از نظر مهرآمیز و تشویق آمیز شما. برای من گونه ای مایه دوباره گذراندن زندگی و نوعی آرامش است وقتی که می نویسم. من هم امیدوارم بتوانم از برخی مسایل جغرافیایی ایران و یزد هم، که در گذشته زیاد نوشته ام، باز هم بنویسم. هم توانایی میخواهد و هم سواد کافی. گذشت عمر و دوران بازنشستگی هر دو مورد را کاهش داده است!
    سپاس از بازگویی نگرش شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *