اغراق و هویت ایرانی: بازتاب سنت پهلوانی

اغراق یکی از ویژگی‌های بارز ادبیات حماسی است که در شاهنامه‌ی فردوسی نقشی تعیین‌کننده دارد؛ اما اهمیت اغراق در این اثر فراتر از زیبایی‌شناسی ادبی است؛ چرا که در حافظه‌ی جمعی ایرانیان به ‌مثابه‌ی بخشی از هویت ملی عمل می‌کند. این که چگونه اغراق به عنصر پیکارگری و اخلاق پهلوانی پیوند خورده؛ و از رهگذر تاریخ و استوره به هویت ایرانی راه یافته، مسئلۀ مهمی است.

مطالعه‌ی اغراق در شاهنامه و متون مرتبط، صرفاً تحلیل یک شگرد ادبی نیست، بلکه واکاوی ساز وکارهای شکل‌گیری هویت ایرانی در گذر از چالش‌های تاریخی (مانند هجوم اعراب، رومیان و ترکان) به شمار می‌رود. این تحلیل می‌تواند به درک عمیق‌تری از پیوند میان زبان، فرهنگ و قدرت سیاسی در تاریخ ایران کمک کند. در آثار پژوهشگران بزرگی چون نلسون فرای، اشپولر و ذبیح‌الله صفا به مسأله زبان، هویت و مقاومت فرهنگی ایرانیان پرداخته شده است؛ اما بررسی «مسأله اغراق در هویت ایرانی» در بستر تاریخی ـ استوره‌ای مورد توجه شایانی قرار نگرفته است. ازین رهگذر می‌توان شاهنامه‌ی فردوسی را به‌عنوان مهم‌ترین متن حماسی ایرانیان نه تنها عرصه‌ای برای بازتاب استوره‌ها و رویدادهای تاریخی در شمار آورد، بلکه سازوکاری برای ساخت هویت ملی محسوب کرد. در این میان، عنصر «اغراق» فراتر از یک شگرد ادبی، به مثابه‌ی ابزاری برای تقویت حافظه جمعی و ایجاد احساس یگانگی در برابر بیگانه عمل کرده است. به گونه ای که عنصر اغراق در پیوند با اخلاق پهلوانی و پیکارگری از درجه‌ی قابلیت تحلیلی برخوردار است. هم چنان که در ادامه‌ی نقش شخصیت‌های تاریخی چون سورنا و یعقوب لیث صفاری، رستمِ استوره‌ای در امتداد این سنت پهلوانی و اغراق قابل ارزیابی است. لذا عنصر اغراق در شاهنامه و سنت پهلوانی، نقشی کلیدی در بازتولید هویت ایرانی و مقاومت فرهنگی داشته است.

ایرانیان در طول تاریخ همواره با تهدید بیگانه، شکست‌ها و پیروزی‌های نظامی و فرهنگی مواجه بوده‌اند. یکی از شیوه‌های حفظ هویت در برابر این تهدیدها، بهره‌گیری از عنصر «اغراق» در روایت‌های تاریخی و ادبی بوده است. شاهنامه‌ی فردوسی به عنوان مهم‌ترین متن حماسی فارسی، نمونه‌ای برجسته از این امر است. اما اغراق تنها یک آرایه ادبی نیست؛ بلکه تبدیل به بخشی از «هویت ایرانی» شده است. بررسی پیوند اغراق و هویت ایرانی، ما را با ریشه‌های ناسیونالیسم فرهنگی و زبان‌محور در ایران آشنا می‌کند. از رهگذر این تحلیل، می‌توان درک کرد چگونه ایرانیان با استفاده از سنت پهلوانی و حماسه‌سرایی، شکست‌های سیاسی را به پیروزی‌های فرهنگی تبدیل کردند. اغراق در بلاغت به معنای بزرگ‌نمایی یا کوچک‌نمایی است؛ اما در ادبیات حماسی، فراتر از یک شگرد هنری است؛ و به مثابه‌ی ابزاری برای قهرمان‌سازی عمل می‌کند. ازین روی، حماسه تنها روایت جنگ نیست، بلکه نوعی تاریخ استوره‌ای است که ارزش‌ها و آرمان‌های یک ملت را در قالب شخصیت‌های پهلوانی بیان می‌کند. لذا ایرانیان با استفاده از روایت‌های حماسی، شکست‌های سیاسی خود را به پیروزی‌های فرهنگی بدل کرده‌اند. این سازوکار در روان‌شناسی جمعی تثبیت شده؛ و نسل‌ها آن را بازتولید کرده‌اند. امری که حافظه‌ی تاریخی و روان‌شناسی جمعی می‌توان از آن یاد کرد.

اغراق در شاهنامه و شکل‌گیری هویت ایرانی امری پر اهمیت است. زیرا در فضای تاریخی ـ استوره‌ایِ شاهنامه، شاهنامه هم تاریخ است؛ و هم استوره. در این اثر، نبرد خیر و شر در قالب پهلوانان ایرانی و دشمنان تورانی روایت می‌شود. شخصیت‌هایی چون رستم نمونه بارز اغراق‌اند. حتی پسرکشی او مانع از جایگاه والای او در حافظه‌ی ایرانی نمی‌شود. این نشان می‌دهد که اغراق، اخلاق پهلوانی را تقویت می‌کند. بنابراین، اغراق در شاهنامه صرفاً آرایه نیست، بلکه بخشی از هویت اخلاقی است. پهلوان ایرانی حتی در شکست، پیروز اخلاقی است. در یک نگاه فرا کل نگرانه می‌توان گفت که در فضای ذهنی تاریخی-استوره ای شاهنامه، هماره عنصر حماسه و واکنش پهلوانی یا همان پیکارگری مطرح است. چندان که بسی رنج بردم درین سال سی، حکایت از نوعی جنگ سی ساله یا جنگ با جبر زمانه دارد؛ و این جنگ به صورت ارزش در می آید. هم چنان که فردوسی، از ارزش رستم با وجود کشتن پسرش سهراب نمی‌کاهد. بنابراین مسأله‌ی اغراق با ورود هویت در یکی از ارکان مهم سرشت هویت ایرانی همان پیکارگری می‌نشیند، آن را تقویت کرده؛ و به صورت اخلاق در می‌آورد. هم چنان که نبرد خیر و شر و نیکی و بدی نیز یک اخلاق ارزشی به شمار می‌روند. هرچند که در این نوشتار، محوریت موضوع درباره‌ی شخصیت‌های شاهنامه و استعارات زبانی نیست، مسأله‌ی ورود اغراق به هویت ایرانی از رهگذر فضای تاریخی-استوره‌ای فراهم می‌شود. به گونه‌ای که در حماسه و در فضای تاریخی- استوره‌ای دارای شکلی پهلوانی در کالبد حقیقت و اغراق است؛ و این امر به احساس روان شناسی جمعی یعنی فردی-اجتماعی بدل گشته؛ و حافظۀ تاریخی جمعی را تعبیر می‌کند.

به عبارت دیگر این سلحشوری و پهلوانی در ایران باستان نوعی رستگاری است از رهگذر نفس پیکار و کارزار. چندان که نبرد خیر با نیروهای اهریمنی دارای ارزش‌های پهلوانی است. لذا در گذار و تغییر سرشت اخلاقی به اخلاق پهلوانی، الگوی شکل گرفته شاه-پهلوان در دوره‌ی اشکانیان و سپس به دوره‌ی ساسانیان، با مصادیق تاریخی تقابل با بیگانگان روم، ترک و عرب، بیانگر نوعی از فره است. البته این عنصر اغراق نه به عنوان آرایه‌ای آن، بلکه در معنای مفهومی آن، نه تنها در شعر و نظم بلکه در زبان و مولود آن تاریخ جاری می‌شود. هم چنان که سلسله نسب‌سازی پادشاهان ایرانی‌نژاد صفاری و سامانی ازین رهگذر قابل ارزیابی بوده؛ و در خصوص یقوب لیث صفاری نیز سنت اخلاق پهلوانی در قالب نقش فتوت و عیاری به خوبی عیان است. از سوی دیگر، این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که استوره‌ی رستم که برگرفته از شخصیت تاریخی سورنا سرداردلیر اشکانی است؛ و در کتاب درخت آسوریک به زبان پهلوی شمالی به خوبی بازتاب یافته است؛ سنت پهلوانی را به طور واضح در وی انعکاس می دهد؛ و جالب آن که اقلیم زندگی هر سه یعنی سورنا، رستم و یعقوب در سیستان است؛ و این هرسه تصادفی نیست. به عبارتی می‌توان گفت این سه شخصیت ارتباط معناداری با یکدیگر دارند. سورنا به عنوان نماینده‌ی سنت سلحشوری و پهلوانی ایران، پادشاهان ساسانی چون خسرو پرویز وام دار از اویند. در نقش برجسته‌ی خسرو پرویز پهلوان و سلحشور در طاق بستان کرمانشاه در لباس زره و آرایش سنگین جنگی سوار بر اسبی تنومند با برگستوان پولادین، این تقدس پهلوانی و جنگاوری به خوبی نشان داده شده است. ازین رهگذر امتداد این سنت پهلوانی و ارتباط معنادار سلسله نسب‌سازی صفاریان از خسرو پرویز ما را از یعقوب لیث صفاری در سیستان به سورنا از خاندان سورن پهلو در خود سیستان متصل می‌سازد.

سنت پهلوانی یک سلحشور که با سلاح وداع نمی‌گوید؛ و نشسته برپشت اسب می‌میرد. این امر خود نشان‌دهنده‌ی ادامه‌ی راه ادبیات رزمی و نه ادبیات بزمی در ایران سده‌های سوم و چهارم هجری بود. بنابراین، از سورنا تا رستم و یعقوب لیث، سنت پهلوانی ریشه در تاریخ واقعی ایران دارد. سورنا سردار اشکانی، رستم استوره‌ای و یعقوب لیث صفاری همگی در سیستان زیسته‌اند. این تداوم جغرافیایی ـ فرهنگی نشان‌دهنده‌ی پیوند عمیق سنت پهلوانی است. هم چنان که یعقوب لیث با حمایت از زبان فارسی، پهلوانی را از عرصه‌ی جنگ به عرصه زبان منتقل کرد. در دوره‌ی سامانیان، این حرکت به اوج رسید؛ و هویت ایرانی با زبان فارسی پیوند خورد. از سوی دیگر، می توان پالایش زبان فارسی از واژگان عربی را ادامه‌ی همان نبرد پهلوانی؛ اما در عرصه زبان دانست. به گونه ای که این بار فرهنگستان لشکر دوم ایران در برابر اعراب است. در بُعد تاریخی نیز فردوسی با بیان گری ِاغراق در محمود غزنوی به مثابه‌ی پادشاه ترکان از مسیر عنصر پهلوانی و قالب اغراق قابل تطهیر است، هرچند که ایرانیان حامل فره‌ی ایزدی باشند.

نتیجه آن که اغراق در شاهنامه و سنت پهلوانی، نقش اساسی در ساخت هویت ایرانی داشته است. ایرانیان با استفاده از اغراق توانستند شکست‌های سیاسی را به پیروزی‌های فرهنگی بدل کنند. از سورنا و رستم تا یعقوب لیث و فردوسی، سنت پهلوانی همواره در کنار عنصر اغراق، به مقاومت فرهنگی و حفظ زبان فارسی یاری رسانده است. از سوی دیگر نیز می‌توان گفت که آيیرناويجه استوره‌ای که تسامحا گونه ای از ناسیونالیسم جغرافیایی بود (منظور دراینجا ناسیونالیسم مکتبی نیست) هم ناشی از دستاورد این سنت پهلوانی می‌توان پنداشت. چندان که در ادبیات رزمی و پهلوانی، زبان پهلوانی حالت استوره‌ای و تاریخی به خود گرفت؛ و این مهم یادآور جدال فرهی فرهنگستان است که در موج اول تاریخ، ساسانیان شکست خورده از اعراب هستند؛ اما در موج دوم که نبرد زبانی است این ساسانیان هستند که پیروزند؛ اما در خصوص یعقوب لیث پیروزی در نبرد نخستین و شکست در پیکار دوم است؛ اما وجه مشترک، زبان به عنوان یک فاتح سیاسی است، زیرا که بیان می‌دارد تا این حوزه یا قلمرو مرز من است، و فارسی در این بلاد نه تنها رواج بلکه رسمیت دارد.

یعقوب گوید زبانی که در نیابم بدان نوشتن و خواندن چه سود، لذا زبان نشان‌دهنده مرز، قلمرو و قدرت سیاسی می‌شود در حالی که زبان یک قرار داد اجتماعی و وسیله‌ای برای ارتباط است لذا پدیده‌ای است نه نژادی، نه جغرافیایی و نه سیاسی. اما این فاتح سیاسی در جهان بیرونی واقع خود با شکست یعقوب در دیرالعاقول به مرزهای خود عقب می‌نشیند. یعقوب پس از اندکی می‌میرد اما فاتح سیاسی که به تعبیر اغراقی آن زبان است به مرزهای قلمرو خود بازمی‌گردد. با این تفاصیل فرهنگستان درین جدال اغراقی- فرهی با تکیه‌گاه یعقوب، به مرزهای خود باز می‌گردد؛ و از ایران فراتر نمی‌رود بلکه از دور نشسته به مانند منجنیقی کلمات سره فارسی را نه صادر بلکه به مانند منجنیقی پرتاب می‌کند زیرا که به دور این زبان مرز کشیده است. همچنان که فرهنگستان با نگاه اغراقی خود که پهلوانان نمی‌میرند پیش می‌رود؛ اما ناگزیر از بازگشت به قلمرو خود است؛ و عقب‌گرد می‌کند در حالی که پهلوان عیاری چون یعقوب مُرد؛ اما سنت پهلوانی دوام و هویت یافت. با این حال فردوسی که در نبرد زبانی خود فاتح بر اعراب است برخلاف یعقوب در پیکار دوم نیز پیروز است. زیرا که فردوسی نه به مانند یعقوب شخصیتی شاه- پهلوان در جهان بیرون واقع شدنی، بلکه شخصیتی با اندیشه‌ی سیاسی و پهلوانی نظری است که دست به قبضه شمشیر نمی‌برد؛ و آن را از نیام به بیرون نمی‌کشد. گونه‌ی دیگری از اغراق در هویت ایرانی، مسأله‌ی سلسله نسب‌سازی پادشاهان ایران بعد از ورود اسلام به ایران است که به نظر نگارنده‌ی این سطور، امر عامل مهمی برای پیوستن فردوسی به دربار محمود غزنوی است که آن را بررسی می‌کنیم:

با رجوعی به بامداد زبان فارسی ناخودآگاه آنچه که به ذهن خطور می‌کند حمایت یعقوب لیث از زبان فارسی و پیشرفت چشمگیر ادبیات این زبان در دوره سامانی و غزنوی است. درخصوص سلسله ایرانی‌نژاد سامانی می‌توان اهتمام ایشان بر زبان فارسی و سلسله نسب‌سازی را پدیده‌ای نژادی و تأکید برگذشته باستانی دانست؛ اما با تسلط ترکان قراخانی بر ماورالنهر و تقسیم قلمرو سامانی با غزنویان، انقراض سامانیان را درپی داشت. با این حال، روند تکاملی ادبیات فارسی که در روزگار سامانیان اوج گرفته بود متوقف شد؛ و در ازای آن طبعا لغات ترکی جای خود را در زبان فارسی برای اولین بار باز کرد؛ اما از جهت فرهنگی با تقسیم قلمرو سامانیان، این کانون علمی و ادبی به غزنویان منتقل شد؛ و بعید نمی‌توان دانست که فردوسی به همین شوند (:دلیل) روی به دربار غزنوی آورده باشد.

از دیگر سو با وجود ایرانی نژاد بودن سامانیان، از دیدگاه فردوسی ایشان امیران نوروزی بودند که به کشمکش با یکدیگر و دسیسه بر سر تخت قدرت مشغول بودند؛ و عمر دولت و حکومت مستعجل بود. لذا از دیدگاه وی تنها پادشاه قابل محمود غزنوی سلطان ترک بود. با این حال عدم پناهندگی فردوسی به دربار آل بویه خود جای بحث فراوان دارد. نخست آن که فردوسی در قلمرو غزنویان اسیر و زندانی نبود؛ و خود خواسته به دربار محمود غزنوی پناهنده شد. دوم آن که حکومت قدرتمند مشابه غزنویان یعنی آل بویه هم در ناحیه‌ی جبال، فارس و بغداد حضور داشتند که دارای قدرت متمرکز و پادشاهان قدرتمندی معاصر با وی بودند که با فردوسی نیز هم مذهب، یعنی شیعه بودند؛ اما غزنویان دارای ریشه ترک نژادی بودند که هم قرین با توران است؛ و در تلاش تسلط موج تورانی بر ایران و ایرانی است. هرچند که پادشاهی محمود بر قسمت‌های شرقی ایران را نمی‌توان به سراسر آن تعمیم داد؛ اما با وجود پناهندگی فردوسی به دربار محمود، نمی‌توان نفرت فردوسی از توران زمین و تورانی را نادیده گرفت؛ و با وجود چنین تناقضی شاید علت پناهندگی فردوسی را تنها در انتقال همان کانون علمی و ادبی به جای مانده از سامانیان (ایرانیان) دانست که حضور در دربار محمود را قابل تحمل می کرد؛ اما اگر این قول نلسون فرای را بپذیریم که «اسلام دیوار میان ایران و توران را در هم کوفت» (فرای, 1365 ص. 163) با این حال تنفر تورانی فردوسی در شعر او شاهنامه مواج است که یادآور عنصر پیکارگری و اخلاق پهلوانی است که نیروی مقابل تشخیص داده شده؛ و بایست به قول فردوسی سر به زیر گَرد آورد. لذا این اندیشۀ نژادی که پهلوانِ (جنگاور) تورانی پست و دشمن است؛ و پهلوان ایرانی فرهمند. بنیاد اندیشه‌ای گشت که با قرار گرفتن در اندیشۀ ایران فرهنگی در فرهنگستان منعکس شد؛ و ازین رو برای زدودن این آلایش، سره نویسی را واجب دانسته است.

سوم اینکه دیدگاه سیاسی فردوسی را نمی‌توان نادیده گرفت که یک حاکم غیر ایرانی بر شرق ایران حکم براند. بنابراین می‌توان گفت که در چشم فردوسی، نیروی آنشهریکانی یا همان روحانیت تسننی که با دسیسه چینی بر ضد امیر نصر سامانی درصدد برآمدند تا زمام امور را به سپهسالار ترک تقدیم کنند؛ نفرتی تورانی است اما آنجا که دیگر امیر سامانی محمود غزنوی را به سبب یاری وی و پدرش در دفع شورشی داخلی ملقب به لقب جلیل سیف‌الدوله می‌کند، اشاره به شمشیر و همان اخلاق پهلوانی و روحیه پیکارگری دارد. ازین روی، محمود تنها پادشاه قابل است که این روح پیکارگری و اخلاق پهلوانی در وی حلول کرده است. بنابراین محمود که هم لقب سیف‌الدوله و هم سپهسالاری خراسان از سوی امیر نوح به وی اعطا شده بود، فراتر از قائل بودن لقبی پیکارگرانه و مشروعیتی سیاسی است که توسط یک پادشاه ایرانی نژاد به وی اعطا شده است. بنابراین با اعطای چنین لقبی عظیم همراه با انتصاب به منصب سپهسالاری خراسان از سوی یک پادشاه ایرانی نژاد، شرایط موجود، به تطهیرترک بودن محمود غزنوی از طریق لقب و منصب پرداخته؛ و این امر را می‌توان در فضای ذهنی فردوسی عاملی بر رفتن به دربار محمود غزنوی و نه آل بویه دانست. هم چنان که آل بویه خود ایرانی نژاد نیز بودند؛ و نیازی به این تطهیر نداشتند. هم چنان که مسأله‌ی کنش و واکنش و ارزش‌های پهلوانی در بُرد رفتاری فردوسی، چون پناهندگی وی به دربار غزنوی آشکار است.

درعین حال عنصری بلخی در تأیید پیکارگری سلطان محمود غزنوی، چنین سروده است:

ز تانیسر بت آوردی به اشتر         ز روم اکنون صلیب آور به استر

زمین هند را چندی سپردی            زمین روم را یک چند بسپر (بلخی, 1342 ص. 59)

بنابراین پیکارگربودن محمود در کنار هم ترازی با ایرانیان سامانی و سپهسالاری خراسان(هم ترازی نژادی) که صورت آن را شرح دادیم؛ در فضای ذهنی-استوره ای فردوسی تأثیر فراوان داشت. این نگرش پیکارگرایانه و نظام تقابلی فردوسی که در خصوص مسأله‌ی نژاد تورانی نیز مطرح می‌شود، در زبان و شعر او یعنی شاهنامه منعکس شده؛ و با نفوذ در اندیشه‌ی فرهنگی، پایه‌ی تفکر فرهنگستان را بنیان گذاشته است.

این تفکر شاید ریشه در این امر داشته باشد که «به همان نسبت که لهجه پهلوی رسمیت و رواج خود را از دست می‌داد زبان عربی در مراکز سیاسی و دینی نفوذ می‌یافت؛ و برخی از ایرانیان در فراگرفتن و تدوین قواعد آن کوشش می‌کردند؛ اما هیچگاه زبان عربی مانند یک زبان عمومی در ایران رایج نبود؛ و به هیچ روی بر لهجات عمومی و ادب ایرانی شکستی وارد نیاورد؛ و به عبارت دیگر از میان همه ملل مطیع عرب تنها ملتی که زبان خود را نگاه می‌داشت؛ و از استقلال ادبی محروم نماند» (صفا, خلاصه تاریخ سیاسی،اجتماعی و فرهنگی ایران از آغاز تا پایان عهد صفوی 1356, ص146)

در حقیقت لغات عرب که در زبان فارسی آمد به تمام معنی تابع زبان فارسی شد؛ و اصولا تا اواخر قرن پنجم جمع‌های عربی نیز به نحوی که امروز میان ما معمول است، تقریبا مورد استعمالی نداشته است» (صفا, خلاصه تاریخ سیاسی،اجتماعی و فرهنگی ایران از آغاز تا پایان عهد صفوی 1356, ص147)چندان که «در دربار محمود غزنوی و پسرش مسعود زبان فارسی زبان رسمی دولت نیز بود؛ و احکام خلیفه در آنجا به فارسی ترجمه می‌شد و خود محمود نیز دستور می‌داد اسنادی را که می‌خواهند برای بغداد بفرستند، ابتدا به فارسی تدوین کرده ،بعدا به عربی ترجمه کنند» (اشپولر 1386, ص 430)

سرچشمه‌ها‌(منابع)

* فرای، نلسون. (۱۳۶۵). *روح حماسه*.

* صفا، ذبیح‌الله. (۱۳۵۶). *خلاصه تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران*.

* اشپولر، برتولد. (۱۳۸۶). *تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی*.

* بلخی، عنصری. (۱۳۴۲). *دیوان اشعار*.

 

* علی شهزادی، دانشجوی دکتری ایرانشناسی، دانشگاه شهید بهشتی

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

یک پاسخ

  1. استوره ها بایسته «سرگرمی بودن» نیستند و شایسته خوانش زمانه از گذشته اند.
    در هر زمینه ای از دانش بشری که باشیم، بازخوانی استوره ها ما را به سوی خواهش «آزمودن والاترین دستاورد» می کشاند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *