مرشد محمد احدی، نامور به مرشد احدی، را از همان سالهای آغازین کارم میشناسم. در چندین جشنواره اجراهایشان را دیدم و پای پرده ایشان نشستم. هنرمندی چندوجهی و اصیل که از نسل تعزیهخوانان، معرکهگیران و پردهخوانان قدیمی هستند.
از تهران به سمت جاده ساوه حرکت کردیم. رسیدیم به محلهای که مرشد زندگی میکنند. از هرکه بپرسی منزل درویش کجاست؟ خانهاش را بلد است. بله مردم آن محل درویش را به خوبی میشناسند. همسرشان در را به روی ما باز کردند و ما را راهنمایی کردند به اتاقی که در و دیوارش پر بود از عکسها و لوح تقدیرها. کتابخانه بزرگی گوشه اتاق بود. روی دیوار چند منتشای (عصا یا چوبدستی درویشان) قدیمی نصب بود. درکنارش کشکول، خنجرهای قدیمی، کلاهخود تعزیه و وسایلی از ایندست که همه مربوط به سالهای دور بودند. مرشد با سینی چای وارد شد. کنار ما نشست.
مرشد، شما زادهی چه سالی هستید و از چندسالگی تعزیهخوانی را آغاز کردید؟
«بنده متولد 1331 در تهران هستم. اما اصالتا لر بختیاری هستم. پدرم اهل شهر الیگودرز لرستان بودند. از چهار سالگی دستدردست پدرم در تعزیه بودم. ما پدرجد تعزیهخوان هستیم. پدر من با بزرگان تعزیه آن زمان یعنی، هاشم فیاض، سید حسن خوشضمیر که نقال بنامی هم بودند، علی ترابی، برادر مرحوم مرشد ولیالله ترابی و پدرشان حسن ترابی که از طریق پدر بنده وارد تعزیه شدند کار میکردند. من هم از بچگی در کنارشان در تعزیه بودم، تا اینکه در هجدهسالگی سرپرست گروه تعزیهداران شدم. تعزیه دوره که الان دیگر به این شیوه وجود ندارد. تعزیه دوران بانی نداشت، هر چه در دورانزدن جمع میشد بین گروه تقسیم میشد و هر کسی با توجه به کارش دستمزدش فرق داشت. من در تعزیه همه کار میکردم. شبیه امام حسین میشدم، ابالفضل میشدم، شمر بودم. شیپور میزدم، طبل می زدم. اینکه کجا تعزیه بخوانیم و چه تعزیهای بخوانیم را من تعیین میکردم. حتی زره هم میبافتم. زره میخچه با تکنیک خاص آن زمان که الان کسی بلد نیست آنطور زرهی ببافد. بهخاطر همین هم بنیچه (در اصطلاح یعنی دستمزد) من از همه بیشتر بود».
شما واپسین نسل پاتوقدار در تعزیه هستید. در آن زمان پاتوقهای تعزیه شما کجا بود؟
«در اسلامشهر سالی سه ماه تعزیه میخواندیم. در محله اتابک تهران هم همینطور. هرروزی که مجلس تعزیه داشتیم جمعیت کمتر که نمیشد بیشتر هم میشد. آنقدر مردم پای مجلسهای ما نشسته بودند که اشعار را حفظ بودند و میدیدی که همراه تعزیهخوان زیر لب زمزمه میکنند. اگر کسی پنجزار در جیبش داشت به ما میداد و جیب خالی به خانه برمیگشت. هرروز که دوران میزدیم پولی که جمع میشد از روز قبل بیشتر بود. جمعیت قبل از ما آنجا بودند و منتظر بودند تا مجلس تعزیه شروع شود. آنقدر عشق و علاقه داشتند به این کار. تا زمانی که بخشنامهای آمد در آن زمان که پاتوقهای تعزیه برچیده شد و دیگر اجاره نمیدادند ما کارکنیم. من حتی با مامور کلانتری و رییس کلانتری هم درگیر میشدم که بگذارند ما مجلسمان را برگزار کنیم حتی گاهی باج هم میدادیم که کاری به ما نداشته باشند. خلاصه بدبختی زیاد کشیدیم در این راه. اما خب این پاتوقها دیگر کمکم برچیده شد و تا امروز دیگر خبری از آن نیست».
پردهخوانی را از چه زمانی آغاز کردید؟
«همان موقع که تعزیه ممنوع شد، به معرکهگیری و پردهخوانی که از بچگی دیده بودم و یادگرفته بودم، رو آوردم. در میدان شوش تهران، محله گارد ماشین، لب خط قطار دودی که الان هم به همان لب خط معروف است. شما تصور کن جمعیت پشتبهپشت هم بودند هر طرف یک دایرهای بود و وسط این دایرهها هر کسی برنامهای داشت. تعزیه، معرکهگیری، سخنوری با مار، شعبدهبازی، نمایش پهلوانی، پردهخوانی و نقالی. در امامزاده حسن هم به همین صورت بود. من هم بچه بودم بین اینها میچرخیدم و از هرکدام چیزی یاد میگرفتم. هرکدام با هنرش میخواست جمعیت را به سمت خودش بکشاند. این چیزها را من دیدم و لمس کردم. فنون کار و تکنیکهایشان را میدیدم. برای یادگیری سنت پردهخوانی و معرکهگیری باید کنارشان باشی تا قلق کار را بهدست بیاوری. تا اینکه خودم پردهخوانی را با داستانهای تعزیه و داستانهای دیگری که یادگرفته بودم شروع کردم».
پردهخوانی اصیل به چه روشی اجرا می شد؟ آیا امروزه اثری از آن اصالت در اجراها هست؟
«آن روشی که ما کار میکردیم امروز دیده نمیشود یعنی کسی توانایی این را ندارد که اجرایش کند. به این دلیل که اولا جایی نیست که برود یاد بگیرد و دوما فضایی هم نیست که اجرا کند. حتی خود من و چند نفر دیگر که اصالت کار را میدانیم هم فضایی برای ارایهاش نداریم.
پردهخوان کسی است که میخ پردهاش کنده نشود. من هشت سال در نظامآباد میخ پردهام به دیوار بود. آخرین پاتوقم هم میدان آزادی بود. هرروز سر یک ساعتی میرفتم .اینکه مخاطبت را از آن طرف خیابان بکشانی پای پرده نگهش داری تا آخر کار و بعد هم هرچه در جیب دارد به تو بدهد و برود همهاش فنون خاص خودش را دارد که پردهخوان باید بلد باشد. هر روزی هم میروی چنتهات از دیروز پرتر باشد و کلام تکراری نباشد. اما الان یک جمعیتی حاضر و آماده هستند و هر کسی داستانی حفظ کند میتواند اجرایی داشته باشد اما این اصل کار نیست.
از من هم که دعوت میکنند برای جشنوارهها و برنامهها میگویند 20 دقیقه بیشتر وقت نداری. من در این زمان مجبورم سَر و ته کار را بزنم و خب این کار را از اصالت خودش دور میکند و باعث میشود پردهخوان یا نقال حتی کیفیت کارش پایین بیاید و چنتهاش خالی بماند چون نیازی نمیبیند مطالعهاش را بیشتر کند و این به خود شخص هنرمند هم ضربه میزند. اما همینکه هنوز زنده است و هرچند ناقص اجرا میشود خوشحالم».
شما قدیمیترین پرده ایران را دارید؟
«بله، این پرده را از محمد فراهانیِ نقاش پرده، خریدم. آخرین پردهای بود که ایشان کشیدند. شصت سال است که این پرده پیش من است. اما الان این پرده کمی آسیب دیده یعنی به اصلاح ما پرده شهید شده است».
در تیاتر چه فعالیتهایی انجام دادید؟
«با پری صابری، چند کار تیاتر کردم. هاشم فیاض، تعزیهخوان بنام آن زمان من را معرفی کردند. وقتی که پری صابری کار مرا دیدند، گفتند خودش است. در تیاتر سوگ سیاوش نقش نقال را داشتم و بعدتر در کارهای دیگر ایشان بازی کردم. در پاریس هم اجرا داشتیم. با محمود عزیزی، هم همکاری داشتم. دوتا دکتری هنر به من دادند اما نرفتم بگیرم».
در زمینه شاهنامه زیاد کار نکردید درست است؟
«بله، من بیشتر داستانهای مذهبی اجرا میکنم. از شاهنامه هم چند اجرا داشتهام .یک دفتر دارم که خودم داستانهای شاهنامه را به صورت طومار نوشتم ولی فرصت اجرایشان پیش نیامد. بچه که بودم به جهت اتفاقاتی پدرم رضایت نداشت به کار نقالی شاهنامه وارد شوم. اما تا دلتان بخواهد فنون معرکهگیری و سخنوری در سینه دارم که کسی نشنیده و ندیده است. اگر مدیران فرهنگی زمینهای فراهم آورند و حمایت کنند همهاش را ثبت و ضبط میکنم».
از فرزندانتان کسی راه شما را ادامه نداد؟
«زمانی که بچه بودند در تعزیه بچهخوانی میکردند اما بزرگتر که شدند دانشگاه رفتند در مقاطع عالی تحصیل کردند. راستش خودم آنقدر سختی کشیدم و حمایتی نشدم دیگر به بچهها اصرار نکردم».
