
هایده صیرفی ،دکترای رشته فرهنگ و زبانهای باستانی ایران از دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات در یک خانواده فرهنگی پرورش یافته و کار سفال را از سال به طور آکادمیک وحرفهای زیر نظر استاد «انوش فر» از سال 1368در ایران آغاز کرده است. وی پیش از آن در سال 1362 در فرانسه برای نخستینبار دوره سفالگری دیده است. کارشناسی او در رشته مترجمی زبان فرانسه بوده و مدتی در فرانسه زیسته اما اکنون ساکن ایران است.
صیرفی باور دارد تاریخ ایران باستان سراسر هنر و تصویرگری است.تعصبی روی کیش و آیین خاصی ندارد و باور دارد که ادیان از ناتورالیسم تا اسلام همه یک حرف را میزنند. مرزی را که برخی بین استوره و واقعیت میکشند با تصویرگری کاملا علمی تجسم بخشیده و روح کارهایش، باوری را که استورههای کهن، این منابع غنی هنری، ادبی و داستانی را تنها پندارهایی خرافی برای تخریب حقیقت کیش و آیین کهن ایرانی و مایه ننگ ایران باستان میداند به چالش میکشد. استوره اهورامزدا و اهریمن را نه سندی بر اثبات وجود ثنویت در یک دین، که بنمایهای برای دستیابی زرتشت به دو نیروی خیر و شر یعنی سپنتامینو و انگره مینوی گاتها میداند و امشاسپندان و ایزدان استوره ای پیش از زرتشت را کمکی برای پذیرش آسانتر آیین یکتاپرستی از سوی مردم غرق در استورههای آن دوران.
صیرفی در کارنامه علمی خود تا کنون بیش از 9 سمینار، نوشتار و ترجمه را ثبت کرده است است و کارنامه درخشان هنریاش نیز با شرکت در نمایشگاههایی در داخل و خارج کشور و تابلوهای سفالین چشمنوازی در سطح شهر تهران آراسته شده است.
صیرفی در هر دو رشته کارگاه تخصصی سفالگری و سرامیک و فرهنگ و استوره های ایران باستان دانشجو دارد اما روزی که ما برای گفتوگو انتخاب کردهایم او در کارگاهش تنهاست.
اتاقی نهچندان وسیع، قدیمی و دنج در زیرزمین یکی از محلههای شلوغ مرکز شهر که گوشه گوشه آن با سفالینههایی خاکیرنگ آراستهشده و قاب پنجرهای با نمایی از درختان سرسبز، که پیش چشمان کوزههای گلین صبور و خاموش، فرشی گلگون و خیالانگیز از گذشتههای دور و رویای سبز آن روزها گسترانده، روزهایی که بیرون از حصار این چاردیواری کوچک هم نشانی از سرسبزی و خرمی یافت میشد و بر کالبد حقیقت هنرایرانی هنوز گرد فراموشی و غبارآلودگی ننشسته بود و ایران چهارفصل و سبزبخت، شاد و آباد سر فخر بر تارک جهان میسایید. کوزههای گلین اما سر در آغوش هم، گویا و خموش انگار از لابلای دیوان رباعیات خیام برون جسته و هر کدام قصهای از دوران کهن میگویند داستانی از ملیت و هویت ما از زبان زنی جوان، هایده صیرفی یکی از پنج وامدار معاصر سفال و سفالگری، این هنر دیرپا و بیهیاهو.
همراه شهرزاد قصهگو، که به گفته خود همه پستوها و کنجهای تنهاییاش را با گل پُر میکند در میان نوای ملایم و آرامش بخش موسیقی از لابلای ورقهای آلبوم عکسهای نمایشگاه استوره آفرینش به روایت سفال، به دوران پیش از تاریخ سفر میکنیم و تجسمی خیالانگیز از دمیدن روح هنر در کالبد بیجان استورههای ایرانی را به تماشا مینشینیم جشنوارهای از تندیسهای گلین نمادهای استورهای ایران همچون زروان، اهورامزدا، اهریمن، امشاسپندان، دیوها و آفرینش انسان نخستین، کیومرث و مشیه و مشیانه یعنی آدم وحوای ایرانی، نمایشگاهی که باکمال شگفتی میشنویم پیش از خود ایرانیان، چندی پیش تاجیکها در شهر دوشنبه توفیق دیدنش را یافتهاند.
با پایان سفر خیالانگیز سراغ پرسشهایمان میرویم گرچه جذابیت داستان آفرینش ایرانی آنچنان است که شکستن سکوت مشکل مینماید و جایی برای سخن نمیماند اما آغاز میکنیم:
خانم صیرفی آیا این کیومرث و هوشنگ استورهای همان اشخاص شاهنامه فردوسی هستند؟
البته. به نظر من فردوسی نیز کاملا آگاهانه و با اشراف کامل و عمیق به استورههای ایرانی شاهنامه را نوشته به این نشان که کیومرث شاهنامه نخستین پادشاه اساتیری و هوشنگش نخستین پادشاه پیشدادی است.
خانم صیرفی نمایشگاه استوره آفرینش در تاجیکستان چگونه گذشت؟
بسیار موفقیتآمیز بود. استقبال عالی بود اصولا تاجیکها استقبالشان از آثار کهن ایرانی بسیار خوب است.
سایر کشورها چطور؟ آیا جاهای دیگر نیز از تمهای هنری ایرانی استقبال میشود؟
بله کاملا. برای نمونه یادم هست زمانیکه به روسیه سفر کرده بودم بر سردر کلیسای اصلی مسکو واقع در میدان سرخ این شهر تماما اسلیمیهای ایرانی کار شده بود و روح هنر ایرانی را کاملا میشد حس کرد.
به جز این نمایشگاه تاکنون نمایشگاه دیگری هم داشتهاید؟
بله یک نمایشگاه هم در ایران داشتم با عنوان «نشان مهره، سنگ، نظرشکن با بنمایههای استوره» بهار 1376در نگارخانه سبز تهران داشتم.
درمورد کارهایی که در سطح شهر داشتهاید برایمان بگویید.
نقش مایه های خورشید ایرانی ،نقشمایه سفالینههای شوش،تاریخ پوشاک ایرانیان از هخامنشی تا قاجار و تاریخ سکههای ایرانی از نخستین سکه منسوب به داریوش به نام «دریک» تا عصر حاضر در مجموعه ورزشی آزادی، کوزههای تپههای باستانی ایران و سیمرغ در ایستگاه متروی دانشگاه شریف، نقشمایه سفالینههای شوش و تاریخ پوشاک ایرانی در مجموعه ورزشی آزادی و تابلوی سفال آرش کمانگیر در مجموعه ورزشی انقلاب.
آیا از طرف رسانههای دولتی مثل صدا و سیما از شما و کارهایتان حمایت شده است؟
بله، تا کنون چند بار از طرف چند برنامه با من مصاحبه شده البته کارهایم را بهطور سلیقهای گزینش کردهاند.
خانم صیرفی شغل اصلی و منبع درآمدتان، کارهنری است؟
بله کاملا .کارهنری به اضافه تدریس.
این نوای موسیقی که در فضای کارگاهتان پیچیده آیا به کارتان هم کمک میکند؟
موسیقی در حین کار سفال بسیار کمکم میکند.بر عکس تصور همه همیشه هم کلاسیک گوش نمیدهم، بسته به حس آن لحظه سبک موسیقی مورد نظرم را انتخاب میکنم، گاهی که زیاد آرام هستم موسیقی تند و زمانی که بسیار ناآرام و هیجانزدهام موزیک آرام به بهبود روحیه و کارم کمک میکند.
میگویند کار با گِل در تخلیه روانی افراد بسیار کمک کننده است. آیا درست است؟
بله دقیقا. البته برعکسش هم صادق است. گل تمام احساسات و درونیات روحی سفالگر را میگیرد و در کار منعکس میکند به ویژه پای چرخ و درمرحله قلاژ. یادم میآید یک دانشجوی غیر ایرانی داشتم که تا کار را در این مرحله بالا میآورد کارش میریخت در نهایت یک روز به او گفتم تو عصبی هستی درست است؟ تصدیق کرد بعد به او گفتم بهتر است با چشمان بسته کارت را در این مرحله بالا بیاوری خوب یادم هست که این کار را انجام داد و کارش تا دو سه برابر ارتفاع اولیه بالا آمد .جالب این که پس از سالها شنیدم که او به کشورش برگشته و استاد سفالگری شده و تمام دانشجویانش هم با چشم بسته کار را بالا میآورند. حتی خودم هم هنوز زمانی که از ترافیک بیرون برسم تا وقتی دست به گل میزنم مدتی نیاز به آرامش و استراحت دارم.
از شاعران و نویسندگان و یا فیلمسازان ایرانی کدامیک را دوست دارید؟
رباعیات خیام را بسیار میپسندم و دیدگاه او به زندگی را نه نا امید کننده، بدبینانه و تلخ که سراسر شادی میبینم. به کارهایش اشاره میکند و میگوید بسیاری از اثرهای همین اتاق هم از خیام الهام گرفته شده است.از میان شاعران جدید هم کارهای هوشنگ ابتهاج را کار کردهام. عشق شادیست عشق آزادیست، عشق آغاز آدمیزادیست..
اما خوب هر کس یک خلوتی دارد من کارهای اسماعیل فصیح و هوشنگ گلشیری را بسیار میپسندم و میخوانم. از فیلم ها هم کارهای مجیدی را دوست دارم و بهتازگی نیزیکی از آنها را دیدم و بسیار خوشم آمد.
خانم صیرفی اگر آثار تحقیقاتی و نوشتاری هم در حیطه کار استوره و فرهنگ ایران دارید برایمان بگویید.
البته. کارهایم شامل مقالات و سخنرانی ها و ترجمه هاست. نوشتار از خاک به خورشید در نامه پارسی نوشتار پهلوانی هیربدی وهاوشتی بر اساس متن کهن دادستان دینی در نشریه کمیته ملی المپیک، مقایسه تطبیقی آیین مهر و آیین زورخانهای که ایده آن از استاد مهردادبهار بود، نقش اساطیری آب، باد، خاک و آتش بر مبنای متون کهن که مقاله برگزیده هفته پژوهش دانشگاه هنر تهران بود، سخنرانی پیوستگی استوره، موسیقی و گوسانها در نخستین همایش پژوهشی استان گلستان، آیین پهلوانی، جوانمردی و عیاری در نخستین همایش بینالمللی مبانی علمی تاریخی وفرهنگی زورخانه در آکادمی ملی المپیک،ضرب وآهنگ پهلوانان، جستاری پیرامون موسیقی حماسی و تاثیر آن بر تن و روان پهلوانان و در نهایت ترجمه دو متن فرانسوی به فارسی از لویی بازین با عنوان اسامی خدا و پیامبر درنخستین متون ادبی ترکی-اسلامی و ترکان و سغدیان، دانستههایی از کتیبه بوگوت (مغولستان)، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی و یک رمان به نام یلدا دختر خورشید.
در مورد رمانتان بیشتر برایمان بگویید.
رمان من به نام «یلدادختر خورشید» در سال 1382 در انتشارات بهار نارنج به چاپ رسید. این رمان، کاملا الهام گرفته از استورهای ایرانی است که با برداشتی از فلسفه شب یلدا یعنی روز تولد مهر نوشته شده است. یلدا دختر خورشید داستان دختری است به نام یلدا که نام مادرش خورشید است تا سنین پایانی کودکی نور را ندیده و با دیدن نور آن را میبلعد و نور از آنپس راهنمای یلدا در زندگیش میشود. فضای داستان به دوره قاجار بر میگردد با همان اندرونیها و ویژگیهای خاص معماری و سنتی آن دوره.
چرا این دوره تاریخی را انتخاب کردید؟
دلیل خاصی نداشت شاید بیشتر به خاطر خانه آباواجدادی خودمان که چنین فضایی داشت و در نوشتن داستان مدام این فضا پیش چشمم تداعی میشد.
کدام یک از دورههای تاریخی ایرانی را بیشتر دوست دارید؟ فکر میکنید کدام دوره از نظر هنری پربارتر بوده است؟
خوب نمیشود انتخاب کرد. هرکدام ویژگیهای جالب مخصوص به خود را دارند مثلا دوره هخامنشی اوج کارهای هنری روی سنگ است،دوره ساسانی اوج شکوه کتاب و کتابت است و حتی دوره اشکانی هم که به نظر بسیار کم دستاورد میرسد مملو از داستان ها و روایات پهلوانی است. دوره اسلامی هم که اوج شکوفایی هنر است.
اگر بخواهید ایران را با سفال بسازید چگونه میسازید؟
مطمئنا چهارفصل درستش میکنم و ابیاتی از شاهنامه و خیام و حافظ هم حتما میگذارم. میدانید شاید بشود گفت ایران را آدم یک جورایی شبیه شعر میبیند. فکر میکنم تابلوی ایران تابلوی خیلی بزرگی شود.
آیا روی استورههای غیر ایرانی هم کار کردهاید؟
بله روی استورههای یوگوسلاوها کار کردهام. استورههای جالبی دارند.
فکر نمیکنید در خارج از کشور بیشتر بتوانید پیشرفت کنید؟
خوب، راستش همسر من غیرایرانی است و من چند ماه از سال را در خارج از کشور میگذرانم. شاید آنجا گرایش به چنین کارهایی بیشتر باشد، اما تا بتوانم موقعیتهایی را که اینجا با تلاش زیاد به دست آوردهام، آنجا کسب کنم بسیار طول میکشد و روند دشواری است. در ضمن، من فکر میکنم در گوشهگوشهی روستاهای دورافتادهی ایران میتوان اسناد و مدارک و روایتهایی پیدا کرد که میتواند بهترین سوژهها برای کار باشد. میدانید، من باور دارم که بخش مهمی از فرهنگ ایرانی بهطور پراکنده در دورافتادهترین بخشهای ایران، در بین مردم عامه مانده که باید کشف و جمعآوری شود و مورد توجه قرار گیرد.
استاد، میانهتان با زرتشتیان چطور است؟
چند تا از بهترین دوستان من از میان زرتشتیان هستند. تفاوتی بین زرتشتیان و بقیه احساس نمیکنم. اما یک ویژگی مهم دانشجویان زرتشتی این است که در ابتدا فکر میکنند بیش از بقیهی دانشجویان از استورههای کهن ایرانی میدانند و نیاز به یادگیری ندارند؛ اما همهشان، بیاستثنا، پس از مدتی میفهمند که اینطور نیست.
چه خاطرهای از مراسم زرتشتیان دارید؟
یادم هست که در یک مراسم ازدواج زرتشتیان شرکت کرده بودم. زمانی که موبد در آیین گواهگیری گفت: «من شما را همسر و همتن و همروان اعلام میکنم»، بسیار خوشم آمد؛ چون هماکنون برای ما تنها «همسر» باقی مانده که مفهوم کاملی از ازدواج و پیمان زناشویی نیست. متأسفانه هنوز در جشنها و مراسم دیگر زرتشتیان شرکت نکردهام که البته خوشحال میشوم شرکت کنم.
خانم صیرفی، ظاهرا تنها کار میکنید؟ چرا دستیار و همکاری ندارید؟
میدانید، در اینگونه اثرها نمیتوان دونفره کار کرد. کار دودست میشود. اما برای نصب کار، نصاب دارم و همسرم نیز که مهندس متالوژیست است، در قالبزدن کارها بسیار کمکم میکند.
آیا طرح کارها همه مال خودتان است؟
بله، تماماً. من هر طرحی را اجرا نمیکنم و اصولاً از کپیبرداری هم متنفرم. هر سفارشی را هم قبول نمیکنم. شاید بهخاطر همین در شهرستانها کار دیواری و شهری نداشتهام؛ شاید هم چون زیاد اهل کارهای گلوبلبلی نیستم، باید کارم تم فرهنگی هم داشته باشد.
در مورد کارهای استورهای چطور؟ از تخیل خودتان تصویرسازی میکنید؟
بله، کاملاً. البته در مورد این کارها چون بار فرهنگی عمیق دارد، کاملاً آکادمیک کار میکنم و با تکیه بر منابع، کتابها و کتیبههای موجود باقیمانده از دورههای باستانی، سمبولها را تصویرسازی میکنم.
از چه زمانی متوجه شدید به سفال علاقهمندید؟
راستش از ابتدا به هنر علاقه داشتم، اما دنبال رشتهای هنری میگشتم که بتوانم راحت و روان و با علاقه در آن کار کنم. اول دنبال موسیقی بودم، گیتار میزدم و چند کنسرت هم گذاشتم، اما دیدم انگار زورکی بود و روان نبود. بعد سراغ نقاشی رفتم، تابلو هم زیاد کشیدم، اما آن تصویری که میخواستم روی بوم درنمیآمد تا به کار گل رسیدم. متوجه شدم این فرم متعلق به من است، چون هر نقشی را که میخواستم با این فرم راحت درمیآوردم؛ ساده و روان.
چه سنی را برای شروع کار سفال توصیه میکنید؟
من اصولاً شاگرد کودک نمیپذیرم. نه اینکه دوستشان نداشته باشم، اما به نظر من کودکان باید با گل بازی کنند، تداعی آزاد داشته باشند و تخیل کنند. نمیتوان به آنها برای کار با گل الگو داد و آنها را تحت چهارچوب درآورد و اصولاً درست هم نیست. به نظر من، ۱۷ یا ۱۸سالگی مناسبترین زمان است؛ چون جوان، خودش را در این سنین میشناسد.
بهعنوان یک زن، هرگز در پیادهکردن آثار بزرگ و دیواریتان مشکل نداشتید؟
خیر، هیچوقت. گاهی مردم تعجب میکردند و میگفتند: «تو چگونه مدتها روی یک دیوار کارهای بزرگ را میسازی، مثلاً یک کار ۲۰متری؟» میدانید، معمولاً یک کار دیواری بالای ۶ مترمربع بیش از سه تا چهار ماه طول میکشد؛ اما من هرگز در پیادهکردن کار مشکلی نداشتم و به نظر من بین زن و مرد در این کار فرقی نیست.
از ایستگاه متروی دانشگاه شریف عبور میکنم. این بار از عجلهی همیشگی برای رسیدن به پلههای برقی خبری نیست؛ انگار برای نخستین بار است دیوارهای ایستگاه را میبینم. نگاه جستوجوگرم را به دیوارهای پوشیده از جمعیت میدوزم. چشمانم انگار این بار مجذوب آگهیهای تبلیغاتی خوشآبورنگ و فریبنده نیز نمیشوند. صدای تبلیغات تلویزیون السیدی هم که در میان همهمهی جمعیت گنگ و نامفهوم به گوش میرسد، تمرکزم را نمیرباید. تنها به یک چیز میاندیشم: از میان حفرههای ایجادشده در لابهلای دیوار انسانی جمعیت، به دنبال نقشمایههای سفالین میگردم. در خیالم تصویری از زنی را میبینم که روزها در سکوت ایستگاه متروک، تازهساز و خالی از مسافر ایستاده و نقش میزند. شاید یقین دارد که هنوز هم هنر کهن و ریشهدار ملی، در میان رنگپرستی انسان شتابزده و مدرن قرن بیستویکم جایگاه خود را دارد و هیچ مانعی نمیتواند ایرانی را از شناخت فرهنگ و هنر کهن نیاکانش باز دارد.
چرخ کهنه اما همچنان میچرخد و کوزههای گِلی تولد دوستان جدیدشان را شادباش میگویند، گرچه زمان ما پایان یافته و باید برویم. هنگام خروج از کارگاه، امشاسپندان گِلی تکبهتک بدرقهمان میکنند. میایستیم، روی میگردانیم و برای آخرین بار با کارگاه کوچک و خاکیرنگ خداحافظی میکنیم. در حالیکه در و دیوار کارگاه، آهسته اما یکصدا ابیاتی را در گوشمان زمزمه میکنند؛ واژههایی که با خروج از چهاردیواری کارگاه کوچک، رفتهرفته در هیاهوی شهر دودآلود و بیتَرحّم گم میشوند، اما در ذهن جهان و جهانیان همواره زنده میمانند:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سرِ زلف نگاری بوده است
این دسته که در گردن او میبینی
دستی است که در گردن یاری بوده است
* این گفتوگو در مهرماه 1384 خورشیدی، در رویهی چهارم (ادبوهنر) امرداد شمارهی 188 چاپ شده است.
