«به یاد همه دوستانی که از ایران و از دیگر کشورهای جهان در این سفر یافتم و از آنان آموختم»
پیشگفتار
این بخش، پاره پایانی از خاطرات هفته نخست من در انگلستان از سیودو سال پیش است. در 28 امرداد 1372 نخستین بار به سرزمینی بیرون از ایران (انگلستان) برای ادامه آموزش عالی پا گذاشتم و این تجربههای هفته نخست باشندگی من در یک کشور اروپایی است. من با فرهنگی ایرانی-خاورمیانهای مخلوط با فرهنگ زرتشتی برگرفته از خانواده یزدی خویش که در شهر آبادان[1] کار و زندگی داشتند راهی اروپا شده بودم و درواقع جویبار کوچکی از اقیانوس فرهنگ و تاریخ بخشی از آسیا بودم (فرهنگ ایرانی قدیم و جدید) که به رودخانه فرهنگی انگلستان، از اقیانوس فرهنگ اروپا، وارد میشدم. وقتی میگویم فرهنگ زرتشتی یعنی قرنها تلاش برای زنده ماندن قومی که روزبهروز کمتر و کمتر میشوند ولی هنوز، کموبیش، به سنتهای خود (با همه تازه گردانیها) پابند هستند. هنگامیکه میگویم والدین یزدی یعنی کسانی که با یادگارهایی از یزد قدیم و زندگی کشاورزی و روستایی به دنیای نو و مدرن آبادان پای گذاشته بودند؛ و هنگامیکه میگویم فرهنگ آبادانی از شهری میگویم که بسیاری از نخستینهای شهری را در ایران عرضه کرده بود که نمونهاش سالن سینمای سهطبقه تاجآبادان و باشگاههای فرهنگی و ورزشی و تفریحی بود. رویارویی و تکاپو و آمیزش مسالمتآمیز بین این دو فرهنگ (از ایران و از انگلستان) نهتنها در سیودو سال پیش چارهناپذیر بود بلکه هنوز هم ادامه دارد. در این نوشتار نمیخواهم فرهنگ یا شیوه رفتاری یک ملت یا مردم را نسبت به دیگری برتری دهم و یا یکی را بهتر و خوبتر بدانم، بلکه هدف معرفی این فرهنگها و رفتار مردمان است. داوری درباره اینکه کدام رفتار یا کنش فرهنگی در این روزگار گزیدهتر و نیکتر است با خواننده است.

نمایی از سینمای تاجآبادان (سینما نفت کنونی) در اوایل دهه پنجاه خورشیدی یکی از نمادهای فرهنگ مدرن آبادان

نمایی از میدان و منارههای تاریخی امیر چخماق یزد نمادی از تاریخ و فرهنگ یزد[2]
صبح نخست در شهر شفیلد
صبح زود برخاستم. ساعت شش و نیم تا هشت و نیم صبح بازه خوردن صبحانه بود. به ما هرچند روز یکبار برگه یا برگههای چاپشده در پیوند با موارد گوناگون ازجمله مکان و زمان فعالیتها و برنامهها داده میشد. مکان صبحانه هم سالنی در مجاورت آشپزخانه اصلی بود. وقتیکه به آنجا رفتم دیدم که صبحانه به شیوه سلفسرویس[3] خدمترسانی میشود. میزی طولانی با انواع و اقسام خوردنیها و نوشیدنیهای ویژه صبحانه دیدم. ازآنجاکه سالها بود دیگر به این نوع سازوکاری برخورد نکرده بودم سعی کردم از هر خوراکی اندکی بردارم که همان هم تمام بشقاب بزرگ مرا پر نمود. بعد هم برگشتم یک لیوان آبپرتقال برای خودریختم و آوردم سر میز در کنار چند ایرانی دیگر که فارسی می سگاردند نشستم. یک دانشجوی همنشین میز ما وقتیکه دید دو سهبرگه ژامبون در بشقاب خود چیدهام همراه با سر تکان دادنی گفت: میدانی که این کالباسها از گوشت خوک است؟! یکمرتبه جا خوردم! نه از موضوع گوشت خوک بودن این ژامبون بلکه از پرسشی که این دوست میکرد و من نمیدانستم چه پاسخ بدهم. خوب من تازه روز اولم بود و نمیدانستم که کی به کی هست و هنوز آشنایی نداشتم که دانشجویان ایرانی از چه تفکر و ایدههایی برخوردارند؟ خوب یادم هست که دانشجوی ایرانی دیگری که کنارش بود یک علامتی با چشم و صورتش داد که یعنی برو بگذارش زمین! من بهسادگی و البته باکمی تردید و یک مقدار هم دلهره در جواب آن دوست گفتم: ببخشید من یک زرتشتی هستم و در آیین ما چنین چیزی ناروا و بدحساب نمیشود. این زرتشتی بودن در آنجا و برخی جاهای دیگر به من یک امتیازاتی میداد که بقیه دانشجویان ایرانی برخوردار نبودند. البته من از آن روز سعی کردم تا همه دانشجویان ایرانی را که تا حد ممکن ازنظر خلقوخو و بایدونبایدهایشان نشناختهام دیگر سر میز آنان ننشینم یا بروم سر میز دانشجویان خارجی بنشینم. این صبحانه خوری و سر میز دانشجویان غیر ایرانی نشستن باعث شد که با مردمی از ترکیه، ژاپن، مالزی، ونزوئلا، سوئیس، هندوستان، فرانسه و…آشنا گردم. بهاینترتیب تا حد ممکن از نزدیک شدن به برخی از میزهای صبحانه دوری میکردم.
نکته دیگری که از روز اول و دوم صبحانه خوری آموختم این بود که بهجایی که برای برداشتن خوراکیهای گوناگون طمع و حرص داشته باشم و سپس به خاطر بیشازحد پر بودن بشقاب خود نتوانم همه را و حتی نیمی از آن خوراکیها را هم بخورم (که مایه شرمندگی میشد) بهتر دیدم هر بار بسیار اندک ولی گوناگون از میز اصلی بردارم و درصورتیکه شکم سیر نگشت برای بار دوم یا سوم بازگردم چون کسی بهجز زمان پایان صبحانه و تحویل سینی و بشقاب خالی به آشپزخانه به چیز دیگری کاری نداشت. در آن هنگام یادمان نبود که هزینه ظرفهای بیشازحد پر ما را شاید شکمهای خالی آنسوی دنیا میپردازند.

نمایی از میدان گردشگاهی مرکز شهر شفیلد (میدان میلنیوم یا هزاره) در مجاورت بنای تاریخی شهرداری
دیدنیهای شهر شفیلد و شیوه رانندگی
شانسی که من آورده بودم (از نگاه من البته) این بود که امروز شنبه بود و فردا یکشنبه و بخش اداری و آموزشی دانشگاه کار نمیکرد. درنتیجه برنامه روز نخست من (شنبه) با دوستان ایرانی به مرکز شهر رفتن و گشتن در شهر بود و روز یکشنبه هم طبق برنامه مسوولان کلاس زبان، باید به یک گردش بیرون شهر دستهجمعی میرفتیم که با دانشجویان علاقهمند دیگر همراه بودیم.
از گردش در شهر شفیلد در روز نخست، بهجز زنگ کلیسای شهر و دیدار از بخش مرکزی شهر و بناهای آن و کمی خرید ضروریات از فروشگاهی در مرکز شهر چیزی به یاد ندارم. از همان ساعت نخستی که به انگلستان رسیده بودم فقط این پرسش برایم مطرح بود که چرا خودروها، برعکس کشور ما، از سمت چپ خیابان حرکت میکنند. به همین دلیل در روزهای نخست باید خیلی مواظب میبودیم که درحالیکه ما نگران سوی چپ هستیم، از سمت راست یک خودرو به ما برخورد نکند. در ایران ایام قدیمتر به ما یاد میدادند دررسیدن به خیابان اول سوی چپ خود را بپاییم و بعد پا به خیابان گذاریم ولی در انگلستان در کنار خیابان که میرسی نخست باید سمت راست را بپایی و بعد سوی دیگر را. البته آخرین باری که در ایران بودم (پاییز 1403) باید سمت راست و چپ و عقب و جلو و به گفته یکی، حتی بالای سرت را هم مواظب باشی که چیزی از هوا نرسد و تو را به وصال حق واصل کند! اما چرایی این حرکت از سمت چپ در خیابانها را درنیافتم تا سالهای اخیر که در سپهر آگاهیرسانی جهانی بنا بر ویکیپدیا چنین دریافتم که از زمان چیرگی رومیها بر جزیرههای بزرگ باختر اروپا که محل آنگلوساکسونهای انگلستان و ولز و ایرلند بود و از دوران سوارکاری قرون میانه، بیشتر افراد راستدست که شمشیر خویش را سمت چپ کمر خود نگاه میداشتند ترجیح میدادند سمت چپ جاده یا راه قرار بگیرند تا بتوانند راحت سوار اسب شوند و از همان سمت هم حرکت کنند که شمشیرشان مانع شخصی که با اسب از جلو میآید نشود و در ضمن در زمان لزوم بتوانند بهراحتی شمشیر کشیده و خدمت حریف مقابل برسند. اینسان که گفته و نوشتهاند این عادت در رفتوآمد سوارهنظام سپس به شیوه آمدوشد ارابهها نیز سرایت نمود تا نظم بیشتری درراهها به وجود آید. با ظهور دنیای ماشینی و اختراع خودروها در اواخر قرن نوزدهم میلادی[4] نیاز به قوانین رانندگی و یکسانسازی آنها برای ایجاد راحتی و امنیت رفتوآمد شهری احساس شد. در بریتانیا برای جلوگیری از تصادف خودروها مقرراتی ایجاد شد که حرکت از سمت چپ خیابان الزامی باشد و بر همین اساس خودروها دارای فرمان و صندلی راننده در سمت راست خود شدند تا دید بهتری به مسیر حرکت وجود داشته باشد. این شیوه رانندگی در بیشتر کشورهایی که پیشتر تا اوایل یا اواسط قرن بیستم تحت استعمار انگلستان بودند، ازجمله در هندوستان و پاکستان، نیز رعایت میشود[5]. بهاینترتیب حتی زمانی که برای چندین سال بریتانیا جزیی از اتحادیه کشورهای اروپایی شده بود، باوجوداینکه بیشتر کشورهای اروپایی روال راست راندن را در پیشگرفته بودند، این کشور همان روش چپ ران را ادامه داده و میدهد.
طبیعت پیرامون شفیلد
روز دوم (یکشنبه) که از هفته پیش از آن دانشجویان را برای این روز آگاه و آماده کرده بودند راهی بازدید مناطق گردشگری شدیم. در این روز عدهای از دانشجویان که مایل بودند را در چند اتوبوس به دو یا سه گردشگاه طبیعی گوناگون بردند که یکی از آنها مکانی به نام ناحیه کوهستانی (Peak District) بود و من با گروهی که علاقه به دیدار این محل داشتند همراه شدم. ناحیه پیک دیستریکت به فاصله حدود ده کیلومتری از شفیلد قرار دارد و گسترهای کوهستانی و دارای بلندیهای دیواره دار است. البته برای ما ایرانیها که کوهستانهای بسیار بلند مانند رشته البرز و زاگرس با قلههای بلندتر از چهار هزار متر را داریم، گستره پیک دیستریکت شفیلد با بلندیهایی تا بیش از 630 متر از سطح آزاد دریا در مقایسه با بلندیهای کشور ما یک منطقه تپهای بهحساب میآید. درزمانی که در این ناحیه پیاده شدیم و با راهنمای خویش به پیادهروی مشغول شدیم برای ما هم فال بود و هم تماشا. هم با دوستانی تازه آشنا شدیم و هم یک ناحیه تازه را دیدیم. بهویژه این گستره از نگاه جغرافیای طبیعی برای من جالب میکرد. از همه جالبتر دیدن فضاهای مشخصشده برای پیادهروی دوستداران ورزش و راهپیمایی بود که بیشتر در گروههای گاه چند تنی یا چند دهتایی تلاش میکردند. از سوی دیگر گسترههای چمنزاری هم دیده میشد که محل چرای گوسفندانی بود که هر بخش بهوسیله حصارهای فلزی کوتاه (در حد یک متر و نیم) از بقیه بخشها جداشده بود تا گوسفندان نتوانند از محدوده خود خارج گردند.

نمایی از بلندیهای پیک دیستریکت نزدیک شفیلد انگلستان (از https://www.nationalparks.uk/park/peak-district/)
راهنمایی که در این سفر همراه ما بود میگفت که شهر شفیلد درگذشته (تا اواسط قرن بیستم) یک شهر بیشتر معدنی و دانشگاهی بوده است و به دلیل معادن زیاد و جمعیت کارگری بالا درگذشته احزاب کارگری و سوسیالیستی چیرگی چشمگیری داشتهاند ولی دیگر در حال حاضر آنچنان نیست و احزاب کارگر، حزب سبز و لیبرال دموکرات کموبیش در رقابت باهم هستند اگرچه هنوز رقابت عمده در سطح عمومی کشور بین احزاب محافظهکار و کارگر است.
راهنمای ما مقداری هم در مورد موارد طبیعی صحبت کرد که مهمترین موضوعی که به یادم مانده است این است که به دلیل توجه به افزایش گستره سبز ناحیه یورکشایر جنوبی که شهر شفیلد هم در آن قرار دارد از چند سال پیش توسط شوراهای شهر و محیطزیست تصمیم به کاشت سه درخت در برابر قطع یک درخت شده است؛ یعنی در برابر هر درختی که به هر دلیل قطع میشود (و آمار را دقیقا دارند) سه درخت جایگزین میگردد. به این دلیل بود که در مسیر جاده در گوشه و کنار به فاصلههای درازی نهالهایی را میدیدی که درون لولههای پولیکا کاشته شده بود. لولههای پولیکا که در خاک محکم شده بود به خاطر پشتیبانی از ادامه رویش نهال در برابر بادهای شدید بود.
عصر که به خوابگاه ارنشاو برگشتم بعد از شام در ساعت پنج عصر به سالن تلویزیون رفتم و با برخی از دانشجویان دیگر یکی دو بار اخبار را دیدیم و شنیدیم. بعد به اتاق خود رفتم و مدارک ترجمهشده خود را برای ثبتنام رسمی در دانشگاه و نیز در کلاس زبان انگلیسی ویژه دانشجویان دکترا مرور و مرتب کردم و دوباره خوشحال و راضی به سالن تلویزیون برگشتم که دیدم چند تن از دوستان تازه ایرانی میخواهند برای گردش باهم به مرکز شهر بروند. وقتیکه پرسوجو کردم برای برنامه صبح دوشنبه مشخص شد که فردا تعطیل است!! در انگلستان هم یک تعطیلات رسمی و همیشگی برای دو سه دوشنبه در تابستان دارند تا مردم بتوانند در این فصل به مسافرتهای کوتاه بروند و شاد باشند. این تعطیلی دوشنبهها را اصطلاحاً Monday Bank Holiday یا تعطیلی دوشنبه بانکها مینامند که در آن تمام ادارات دولتی و بانکها تعطیل هستند.
بههرحال چارهای نبود و برای این روز هم یک برنامه دیگر برای گردش در برخی از موزهها و مکانهای دیدنی محیطزیست در خارج از شفیلد ترتیب دادهشده بود که گذشت.
آموزش زبان و قوانین شهری
کلاسهای زبان انگلیسی برای ما روزی پنج یا شش ساعت بود که سه ساعت صبح و دو یا سه ساعت بعدازظهر و فشرده بود. شامل یادگیری خواندن، نوشتن و صحبت کردن میشد. من در سن چهلسالگی از هرکدام از این کلاسها بسیار میآموختم و لذت میبردم. هرروز موضوعات و واژههای تازه یاد میگرفتیم چون کار همه ما دانشجویان (تا آنجا که خبر داشتم) فقط مطالعه و آموزش تماموقت بود. در اینجا باید یادآور شوم که هنوز همسر و فرزندانم به من نپیوسته بودند چون باید برای همه خانواده یک محل سکونتی مناسب اجاره میکردم که یافتن این خانه مسئولیت دوم من در وقت آزاد بعد از کلاسهای زبان بود. با دوستان ایرانی دیگر عصرها پس از کلاس زبان راهی کوچه و خیابانها میشدیم و به بنگاههای اجاره یا حتی مستقیما به فروشگاههای محلی و کوچکی سر میزدیم تا بلکه جایی مناسب خانواده خویش بیابیم.
در همین سه چهار روز زندگی در محیط تازه شهر شفیلد به توجه انگلیسیها به وقتشناسی و قوانین و بهویژه رعایت صف در بانک و فروشگاهها پی بردم. در هیچ جا هجوم و تراکم جمعیت برای دسترسی به موضوعی، بهنحویکه در ایران و نیز بیشتر کشورهای خاورمیانهای به یاد دارم در اینجا ندیدم. در ضمن در این صفها که سیودو سال پیش دیدم مردم بافاصله بیش از نیم متر یا بیشتر از یکدیگر میایستادند و اگر مثل من زیاد آگاهی نداشتی و وارد نبودی و به شخصی که در صف بود زیاد نزدیک میشدی طوری نگاهت میکردند که برو پس! یاد گرفتم که بدون صحبت کردن هم میتوان منظور خویش را رساند.
یادگیری نحوه صرفهجویی در آب و برق و وقتشناسی
موضوع دیگر که در اینیک هفته برایم جالب بود وضع شیرهای آب دوگانه سرد و گرم دستشویی و ظرفشوییها بود. مثل ما نبود که فقط یک شیر آب دوگانه در کار باشد که هم بتواند آب سرد و هم آب گرم را باهم یا جداجدا به دست ما برساند. وقتی پرسیدم چرا اینجور است گفتند برای صرفهجویی در آب! این صرفهجویی بهویژه پس از رویداد دو جنگ جهانی در قرن بیستم در کشوری بود که میزان میانگین بارش آن بیش از هشتصد میلیمتر در سال است. در شهر شفیلد میزان بارش میانگین سالانه تا امروز بین 700 تا 800 میلیمتر در سال نوسان داشته است. درحالیکه میانگین بارش ایران حدود 250 میلیمتر و برای شهر یزد 60 میلیمتر بوده است. برای شستن دست و صورت روش انگلیسیها این بوده که آب گرم و سرد را درون دستشویی که درپوش خروجی آب را گذاشتهاند (راه خروج آب را بستهاند) در حد نیاز میریزند و با همان مقدار دست و روی خویش را میشستهاند (و میشویند). یا باهمان آب مخلوط شده موی چهره خویش را میتراشند. به یاد داشته باشید که این آب با کف صابون و بقیه مواد مخلوط شده است ولی آنها با دلپاکی و بدون اه و به یا بدون رو ترش کردن با همین آب تا زمانی که در دستشویی است همه امور بهداشتی خود را انجام میدادند.

نمایی از مدلهای روز سیستم شیر آب سنتی که هنوز هم به کار میروند[6]
البته امروزه به پیروی از بقیه اروپا و آمریکا دستشویی و ظرفشوییهای تک شیر با ورودی آب و گرم (مانند ایران) گذاشته میشود. بااینوجود همین تازگی هنوز خانهها و سکونتگاههایی را دیدم که همچنان سیستم قدیمی خود را داشتند. برای دندان شستن هم بیشتر مردم انگلیسی که آن زمان میدیدم یک لیوان بزرگ آب داشتند که آن را از آب پر میکردند و باهمان تمام کار مسواک زدن را به انجام میرساندند[7]. در مقابل نیک به یادم هست که در مسافرتی جغرافیایی با دانشجویانم صبح گاه متوجه شدم که دو دانشجوی گرامی در زمان مسواک خود، شیر آب را باز گذاشتهاند و آب دارد بهآرامی میرود!! هنگامیکه بهآرامی تذکر دادم ببخشید چرا شیر آب را باز گذاشتید پاسخ جالب بود: کدوم آب؟!! آنها درواقع از روی عادت شیر آب را باز نگهداشته بودند بدون اینکه حتی احساس کنند این آب دارد میرود. آبی که فقط متعلق به یک تَن نیست و متعلق به یک زمان نیست.
در ظرف شستن هم وان ظرفشویی را از مخلوط آب گرم و سرد پر میکردند و پس از ریختن پودر یا مایع ظرفشویی، ظرفهای شستنی را در آن آب میگذاشتند تا دقایقی بخیسد و بعد با یک ابر یا اسکاچ بر آنها میمالیدند تا پاک شوند و بعد معمولاً بدون آب کشیدن زیر شیر آب، در همان آبی که پر از مواد شوینده بود چند بار شناور میساختند تا به نگر خودشان پاکشده و به همان ترتیب در قفسه یا جایگاه خشککردن ظرفها قرار میدادند تا خشک شود. البته با پیشرفت و گسترش آگاهیرسانیهای بهداشتی امروزه برخی از انگلیسیها بنا بر آنچه از نزدیک دیدهام و یا در تارنماهای اینترنتی آشکار است در انتهای هر شستشویی روش آبکشی هم انجام میدهند. بههرحال آن روش بدون آبکشی قدیمی و سنتی (مربوطه به زمان کمآبی در دوره جنگ جهانی) برای ما ایرانیها که بهویژه وقتی به دلایل فرهنگی و عادات در مورد پاکیزگی و رعایت موارد بهداشتی دقت ویژهای داریم چندان سازگاری ندارد و همان داستان شیر آب باز و آب روان و شستشوی حسابی و چندباره بیشتر به ما میچسبد و این قصه همچنان ادامه دارد حتی در اوج کمآبی.
یادش به خیر همسایههای عزیز ما در یزد دستکم هفتهای دستکم دو بار تمام حیاط خانه را با شیلنگ به آب میبستند!! نمیدانم هنوز هم این کار را انجام میدهند یا خیر اما همیشه برای من این موضوع در یزد بسیار کم آب شگفتانگیز میکرد. یکبار هم که به یکی از همسایگان با کلی احتیاط و بهآرامی در این مورد یادآوری کردم توجهی نکرد و گفت آقای مهرشاهی خانمم خیلی روی گردوخاک حساسه و میگه معلوم نیست با این گردوخاکها چی به حیاط ما می رسه و به همین دلیل هفتهای سه بار حیاط را میشوره! البته ازنظر بهداشتی نظر آنان درست بود ولی پاسخ آن گردوخاک با آب شستن شاید درست نبود. البته مردم یزد در زمان پیش از رسیدن آبلولهکشی در مصرف آب بسیار اقتصادی و منطقی رفتار میکردند. حدود شصتوپنج شش سال پیش، در یزد که بودم، صبحها برای دست و صورت شستن و مسواک زدن با یک یا دو کلیچه (دولیچه؟؟) آب که ظرف مسی کوچکی بود کار خویش را پیش میبردیم که حداکثر نیم لیتر آب مصرف میشد.
موضوع بسیار مهم دیگر در بین انگلیسیها احترام به وقت و ارزش زمان برای آنها در امور کاری و اداری و آموزشی و برنامهریزی دقیق با نوسان یک دقیقه بود! در نامههایی که برای انجام برنامهای به دست ما میرسید در انتهایش معمولا یادآوری میشد که بهتر است چند دقیقه زودتر از شروع برنامه حضور داشته باشید. من در تمام پنج سال بودن خویش در دانشگاه حتی یکبار ندیدم که بیش از سی ثانیه دیرتر برنامهای شروع شود[8]. برخلاف این رویکرد، در ایران ما در بیشتر (اگر نه همه) برنامههای علمی و فرهنگی و دینی، بهویژه آنجا که بزرگان باید سخن میراندند، یکبار نشد که درست سر ساعت، یا با دو سه دقیقه تاخیر برنامه شروع شود. حتی در مراسمی دو ساعت تاخیر روی شاخ همه بود. گویا بزرگی و چیرگی افراد از روی میزان دیر شروع شدن سخنرانی یا برنامه آنان سنجیده میشود! حیف که چنین دیرکردها و تأخیرها و نابسامانیهایی در قولهایی که داده میشد هم وجود داشت.

نمونه از کلیچه یا …(اسم دیگر؟) که نماد صرفهجویی آب در یزد قدیم بود (با سپاس از بانو مهناز دمهری از عکس ارسالی)
گونه دیگر از صرفهجویی که در شفیلد دیدم در کاربرد برق بود. در غروب آفتاب یا شب که به محل خوابگاه بازمیگشتیم رسم نبود که پردههای خانه را کشیده باشند چون رسم نبود که کسی به درون خانه مردم بنگرد؛ اما برای من چند بار که شبهنگام نگاهی به پنجره خانههایی انداختم جالب بود که شخصی زیر نور فقط یک چراغ مطالعه یا چراغ ویژه تاشو نشسته بود و روزنامه یا کتاب میخواند! در فرهنگ ایرانی مدرن ما استفاده از نور زیاد و بسیار زیاد و فوق زیاد برای همه کارها رواج دارد. حتی یادم هست زمانی بود که من و همسرم در یزد در استفاده از برق تا حدی صرفهجویی میکردیم و دو گروه چراغ داشتیم که معمولا فقط سامانه لامپهای نئون یا مهتابی را روشن داشتیم که مصرف کمتری داشت و البته نور کمتری. مهمان گرامی ما میگفت چقدر اتاقتان کمنور است. ما هم بهناچار چهلچراغهای ده چراغی خود را روشن میکردیم که بتوانند راحتتر میوه بخورند یا چای بنوشند! خلاصه از آن زمان یاد گرفتم برای خواندن کتاب یا خوردن میوه و آبونان یک چراغ کافی است. البته الان که چراغهایی با نور دگر شونده (تغییر کننده) زیاد شده که میتوان شدت نور را کموزیاد کرد، اما بحث من بر سر اقتصادی نگاه کردن یک جامعه به امورات روزمره است.
سخنرانی روانشناسی و ایجاد آرامش در دانشجویان
این بخش پایانی و مهم این نوشتار است. در همان اواخر هفته اول (یادم نیست چه روزی) بود که یک برنامه ویژه سخنرانی بسیار ارزشمند روانشناسانه هم برای دانشجویان جدید ترتیب داده بودند. شوربختانه اینگونه برنامههای سخنرانی را در دانشگاههای خودمان در ایران من ندیدم یا خبر ندارم. برنامه سخنرانی ویژه درباره آشنا ساختن دانشجویان سال اول دکترا و کارشناسی ارشد خارجی با شرایط هفتهها و ماههای نخست زندگی در یک شهر دیگر دور از محل زندگی اصلی و همیشگیشان بود. در این سخنرانی دو سخنران زن روانشناس میخواستند ما را با پیچیدگیهایی که دانشجویان جدید، در یک شهر دور از خانه و کاشانه خود، ازلحاظ احساسی و روحی ممکن بود برخورد کنند آشنا سازند و راهنمایی کنند که چگونه با این پیچیدگیها روبرو شده و عمل کنیم. صبحتها برایم بسیار ارزشمند بود و بعد از چند هفته دیدم که بیشتر مباحث برای من روی داد.
بر پایه آن سخنرانی مفصل یک ساعت نیمه که در دو بخش 45 دقیقه ارائه گردید پس از بیان نیکوییها و جنبههای دلپذیر ادامه تحصیل در یک کشور خارجی و جدید به مسایل جدیتر روانشناسی نیز پرداخته شد. سپس به این موضوع اشاره شد که برخی از دانشجویان ورودی تازه در دو هفته نخست در یک حالت نبود یا خلا یا تهی شدن ارتباطی و احساسی روبرو میشوند. این قطع ارتباط یا خالی شدن ارتباط ناگهانی با محیط پیشین با فرآیند پر شدن آن با رودخانهای از دادهها و دیدههای تازه و لحظهبهلحظه همراه است که نمیگذارد آن خلا یا در بیوزنی زیستن آزارتان دهد. بهویژه اگر از محیطهای سنتی و قدیمی به یک محیط مدرن اروپایی آمده باشید این روند بیشتر و شدیدتر روی میدهد. با گذشتن از این دو هفته نخست که در روانشناسی به دوره ماهعسل اولیه مشهور است پس از دو یا سه هفته، به ناگهان به دره غم و دلتنگی شدید ناشی از دوری خانواده و بستگان نزدیک و دوری از محیط اجتماعیای که به آن بستگی و پیوند داشتهاید سرازیر میشد که برای برخی این حالت میتواند همراه با افسردگی کم تا میانه یا شدید باشد. بعد هم آموزش میدادند که چگونه با این موارد کنار بیاییم. به نمونه اینکه با دیدار دوستان تازه و رفتوآمد خانوادگی، مطالعه کتابها و نوشتارهای مناسب در حل این پیچیدگیها، گردش جمعی در طبیعت و مشاوره خواستن و درد دل با یک روانشناس و شرکت در جلسات کلاسهای گروهی که کارشان بحث و تبادلنظر در این مسایل توسط خود دانشجویان با حضور یک راهنمای مشاور درمانی است اشاره کردند. برای بسیاری از دانشجویان تازه، ازجمله من و خانوادهام، دانشگاه شفیلد امکان آشنایی و آمدوشد با خانوادههای انگلیسی و آشنایی با نحوه زندگی آنان فراهم آوردند که تا چندین ماه اول ادامه داشت. بههرحال اینگونه رفتوآمدها به دلیل هماهنگ شدن تدریجی ما با محیط زندگی و وجود کارهای بسیار زیاد مربوط به آموزش و پژوهش دکترا و نیز امور گوناگون خانوادگی بعد از رسیدن افراد خانواده به شفیلد پس از گذشت چندین ماه و بهقولمعروف جا افتادن ما در شهر شفیلد و محیط زندگی آن کمکم فراموش شد.
آنچه در پس همه این خاطرات و تجربهها باید یادآور شوم این است که پس از دو ماه کلاس زبان و با شروع کارهای اصلی دوره دکترا شامل مطالعه روزانه نوشته و کتابها و بررسی روش تحقیق مناسب برای موضوع رساله پژوهشی و برنامهریزی گامهای موردنیاز برای رسیدن به هدف رساله پژوهشی به نگرش و با بازبینیهای دو استاد راهنمای دلسوز و دقیق، سال اول که دشوارترین سال زندگی آموزشی و پژوهشی من و یکی از دشوارترین سالهای زندگی من و خانوادهام بود آغاز گردید.
این مواردی که آوردم بخش بیشتر یافتهها، تجربهها و خاطرههایی من در یک هفته نخست باشندگی در انگلستان و بهویژه در شفیلد بود. شاید پارهای مسایل و موارد دیگر همروی داده باشد که اکنون در خاطر من نیست و یا در این نوشتار و در این زمان نمیگنجد.

نمایی از یکی شامگاه از پس یکی از تپههای شهر شفیلد (عکس از داریوش مهرشاهی)
[1] محیط اجتماعی-فرهنگی شهر شرکت نفتی آبادان که از اوایل قرن بیستم ساختهوپرداخته شرکت نفت ایران و انگلیس، دو چهره گوناگون اروپایی (بخش شرکت نفتی) و عقبافتاده خاورمیانهای (بخش غیر شرکت نفتی) داشت که میتوانید در این مورد به کتاب: «جامعهشناسی آبادان، عبدالعلی لهسایی زاده، نشر کیان مهر، 1384، 770 صفحه»، نگاه کنید.
[2] عکس برگرفته از:
https://www.alibaba.ir/mag/yazd/yazd-ci/amir-chakhmaq-complex/
[3] برای جایگزین این واژه انگلیسی به خودخدمتی، خویش پذیر، خویش پذیرایی و دیگر واژههای فارسی برخوردم ولی همان اصلی را به کار بردم.
[4] نخستین خودرو بنزینی در آلمان به سال 1886 توسط مهندسی به نام کارل بنز اختراع شد که به نام او مشهور گردید. برگرفته از
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88
[5] موضوع جالبی که در تابلوهای راهنمایی و رانندگی هندوستان دیدم تابلوهای زیادی بود با عنوان «بوق بزنید» که درست برخلاف تابلوهای «بوق نزنید» انگلستان بود.
[6] عکس برگرفته از:
https://www.victorianplumbing.co.uk/
[7] درست یاد زمانی میافتم یعنی زمانی که به سن حدود ششسالگیام (66 سال پیش) در نرسیآباد یا خرمشاه یزد مهمان بودیم یک کلیچه یا …(؟) کوچک مسی (شاید نیم لیتر آب هم نمیگرفت) برمیداشتند و با همان دست و صورت را میشستند و مسواک میزدند (عکس مربوطه).
[8] البته یادآور شوم که حتی در شهر شفیلد همزمان مراجعه به پزشک یا دندانپزشک بهطورمعمول بین ده دقیقه تا سی دقیقه باید منتظر بمانی.

7 پاسخ
روزخوش اقای دکتر مهرشاهی. در مورد ژامبون کهفتد من را یاد خاطره ای انداختید که در مدرسه ی سویس برای بچه های ایرانی اتفاق میافتاد اون خوراک گوشت خوک برای ناهار چون بچه ایرانیها بخاطر نماز خواندن گوشت خوک نمیخوردند هرچند در ایران .نهران ژامبون خوک بود. راستش چقدر خوشمزه هم بود .با عرص مغذرت دوم دستشویی چون مثل ایران آفتابه و شلنگ برای کارهای بد بد نبود و ایرانیها چون خلاق هستند از شیشه استفاده میکردند. واقعا بعضی وقتها سازگاری خیلی سخت است اما برای اروپایی ها تعجب آور است. در مورد رانندگی چپ و راست …. واقعا راست است چون نمیدانیم بایدبه چه چیز توجه کنیم. اما خنده دار اینجاست که ما ایرانیها در کل دوست داریم خودما ن باشیم. و در حقیقت به زندگی لبخند میزنیم. و خارجی از این کار ما ایرانیها اونم با تعداد زیاد و اتحادمون باهم حسادت میکنند. و مدام محدودمان میکنند. به نظرم شما هم روزهای خوبی را با بچه های دانشگاه گذرانده اید. و دیدارهای جدید همیشه بیاد ماندنی است. اقای دکتر ای کاش یک نتیجه گیری از تحصیلات خود در شفیلد انگلستان میکردید. و ای کاش در مورد جغرافیای اقتصادی سیاسی. اب و هوایی….. این کشور یعنی انگلستان هم بگویید. منتظر خاطرات زیبای دیگر شما نیز میباشیم. 🙏🏼🍀
با درود
جناب استاد من اگر جای شما بودم به جای عکس میدان میرچقماق یزد، تصویری از باغ دولت آباد می گذاشتم. جدا از شگفتی های خاص این باغ در شهری کویری که آب را کیلومترها دورتر به آن منتقل کردند، نکته ای دارد که به زرتشتیان یزد مربوط می شود. طبق آنچه روانشاد رشید شهمردان نوشته اند کارگران سازنده این باغ زرتشتیان یزد بودند. آنها از آبادی های زرتشتی نشین اطراف یزد از جمله نرسی آباد به صورت بیگاری گونه ای به کار گماشته شده بودند. حتی گفته می شود زنان آبستن هم خشت ها را تا پشت بام حمل می کردند.
احتملا آن زحمت کشان از رعیت هایی بودند که در فصول سرد سال که کارشان کمتر می شد مجبور بودند برای خان یزدی رایگان کار کنند تا شاید با دردسر کمتری بتوانند در یزد گذران زندگی کنند. درود بر آن مردان و بیشتر بر شیر زنانی که با خون دل و ریختن عرق و زحمتهای بیشمار چراغ زندگی را روشن نگه داشتند.
جناب جعفری روزخوش. شما درست میگویید که زرتشتیان خیلی زحمت کشیده اند اونم در کویر و بی ابی و سختیهای مختص ما زرتشتیان . اما بالاخره همه جای ایران وحتی یزد سرای همه ی ما هست. من چند نسلم در تهران بودند. اما بخاطر هموطنانمون سختیها رو تحمل کرده اند. این خاطرات مربوط به کشور دیگر است و اقای دکتر مهرشاهی ققط ما را متوجه ی این نمودند که ما چقدر با کم آبی درگیر بودیم و میباشیم. انگلستان و کشورهای اروپایی اب گوارا چه میدانند چی هست.. من یادمه باید برای نوشیدن اب میخریدیم. دو نوع اب بود یکی مینرال واتر یعنی اب بدون گاز و گوارا یا معدنی و دومی اب گازدار باید خریداری میکردیم. دو.سه فرانک میشد. ما عادت نداشتیم و هنوزم هم نداریم. چندی پیش از تشنگی رفتم ده هزار تومن یک بطر اب معدنی ذرتهران خریدم. یعنی داشتم فکر میکردم برسر ما چه امده. انگار داشتم زهرمار مینوشیدم. جناب جعفری فرهنگ ما از زمین تا آسمون متفاوت است. باور کنید ما با دست خودمان به همه چیز پشت کرده ایم. چرا و علتش چیست نمیدانم. اروپایی عطر را برای این بوجود اورد که کمتر حمام کند. اما ما چکار میکنیم گلاب ناب خودمان را مثل اب و گلهای معطر و زعفران……. صادر میکنیم. چرا؟! واقعا تا زنده هستیم نیاز به مواد خوب و مورد نیاز و ارزان داریم. دلار و یورو….به چه دردمان میخورد. همه چیز پول نیست معرفت و اطلاع رسانی درست و قدر دانی از همه چیز میهنمان هست. البته اقای دکتر مهرشاهی خودشان به شما و من پاسخ خواهند داد.سپاس از شما عزیزان.🙏🏼🍀
با درود خدمت شما بانو قبادی. سپاس از نکته هایی که می فرستید. در مقابل زحمت شما در نوشتن مطالبی که روانه کردید به جز تشکر یک مطلبی را هم باید بیافزایم و آن این که فضای تارنمای امرداد محیطی است خبری، فرهنگی و اجتماعی که در آن میتوانیم حرف دلمان را تا حد ممکن و با توجه به شرایط موجود بیان کنیم. به احتمال زیاد که کسی به نگرش ها و توصیه ها یا پیشنهادات ما توجه ننماید اما همین که نوشته خود را در جایی روانه و ثبت کرده باشیم یک معنای آن این است که حرف خویش را زده ایم و به تنی چند از هموطنان و همکیشان سپرده ایم. همانند آن نخ های “تیر و باد” که در جشن تیرگان پس از گذشت نه روز به باد می دهیم تا برود و شاید آرزوهای ما را هم به گوشه های کیهان برساند! شاید هم این نوشتن صمیمانه و صادقانه برای من و شما و مانند ما، در این زمانه وانفسا، یک نوع آرامشی ایجاد می نماید.
تندرست و توانا باشید
با درود به شما بانو قبادی گرامی و با درود به آقای جعفری عزیز. من هیچگونه پاسخی برای شما عزیزان ندارم چرا که نگر و دید خویش را فرستادید و بنا نیست من هر زمانی برای هر دیدگاهی پاسخی بنویسم چون اصلا وقت و فرصتی نیست. اما از بیان همه پیشنهادها و نظر ها صمیمانه سپاسگزارم. من آن چه از تجربیات و خاطرات یک مدت بسیار کوتاه از یک سفر در یادم مانده بود نوشتم. به هر حال هر کس هر چه بنویسد قابل خرده گیری است و تنها زمانی میتوانید درست داوری کنیدکه خود نیز قلم به دست گیرید و بنویسید. می گویند دیکته نانوشته اشتباهی ندارد.
از این که نگرش خویش را با ما همبهره شدید بسیار خوشحالم. سرفراز باشید
درود،
دیر زمانی نمی دانم در چه کتابی بود از زبان تولستوی، نویسندهٔ نام آور روس، خواندم که انسان در سرزمینی بیگانه بسیار چیزها می آموزد اما نمی تواند خوشحال باشد.
آموختن از دیگران بخش درخورتوجهی از تعامل با دنیای پیرامون است. تعاملی اجتماعی که زندگی ما را سرشار و غنی می سازد. در طول زندگی با مردمان نقاط گوناگون ایران زمین این نکته را بخوبی دریافته ام که از تعامل و آموختن از یکدیگر استقبال کرده و لذت می برند. جالب تر آن که آموخته ها را هوشمندانه با سلایق و فرهنگ خود سازگار می کنند.
نگاه نکته بین شما در برخورد با فرهنگی دیگر، آموزنده است. در بیان شما یادآوری و ذکر ارزش های زندگی ایرانی در قدردانی و حفظ طبیعت و تداوم آن، ستودنی ست.
درپیش گفتار درایتی تحسین برانگیز در احترام به انسان و گوناگونی فرهنگی آن دیده می شود.
روزخوش جناب مهرشاهی . راستش ابتدا ناراحت شدم که شما پاسخ ما را اینگونه گفتید که پاسخی ندارید و دیکته ی نانوشته غلطی هم ندارد. اما امروز دیدم نه انگار جواب من را دادید و خوشحال شدم. چون من تجربه ی ۱۹ سالگی ام را تقریبا برابر ۴۰ سالگی شما حس کردم. برای همین خاطراتی برایم زنده شد و برایم خیلی خوشایند آمد. در مورد صحبت جناب اقای محبی خیلی خیلی خوشنود شدم چون ازتولستوی گفتند. بله ما انسانها باید در تعامل درست باشیم و نباید برتری طلب باشیم. باید از ایین و فرهنگ و سنت خود بدرستی و خوب استفاده کنیم و به هم یاداوری کنیم که قدر همدیگر و محیط زیست مان را بیشتر و بهتر بدانیم. خوش باشیم و شاد باشیم و درست زندگی کنیم. حسادت نکنیم و ……. باز هم از شما اساتید بزرگوار سپاسگزارم امیدوارم شاد و سلامت باشید چون هر روز هر انسانی یادگیری و یاداوری را همراه خود دارد.به امیدروزهای خوب زندگی.🙏🏼🍀