نقد گفت‌وگوی رویه‌ی شاهنامه امرداد با نویسنده‌ی کتاب «اول شاهنامه»

که ایران چو جان است و شهنامه تن

p04امرداد: در شماره‌ی 505 هفته‌نامه‌ی «امرداد» (رویه‌ی شاهنامه‌) گفت‌گویی با آقای ابراهیم بهزاد، نویسنده‌ی کتاب «اول شاهنامه؛ من گشتاسب را تبرئه می‌کنم» منتشر شد. آقای مهرداد پارسه نقدی بر آن گفت‌وگو نوشته‌اند. چکیده‌ای از نقد و داوری ایشان در شماره‌ی 509 امرداد (رویه‌ی 4) آمده است. آنچه در این‌جا آمده همه‌ی نوشته‌ی آقای پارسه است، بی‌هیچ کم‌وکاستی.

مهرداد پارسه: بی‌گمان ما مردمان بخت‌یار و فره‌مندی هستیم که میهن ورجاوندمان در دامان پاک خود اندیشه‌وران نیک‌اندیش و نیکنامان بلند‌آوازه‌ای همچون زردهشت خجسته‌پی و فرزانه فردوسیِ جان و هزاران اندیشمند بلند آوازه‌ی دیگر را پرورده و به گیتی هدیه داده است. با این همه؛ مباد آن روزی که به چنین اندیشه‌وران نیک‌آیینی به چشم گنجی بادآورده بنگریم و چنان بپنداریم که در برابر آن ارجمندان و یادگارهای نیکی که با خردمندی شگرف و رنج فراوان فراهم کرده‌اند و بجای گذاشته‌اند؛ هیچ خویشکاری (:وظیفه‌ای) نداریم و همین سرفرازیدن به آنان ما را بس است. داشتن چنان گنجینه‌های گران‌ارجی و ماندن این گنج‌های بی‌مانند بایسته‌هایی دارد و بی‌گمان کمترین خویشکاری ناگریز و ناگزیر ما پاس‌داشت نام نیک و رنج برومند آنان است و نیز شناختن و شناساندن اندیشه‌ی بلند و ژرفشان به دیگران. در این راستا پرهیز ما از نیآلودن آن اندیشه‌های ارزشمند به کژی و ناراستی‌؛ جایگاه و کارکرد ویژه و بایسته‌ای دارد.

(1)
شاهنامه‌ی جان تا اینجا که به دست ما رسیده، فراز و فرودها و دشواری‌های بسیاری را پشت سر گذاشته است. من بر این باورم که بزرگترین خویشکاری ما در برابر شاهنامه «امانت‌داری» و پرهیز از دست بردن در آن است؛ بدین چم که در بازگفت آنچه در شاهنامه آمده باید بسیار امانت‌دار باشیم و تلاش کنیم گفته‌های شاهنامه را آن‌گونه که در شاهنامه است بازگو کنیم . تلاش کنیم تا دیدگاه‌هایمان آیینه شاهنامه باشند نه اینکه شاهنامه را به هر ضرب و زوری آن‌گونه بازگو کنیم و شرح دهیم که گویی شاهنامه بازتابی از دیدگاه‌های من است!!
و نیز -برای آگاهی خوانندگان گران‌ارج- بایسته‌ی گفتن است که: تا آنجا به ویر دارم یکی از آرزوهای همواره‌ام این بوده که شاهنامه و گفتن از آن گفتمان برتر هم‌میهنانِ میهن‌دوست باشد. برای همین پرداختن به شاهنامه و نوشتن و گفتن از کهن‌نوشته‌های میهنی را همواره کاری شایسته و بایسته دانسته‌ام و می‌دانم؛ چرا که هر نوشته و گفته‌ی تازه‌ای درباره‌ی شاهنامه (یا دیگر کهن‌نوشته‌های ایران ورجاوند) این پی‌آمد سودمند را دارد که زمینه‌ای فراهم می‌شود برای دور تازه‌ای از پرداختن‌ها به شاهنامه، و این بسیار خجسته است.
و نیز بر این باورم که پرداختن به همه/ یا بخشی از شاهنامه «با هدف داوری شخصیت‌های شاهنامه» و نیز چنین پرداختنی که دامنه‌ی سخن به جایی کشیده شود که شنونده بپندارد دادگاهی برپا شده و هر آن خواننده یا شنونده چشم به راه آن باشد که بداند چه کسی شایسته‌ی پاداش دانسته می‌شود و چه کسی بایسته‌ی پادفره (:محکوم)؛ و همه‌ی تلاش برای آن باشد که کسی را برنده‌ی داوری کنیم و دیگری را بازنده ی آن، به‌هیچ‌روی نمی‌پسندم.
با این همه این را نیز به روشنی می‌دانم که این شیوه‌ی پرداختن به داستان‌های شاهنامه سال‌هاست که جا افتاده و کم نیستند شمار کسانی که از این دریچه به خواندن و گزارش داستان‌های شاهنامه می‌پردازند و با این روش پرداختن به شاهنامه پرسش‌های بسیاری را فراروی دوستداران شاهنامه می‌گذارند. برای همین روشنگری در این باره و پاسخگویی به آن پرسش‌های بجای‌مانده را یکی از بایسته‌های روزگار خودمان می‌دانم. پس این نوشته‌ی بنده به هیچ روی برای همرنگ شدن و همراه و همرای شدن با کسانی نیست که پی‌آمد شاهنامه‌خوانی‌شان برپا شدن دادگاه است.
و سخن پسین پیش گفتار اینکه بی‌گمانم برای خوانندگان گران‌ارج نیز پذیرفتنی است که هر کجا نوشته‌ای ستودنی و یا سخن یا نوشته‌ای بایسته سخن‌سنجی (:نقدپذیر) درباره‌ی شاهنامه نوشته شود، دوستداران شاهنامه و فرزانه فردوسی می‌بایست کنجکاوانه آن نوشته‌ و گفته‌ را بخوانند و بکاوند و ستودنی را بستایند و نقدپذیر را نقد نمایند.

(2)
باری هفته‌نامه‌ی ارجمند «امرداد» -که آرزومندم تلاش دست‌اندرکاران سخت‌کوش‌اش همواره پُربار باد و دل خردمندشان شاد- در شماره 505 خود گفت‌وگویی از «آقای ابراهیم بهزاد»، نویسنده ی کتاب «اول شاهنامه»، را به چاپ رسانده است با عنوان «من گشتاسب را تبرئه می‌کنم»! و بنده نیز به عنوان یکی از دوستداران شاهنامه در آغاز از آقای ابراهیم بهزاد سپاس بی‌کران دارم برای آن‌که بستر و زمینه‌ی تلاش و پژوهش‌های خود را حوزه‌ی شاهنامه گزیده‌اند، و از آنجا که چند سالی است حوزه‌ی ادبیات و بویژه برداشت‌هایی که از شاهنامه و دیگر کهن‌نوشته‌های میهنی می‌شود را می‌خوانم و کنجکاوانه پیگیری می‌کنم، بر آن شدم تا گفته‌ها و برداشت آقای بهزاد درباره‌ی گناهکار نبودن گشتاسب و نادرستی برداشت‌های پیش از ایشان را با سنجه‌ی «سنجش سخن» (:نقد) بسنجم و در این باره بنویسم و به دوستان و دوستداران شاهنامه و فرزانه فردوسی پیشکش نمایم، و از آنجا که پایه و شالوده‌ی سخنان آقای بهزاد همین گزاره‌ی: «من گشتاسب را تبرئه می‌کنم» می‌باشد، بنده نیز نوشته ام را با گفتن
درباره‌ی همین بخش آغاز می‌کنم.

آقای بهزاد در گفته های خود دو شَوَند (:دلیل) را برای نشان دادن درستی برداشت خود می آورند که چنین‌اند:
یکم : آن‌جا که گشتاسب به اسفندیار دستور می‌دهد که به زابل برو و: برهنه کنی تیغ و گوپال را/ به «بند» آوری رستم زال را. این سخن/ دستور گشتاسب یک «سخن استعاری» است و هدف گشتاسب از این سخن «وادار کردن رستم به فرمانبرداری و تسلیم است».
دیم : شوند/ دلیل دیگری که ایشان برای نشان دادن درستی دیدگاهشان می‌آورند : دیدگاه/ نظریه «سوء تفاهم کاراکترها» است. بدین چم که گاهی بین دو کس سوء تفاهم پیش می‌آید و آن سوء تفاهم پیامدهای ناگواری در پی دارد. به سخن ساده‌تر  ایشان می‌فرمایند شاه گشتاسب «دستوری استعاری» به اسفندیار می‌دهد و اسفندیار نمی‌تواند درک و دریافت درستی از  فرمان پدر داشته باشد و این دریافت نادرست (سوء تفاهم) پیامدش آن تراژدی تلخ و گزاینده و رویدادهای ویرانگر پس از آن بوده است!!

***
خوانندگان گرامی می‌دانند که داستان فرستادن اسفندیار به زابل از آنجا آغاز می‌شود که اسفندیار پس از بازگشت از هفت‌خان پیش پدر می‌رود و از او می‌خواهد تا به سوگند و پیمان خود پایبند باشد (پیمانی که پدر برای واگذاری تاج و تخت به اسفندیار بسته بود و برای آن سوگندها خورده بود) اما شاه‌گشتاسب نه تنها برای بار چندم به پیمانی که بسته پایبند نمی‌ماند که این‌بار سنگی بزرگ پیش پای اسفندیار می‌گذارد و او را راهی زابل می‌کند. و جناب بهزاد با چشم‌پوشی از این بخش مهم که یکی از ناستوده‌ترین و زشت‌ترین کنش‌هایی است (به‌ویژه در نگر ایرانیان آن دوره) که از گشتاسب سر می‌زند، چشم پوشی می‌کند و بار سنگین پیش‌آمدن آن رویداد تلخ را به یک گفته گره می‌زند: اینکه گشتاسب دستوری «استعاری» به اسفندیار می‌دهد و اسفندیار سخن پدر را در نمی‌یابد و به همین سادگی یکی از تلخ‌ترین و ژرف‌ترین رویدادهای تاریخ ایران رقم می‌خورد!!
با این همه حتی اگر این شیوه‌ی پردازش آقای بهزاد به داستان (یعنی چشم‌پوشی از چرایی پیش آمدن داستان رستم‌واسفندیار) را نادیده بگیریم، باز هم بر همین بخش کوچکی که ایشان همه چیز را به آن گره زده و نیز شیوه‌ی پردازش و گفته‌های ایشان نقدهای (به گمان من) جدی هست که در ادامه می‌آید.

***
آیا به‌راستی این سخن ایشان و شوندها (دلایلی) که برای نشان دادن نادرستی همه برداشت‌های پیش از خودشان! و درستی برداشت خودشان می‌آورند؛ درست و به آیین هستند!؟
پاسخ این پرسش و نیز روشنگری در این باره را از دو نگر پی می‌گیریم. نخست آنکه بی‌گمان خوانندگان ارجمند می‌دانند هر واژه‌ای که ما به کار می‌بریم دارای بار معنایی، بار احساسی، بار روانی و چه بسا بارهای دیگری است، و بر ماست که هنگام گفتن‌ها و نوشتن‌هایمان واژه را در جای خودش و در گستره‌ی معنایی خودش به کار ببریم تا گفتارمان نزد سخن‌سنجان و نکته‌دانان تیزویر پذیرفته شود و روان نوشنده از آن رامش برد. پس هنگامی که از استعاره می‌گوییم، می‌دانیم که استعاره آرایه‌ای ادبی است با معنی روشن در ادبیات فارسی.
بی‌گمان دوستداران شعر و جویندگان این راه می‌دانند که دانشوران اهل ادبیات (سبک سرایش شعر) در دوره ی سرایش شاهنامه را «سبک خراسانی» نامیده‌اند که فرزانه فردوسی و رودکی از آن دوره هستند، و یکی از ویژگی‌های سبک خراسانی و زبان پارسی آن دوره (که پس از تازش تازیان جایگزین زبان پهلوی ساسانی شده بود) زبان دارای یک سادگی روشن است و خالی از پیچیدگی‌های زبانی است. برای همین است که در شعرهای بجای مانده از آن دوره، آرایه‌‌ای مانند استعاره دیده نمی‌شود. در سبک عراقی بهره‌بردن شاعران از واژه‌های تازی به گونه‌ای چشمگیر افزایش یافته و واژه‌های علمی، فلسفی، دینی و پزشکی به شعرهای شاعران راه یافته است. در این دوره، قصیده آرام‌آرام جای خود را به غزل می‌دهد و ویژگی‌هایی چون سادگی و روانی، جای خود را به لطافت و تنوع تشبیه‌‌ها و کنایه‌هایی زیبا می‌دهد.
پس هنگامی که از (استعاره) یا (استعاری بودن) گفته‌ای سخن می‌گوییم؛ منظور آن آرایه‌ی ادبی است که در سپهر ادبیات ما به کار برده شده و تعریف شده است و از نگر دانش ادبیات.
شاهنامه در دسته‌ی (سروده‌ها/ شعرهای سبک خراسانی) است و از نگر دانشوران رشته ادبیات، «در سروده‌های سبک خراسانی استعاره نداریم». استعاره در دوره سروده‌ها/ شعرهای سبک عراقی پدید می‌آید و سرایش به سبک عراقی دست کم چندین دهه پس از سبک خراسانی پدید آمده است

(3)
نگر دومی که بر پایه آن می‌شود به سنجش سخنان آقای بهزاد پرداخت این است که: حتی اگر تعریف استعاره از نگر دانش ادبیات را نادیده بگیریم، دست کم منطق گفتار به ما می‌گوید که پذیرفتن اینکه این سخن گشتاسب استعاری بوده نیازمند آن است که نشان داده شود این شیوه استعاری سخن گفتن و دستور دادن گشتاسب‌شاه روش او بوده. پس بایستی چنین شیوه استعاری گفتنی در دیگر سخنان او باز هم چشم بخورد و یا دست کم می‌بایست نشان بدهیم که این شیوه‌ی استعاری سخن گفتن در بین یک یا چند تن از پادشاهان پیش یا پس از گشتاسب بوده است!
خوانندگان گران‌ارجی که شاهنامه را خوانده‌اند می‌دانند که همه‌ی بزرگان و پادشاهان در شاهنامه فرمان‌های خود را بسیار روشن و به دور از پیچیدگی گفته‌اند و نوشته‌اند و در هیچ کجای شاهنامه دیده نمی‌شود که پادشاهی با آگاهی از پیامدهای چنین دستور مهمی  باز هم آن را به شیوه‌ی استعاری داده باشد.

(4)
آقای بهزاد در ادامه‌ی همین سخن می‌گویند که: شاه‌گشتاسب از اسفندیار می‌خواهد رستم را «فرمانبردار کند» و «تسلیم کند» و بیاورد. به راستی چگونه می‌شود کسی مانند رستم را «فرمانبردار کرد»؟ و آیا ما در جایی از شاهنامه داریم که گشتاسب‌شاه به رستم دستوری داده باشد و رستم  از دستور شاه سرپیچی کرده باشد!؟
بی گمان چنین چیزی در شاهنامه نیست و تا پیش از داستان رستم‌واسفندیار در هیچ کجای شاهنامه نداریم که گشتاسب به رستم دستوری داده باشد و پیلتن سرپیچی کرده باشد.
و باز هم بر پایه دیدگاه ایشان گشتاسب‌شاه با یک «سخن استعاری!!» نه تنها «اسفندیار» و «نوش آذر» و «مهرنوش» را به کام مرگ می‌فرستد که پیامدهای ناگوار این (یک سخن استعاری!!) او تا دوره ی پادشاهی بهمن نیز همچنان خرابی به بار می آورد و بلاهایی بر سر رودابه و زال و فرامرز و زابل و دوده‌ی رستم می‌آورد. و تازه پس از آن همه رویداد تلخ باز هم هیچ‌کس به استعاری بودن آن سخن پی نمی‌برد و خود گشتاسب‌شاه نیز هیچ‌گاه به کسی نمی‌گوید که آن سخن من استعاری!! بود و نباید آن همه پیامد دهشتناک در پی می‌داشت!!

***
بر کسی پوشیده نیست که یکی از لایه‌ها و کارکردهای آموزنده‌ی شاهنامه این است که فرزانه فردوسی با فرزانگی و ژرفاندیشی خود جهان‌بینی و شیوه‌ی نگرش ژرف پیشینیان‌مان (فلسفه وجودی و فرهنگ و نیز نوع نگرش آن‌ها به هستی و پاسخ و پردازش آن‌ها به پرسش‌های بنیادینی که مردمان با آن روبرو بوده و هستند) را در دل همین داستان‌ها و گفتارها گنجانده و به دست ما رسانده است. پس هر برداشتی از شاهنامه و هر دیدگاهی درباره آن می‌بایست در چهارچوب آن جهان‌بینی باشد و با آن همراستا و همخوان باشد وگرنه به هیچ روی نمی‌تواند برداشت و یا دیدگاه درستی باشد.
باری؛ از آن‌جا که این بخش از گفتار بنده بسیار بنیادین و مهم است و شاید برای برخی خوانندگان ارجمند پرسش‌برانگیز باشد، به ناچار برای روشنگری بیشتر نمونه‌ای از آن دست برداشت‌ها را که با فرهنگ و جهان‌بینی شاهنامه هم‌راستا نیست را بازگو می‌کنم (و بی‌گمان خوانندگان ارجمند فراموش نخواهند کرد که این نمونه تنها برای روشنگری آورده می‌شود و نقدی بر دیدگاه و نوشته آقای بهزاد نیست).
شاید خوانندگان ارجمند شنیده باشند که گروهی بر این باورند جنگ رستم و اسفندیار جنگ بر سر دین بهی بوده و می‌گویند که رستم و زال، دین بهی را نپذیرفته بودند و اسفندیار به عنوان اسپهبد دین‌گستر با آن‌ها به جنگ پرداخته است و برای رنگ و بو دادن به این دیدگاه می‌گویند: به هنگام آمدن گشتاسب به زابل و ماندن برای دو سال به عنوان میهمان رستم و زال، آن‌ها تنها در آشکار و پیش چشم گشتاسب دین بهی را پذیرفتند و در آن گستره آتشکده برپا کردند و با رفتن گشتاسب دوباره به کیش پیشین خودشان برگشته‌اند.
ایراد بسیار بزرگ چنین دیدگاهی این است که چنین کسانی نمی‌دانند با گفتن این سخن که: «رستم و زال به دروغ وانمود کرده‌اند که دین بهی را پذیرفته‌اند» دارند برای جا انداختن دیدگاه خودشان رستم و زال و دوده آن‌ها را ریاکار و دو رو جلوه می‌دهند؛ و با چسباندن چنین ویژگی‌های زشتی عملا تیشه به ریشه‌ی فلسفه وجودی استوره‌ای به نام رستم یا زال می‌زنند. چرا که این ناموران ورجاوند بر پایه‌ی نگرش و فرهنگی می‌زیسته‌اند و کنش‌شان در چهارچوب یک جهان‌بینی بوده که همواره در چهارچوب آن فرهنگ پیش رفته‌اند و این‌گونه آن فرهنگ ژرف را نگه داشته‌اند.

(5)
به راستی چه کسی می‌تواند بی‌گمان بگوید که اگر شاه‌گشتاسب به جای فرستادن اسفندیار و لشکریانش به زابل، تنها به نوشتن نامه‌ای یا فرستادن پیکی بسنده می‌کرد و از رستم می‌خواست که نزد او بیاید؛ رستم نافرمانی می‌کرد و دستور شاه را نمی‌پذیرفت!!؟
از آن مهم‌تر این بخش از گفتار آقای بهزاد که می‌فرمایند: گشتاسب گفته است برو رستم را تسلیم کن و بیاور! چگونه می‌شود کسی را «تسلیم» کرد و آورد! بدون آنکه درگیری پیش بیاید و جنگی رخ بدهد!؟ چگونه می‌شود پذیرفت که رستم (نماد سرفرازی و آزادگی ایرانیان) «تسلیم» شود آن هم تسلیم یک هماورد جوان و جنگجو!؟
اگر این برداشت آقای بهزاد را کمی ژرف‌تر نگاه کنیم خواهیم دید که بر پایه‌ی گفتار ایشان نه تنها اسفندیار که پشوتن و بهمن و کتایون و رستم و زال و بسیار خردمندان دیگر، هیچ کدام به «استعاری بودن» گفته گشتاسب پی نبرده‌اند و از درک و دریافت معنی درست آن ناتوان بوده‌اند. به‌راستی در کجای شاهنامه ما چنین چیزی داریم که پادشاهی فرمانی بدهد آن هم فرمانی با چنین پیامدهایی چنان سهمگین که هیچ یک از بزرگان خردمندان نتوانند بفهمد پادشاه چه گفته و چه دستوری داده است؟ اگر این گفته آقای بهزاد را بپذیریم که گشتاسب از اسفندیار تنها خواسته بود که رستم را به نزد او بیاورد پس گشتاسب می‌بایست اسفندیار را به عنوان یک فرستاده راهی زابل می‌کرد، نه با ساز و برگ و لشکری و نه آنگونه که از او بخواهد برهنه کند تیغ و گوپال را!!
نمونه چنین فرستادنی را در شاهنامه داریم آنجا که منوچهرشاه دو بار نوذر را به عنوان فرستاده پیش سام سوار می‌فرستد. و اگر خواسته گشتاسب شاه آمدن رستم و فرمانبرداری او بود می‌بایست نامه‌ای به رستم می‌نوشت یا پیکی را می‌فرستاد و از رستم می‌خواست که نزد او بیاید و مگر نه این است که رستم خودش بارها به اسفندیار می‌گوید که من با تو نزد شاه می‌آیم و آنجا هر دستوری که شاه بدهد و هر پادفرهی که بفرماید سرپیچی نمی‌کنم!

(6)
آقای بهزاد در جایی از گفتگوی خود برای آنکه بگوید رایزنی گشتاسب با جاماسب در باره ی «مرگ!»اسفندیار کاری عادی بوده و نمیتوان هیچ خورده‌ای بر آن گرفت می‌گویند: «می‌دانیم که در گذشته فرمانروایان و بزرگان حتی برای نوشیدن آب هم با ستاره‌شناسان رایزنی می‌کردند و هرگاه که رویداد بزرگی پیش‌ می‌آمد از ستاره‌شناسان( منجمان) نظر می‌خواستند چون باور داشتند که رویدادها در پیشانی نوشت و سرنوشت و تقدیر هر کسی هست».
شگفت ترین نکته در باره‌ی این بخش از سخنان آقای بهزاد این است که ایشان با این سخن (دانسته یا ندانسته) جهان‌بینی و نگرشی که شاهنامه بر آن استوار است را نادیده می‌گیرند و پادشاهان شاهنامه را تا پایه‌ی کسی چون سلطان حسین صفوی پایین می آورند. و نیز (دانسته یا ندانسته) فراموش می‌کنند که پیش‌نیاز سخن گفتن از شاهنامه و هر برداشتی از شاهنامه و پیش نیاز بیان هر دیدگاهی در باره‌ی شاهنامه این است که همه ی این‌ها «می بایست» در چهارچوب جهان‌بینی و فرهنگ شاهنامه بگنجد. در کجای شاهنامه ما داریم که پادشاهان و بزرگانی که در شاهنامه نام‌شان آمده است و داستانشان گفته شده چنین رویکردی به گفته ستاره‌شمر داشته باشند و از ستاره شناسان دستور پذیری و یا فرمانبرداری بی چون و چرا داشته باشند !!؟ آیا ایشان نمی‌دانند که فرهنگ و جهانبینی پادشاهان و بزرگان شاهنامه ؛ با آنچه که در داستان‌های دوره‌ی غزنوی و صفوی و قاجار می‌خوانیم هیچ همانندی ندارد!؟ و آیا ایشان نمی‌دانند که این دست سخنان و نوشته‌های ناروا و نیاندیشیده، نگاه کسانی که شاهنامه را نخوانده‌اند و برایشان خواندن نوشته ی ایشان راه آشنا شدن با شاهنامه است را از شاهنامه دور می‌کند و به کژی می کشاند!!؟
برای روشنگری بیشتر خوب است خوانندگان ارجمند بدانند که در بسیاری از داستان‌های شاهنامه آمده است که پادشاه یا پهلوان از رایزنی ستاره‌شمر و پیش‌بین بهره برده است؛ اما اگر کمی ژرف و درست در شاهنامه بنگریم خواهیم دید که ستاره‌شمر تنها یکی از رایزنانی بوده که شاهان و یا بزرگان با آن‌ها رایزنی می‌کردند و در هیچ کجای شاهنامه نداریم که کسی از شاهان یا بزرگان تنها بر پایه‌ی گفته‌ی ستاره‌شمر و به‌گونه‌ای «فرمانبردارانه» گفته‌ای را بکار گیرد و به آن باورمند باشد و با شنیدن سخن آن‌ها، بی‌هیچ چون و چرایی دست به کاری بزنند! پس بایسته است که یکبار دیگر این را به خودم و همه‌ی دوستان و دوستداران شاهنامه و فرزانه فردوسی یادآور شوم که بزرگترین خویشکاری/ وظیفه‌ی ما در برابر شاهنامه، امانتداری درباره‌ی شاهنامه و نیز خویشتنداری از گفتن سخن ناروا به نام شاهنامه است.

(7)
در بخشی از داستان رستم‌واسفندیار داریم هنگامی که تابوت اسفندیار به درگاه شاه می‌رسد خواهران اسفندیار پیش گشتاسب می‌روند و می‌گویند:
از ایدر به زابل فرستادیش
بسی پند و اندرزها دادیش
که تا از پی تاج بیجان شود
جهانی برو زار و پیچان شود
نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال
تو کشتی مر او را چو کشتی منال
ترا شرم بادا ز ریش سپید
که فرزند کشتی ز بهر امید
جهاندار پیش از تو بسیار بود
که بر تخت شاهی سزاوار بود
به کشتن ندادند فرزند را
نه از دودهٔ خویش و پیوند را
و جاهای بهزاد پرسیده می‌شود که چرا اینجا که خواهران اسفندیار به روشنی گشتاسب را کسی می‌دانند که اسفندیار را به کشتن داده گشتاسب سخنی در بی‌گناهی خود نمی گوید؟

***
آقای بهزاد به جای پاسخ گفتن به این پرسش روشن، پرسش را به کناری می‌گذارد و درباره‌ی (نکوهیده بودن گریه برای درگذشتگان در دین بهی) می‌گوید و بخشی از ارداویرافنامه را بازگو می‌کند و گواه درستی سخن خود می‌گیرد و از دیندار بودن گشتاسب می‌گوید (می‌شود چنین برداشت کرد که آقای بهزاد در این بخش گشتاسب را بسیار پایبند به دستورات دینی نشان می‌دهد) و می‌گوید که گشتاسب چه کار می‌تواند بکند پس می‌گذارد تا دخترانش زاری کنند و اشک بریزند و خودشان را سبک کنند!! و ادامه می‌دهد که آیا گشتاسب باید جلوی گریه دیگران را که از کشته شدن اسفندیار اندوهگین هستند می‌گرفت!!!؟
آری گریه کردن مادر و خواهران و فرزندان اسفندیار در مرگ او «نشانه متهم بودن گشتاسب نیست». اما سخنانی که به گشتاسب می‌گویند بی‌گمان گواه بسیار استوار و نشانه روشنی بر این حقیقت است که گشتاسب تاج و تختش را از هر کسی و هر چیزی حتی از فرزند جوان و پهلوانش بیشتر دوست دارد و حاضر است برای نگه داشتن تاج و تخت فرزند خود را نیز به قربانگاه بفرستد. به راستی اگر گشتاسب از اسفندیار نخواسته بود که دست رستم را دست بسته به درگاه بیاورد، می‌بایست در پاسخ به پشوتن و مادر و خواهران اسفندیار می‌گفت که من از اسفندیار نخواسته بودم دست رستم را ببندد و با پافشاری خود کار را به اینجا بکشد و دریافت نادرست خود اسفندیار از سخن من و پافشاری بر آن دریافت نادرست بوده که او را به کشتن داده!! اما گشتاسب هیچ نمی‌گوید چون حتی روح خود گشتاسب هم از این «استعاری بودن سخنش» که آقای بهزاد گفته خبر ندارد!
و اما کسانی که گشتاسب را سبب ساز مرگ اسفندیار می‌دانند این‌ها هستند:
– رستم:
گر ایدون که گشتاسپ از روی بخت
نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند تو را
بهر سختئی پروراند تو را
به روی زمین یکسر اندیشه کرد
خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار
کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند
بماند بدو تاج و تخت بلند

– خود اسفندیار:
چو رفتی به ایران پدر را بگوی
که چون کام یابی بهانه مجوی
امیدم نه این بود نزدیک تو
سزا این بد از جان تاریک تو
به پیش سران پندها دادی‌ام
«نهانی به کشتن فرستادی‌ام»
کنون زین سخن یافتی کام دل
بیارای و بنشین به آرام دل
چو ایمن شدی مرگ را دور کن
به ایوان شاهی یکی سور کن
تورا تخت؛ سختی و کوشش مرا
تورا نام ؛ تابوت و پوشش مرا
چو آیی به هم پیش داور شویم
بگوییم و گفتار او بشنویم

– پشوتن:
خروشید و دیدش نبردش نماز
بیامد به نزدیک تختش فراز
به آواز گفت ای سر سرکشان
ز برگشتن بختت آمد نشان
ازین با تن خویش بد کرده‌ای
دم از شهر ایران برآورده‌ای
ز تو دور شد فره و بخردی
بیابی تو بادافره ایزدی

– بانوان شبستان شاه گشتاسب

– بانوان شبستان اسفندیار

– بزرگان ایران:
بزرگان ایران گرفتند خشم
ز آزرم گشتاسپ شستند چشم
به آواز گفتند کای شوربخت
چو اسفندیاری تو از بهر تخت
به زابل فرستی به کشتن دهی
تو بر گاه تاج مهی برنهی
سرت را ز تاج کیان شرم باد
به رفتن پی اخترت نرم باد

دیگر شگفتی این بخش از سخنان ایشان این است که: از ارداویرافنامه سخن به میان می‌آورند در حالی که ارداویرافنامه در دوره‌ی ساسانیان نوشته شده و گشتاسب چندین سده پیش از آنها می‌زیسته. با این همه بنده بنا را بر آن می‌گذارم که ایشان نام بردن از ارداویراف‌نامه را تنها برای پررنگ‌تر کردن نقش سوگواری به هنگام از دست دادن نزدیکان می‌آورد و بس.

(8)
اگرچه آقای بهزاد در آغاز گفتگو یکی از شوندها/ دلایل برداشت تازه خود برای نشان دادن بی‌گناهی گشتاسب را سوء تفاهم کاراکترها می‌داند اما در طول گفتگو دیگر تلاشی برای روشنگری درباره این دیدگاه نمی‌کند. در این باره نیز همانگونه که پیشتر گفته شد باید بدانیم که واژه‌ها هر کدام دارای بار معنایی خود هستند و بهره بردن از واژه می‌بایست به گونه‌ای باشد که گستری معنایی و وزن جایگاه واژه نادیده گرفته نشود.

گفتنی درباره این بخش از سخنان آقای بهزاد اینکه:
ما در شاهنامه نمونه های بسیار خوب و گویایی از(سوء تفاهم کاراکترها) داریم که می‌شود درباره آنها به گفتگو پرداخت. برای نمونه آنجا که رودابه آن پنج ترک پرستنده و مهربان بنده را می‌گوید:
که من عاشقی ام چو بحر دمان
از او بر شده موج تا آسمان

و دلبسته شدن خودش به زال را آشکار می کند و سرانجام می‌گوید:
کنون این سخن را چه درمان کنید
چه گویید و با من چه پیمان کنید!؟
یکی چاره باید کنون ساختن
دل و جانم از رنج پرداختن

و آن پنج تن گمان می‌کنند که رودابه از آنها می‌خواهد کاری کنند تا مهر زال از دلش بیرون برود. و آنان هر پنج زبان برمی‌گشایند تلاش می‌کنند تا با برشمردن آهوهای زال؛ دل و جان رودابه را از رنج بپردازند پس همگنان می‌گویند:
که ای افسر بانوان جهان
سرافراز بر دختران مهان
ستوده ز هندوستان تا به چین
میان بتان در چو روشن نگین
تو را خود به دیده درون شرم نیست!
پدر را به نزد تو آزرم نیست!!
که آن را که اندازد از بر پدر
تو خواهی که گیری مر او را به بر
که پروردهٔ مرغ باشد به کوه
نشانی شده در میان گروه
کس از مادران پیر هرگز نزاد
نه ز آن کس که زاید بباشد نژاد
و سرانجام هم رودابه (بی آنکه خاموشی بگزیند تا این سوء تفاهم تلخی به بار آورد) برای آنان روشن می‌کند که گفتارش از سر راستی است و مهر زال به راستی در دل او نشسته است.
باز هم نمونه ی دیگری از سوء تفاهم کاراکترها را در رویدادهای پسین همین داستان را میتوان نام برد آنجا که سیندخت می‌خواهد عشق رودابه و زال را بر مهراب آشکار کند ؛ سخن را با دستانی می‌آغازد که:
درختی که تریاک او زهر ماست؛
بکشتیم و دادیم آبش به رنج
بیاویختیم از برش تاج و گنج
چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار
به خاک اندر آمد سر مایه‌دار
و از این دست (سوء تفاهم بین کاراکترها) در شاهنامه باز هم هست اما بی‌گمان آنچه که بین اسفندیار و گشتاسب روی می‌دهد هرچه که باشد «سوء تفاهم» نیست.

(9)
ناهمخوانی دیگری که در سخنان ایشان هست این است که ایشان گشتاسب را دینداری می‌داند که دین او گریه و زاری برای درگذشتگان را نکوهیده می‌داند و می‌گوید: زمانی که ارداویراف در سفر به جهان دیگر می‌بیند که گریه بازماندگان و درگذشتگان را از رسیدن به بهشت باز می‌دارد؛ و گشتاسب دیندار هم این را می‌دانست ؛ آیا باید گشتاسب جلوی گریه دیگران را که از کشته شدن اسفندیار اندوهگین بودند می‌گرفت!!؟»

***
نخستین ایرادی که در این گفته دیده می‌شود این است که ایشان به گونه‌ای از ارداویرافنامه نام برده که انگاری ارداویراف پیش از گشتاسب بوده و یا دست کم همدوره با او بوده!! در حالیکه ارداویراف سده های بسیار پس از گشتاسب بوده

***
ایراد دیگر این بخش از گفته‌های آقای بهزاد این است: چنانچه کسی مرد دین است/ دیندار است و دین دستور روشنی به او داده ‌بی‌گمان می‌بایست دستور دین را به جا می‌آورد، پس پاسخ پرسش ایشان این است که آری گشتاسب می‌بایست جلوی گریه دیگران را بنا به دستور دین می‌گرفت! از این مهم‌تر اینکه گشتاسب به عنوان یک مرد دین می بایست خودش در هنگام از دست دادن کسی گریه و زاری نمی‌کرد!
اما بر پایه آنچه که در شاهنامه می‌خوانیم گشتاسب در چندین رویداد دیگری به مانند دیگران گریه گذاری کرده و پیراهن دریده، که گواه این گفته در شاهنامه این بیت ها هستند:
پس از رسیدن پیکر اسفندیار به درگاه گشتاسب نخستین کسی است که بر او گریه و زاری می‌کند:
به گشتاسپ آگاهی آمد ز راه
نگون شد سر نامبردار شاه
همی جامه را چاک زد بر برش
به خاک اندر آمد سر و افسرش

همچنین همین گشتاسب در مرگ زریر سوار بسیار گریه و زاری کرد:
چو آگاهی کشتن او رسید
به شاه جهانجوی و مرگش بدید
همه جامه تا پای بدرید پاک
بران خسروی تاج پاشید خاک
همی گفت گشتاسپ کای شهریار
چراغ دلت را بکشتند زار
ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گویم کنون شاه لهراسپ را
چگونه فرستم فرسته بدر
چه گویم بدان پیر گشته پدر
چه گویم چه کردم نگار ترا
که برد آن نبرده سوار ترا
دریغ آن گو شاهزاده دریغ
چو تابنده ماه اندرون شد به میغ

و باز هم گشتاسب در مرگ زریر این گونه سوگواری و گریه و زاری می‌کند که: فرود آمد از شولک خوب رنگ
به ریش خود اندر زده هر دو چنگ
همی گفت کی شاه گردان بلخ
همه زندگانی ما کرده تلخ
دریغا سوارا شها خسروا
نبرده دلیرا گزیده گوا
ستون منا پردهٔ کشورا
چراغ جهان افسر لشکرا
فرود آمد و برگرفتش ز خاک
به دست خودش روی بسترد پاک

افزون بر این‌ها؛ مگر نه این است که اسفندیار «دیندار» که شمشیرش برای دین از نیام کشیده شده بود هم در مرگ نزدیکانش (برای نمونه بر پیکر فرشیدورد مویه می‌کند و می‌زارد!؟)
بگفت این و برگاشت اسپ نبرد
بیامد به نزدیک فرشیدورد
ورا از بر جامه بر خفته دید
تن خسته در جامه بنهفته دید
ز دیده ببارید چندان سرشک
که با درد او آشنا شد پزشک

و نیز پشوتن دیندار که نامی بلند در نوشته‌های کهن ما دارد نیز در مرگ اسفندیار بسیار زاری می‌کند؟
پشوتن بروبر همی مویه کرد
رخی پر ز خون و دلی پر ز درد
همی گفت زار ای یل اسفندیار
جهانجوی و از تخمهٔ شهریار
که کند این چنین کوه جنگی ز جای
که افگند شیر ژیان را ز پای
که کند این پسندیده دندان پیل
که آگند با موج دریای نیل
چه آمد برین تخمه از چشم بد
که بر بدکنش بی‌گمان بد رسد
کجا شد به رزم اندرون ساز تو
کجا شد به بزم آن خوش آواز تو
کجا شد دل و هوش و آیین تو
توانایی و اختر و دین تو

کوتاه اینکه آقای بهزاد در این بخش از پاسخ خود نه تنها گشتاسب را (تبرئه) نمی‌کند که دیندار بودن گشتاسب را هم زیر سوال می‌برد.

(10)
ایشان در بخشی از گفتار خود (آنجا که جاماست چند و چون مرگ اسفندیار را به گشتاسب روشن می‌کند) می‌گویند که: «گشتاسب به جاماسب می‌گوید آیا اگر گنج و خواسته فراوان با اسفندیار راهی کنم از اسفندیار بازگردد بد روزگار!؟»
اما در شاهنامه سخنی از راهی کردن گنج و خواسته فراوان با اسفندیار به میان نیامده:
به جاماسب گفت آن زمان شهریار
که این روز را خارمایه مدار
اگر من سر تخت شاهنشهی
سپارم بدو تاج و گنج مهی
نبیند بر و بوم زابلستان
نداند کس او را به کابلستان
سود ایمن از گردش روزگار؟
بود اختر نیکش آموزگار!؟
گشتاسب به جاماسب می‌گوید که اگر من پادشاهی را و گنج و هر آنچه که از آن پادشاهی هست را به اسفندیار «واگذار کنم» و اسفندیار به زابل «نرود» آیا باز هم اسفندیار به این سرانجام بد دچار نخواهد شد؟ و این گفته با آنچه که آقای بهزاد گفته‌اند بسیار متفاوت است.

ایشان همچنین در جای دیگری از نابینا شدن اسفندیار و کشته شدنش با «تیر زهراگین» رستم سخن می‌گوید. اما در هیچ یک از بیت‌های داستان رستم و اسفندیار در شاهنامه سخنی از زهراگین بودن تیر به میان نیامده، و تا آنجا که به ویر دارم از بین شاهنامه‌پژوهان استاد نیکنام استاد محجوب درباره ی زهراگین بودن تیر سخن گفته‌اند. استاد محجوب آنجا که سیمرغ به رستم می‌گوید «تیر را به آب رز راست کن» را به معنی زهرآگین کردن تیر دانسته‌اند. بدون آنکه بخواهم به درستی یا نادرستی این برداشت استاد محجوب بپردازم دوباره می‌گویم که چنین چیزی در بیت های شاهنامه نیست.
این را گفتم که خوانندگان ارجمند بدانند هنگامی که کسی به مانند ایشان در جایگاه ایشان (که کتابی درباره شاهنامه نوشته‌اند) اینگونه سخن شاهنامه را دیگرگون بازگو می‌کنند، چه چشم‌داشتی می‌شود از دیگرانی داشت که نتوانسته‌اند شاهنامه را بخوانند و تنها از سر دوست داشتن؛ شاهنامه را ز زبان آقای بهزاد (و دیگران) می‌شنوند!؟ و اگر هر یک از ما تنها یک گفته از شاهنامه را دگرگون کنیم آیا چیزی از آن به جای خواهد ماند!؟

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *