بازخوانی یک مساله در پرتو اندیشه‌ی ایرانشهری فردوسی

نبود آرش در شاهنامه

13 8 1یکی از بحث‌انگیزترین غیبت‌های شاهنامه، فقدان داستان آرش کمانگیر است؛ روایتی که در سنت استوره‌ای ایرانی جایگاهی محوری دارد و در متون دینی مانند اوستا، مینوی خِرد و همچنین متون پساساسانی، به‌ویژه در تاریخ طبری، مجمل‌التواریخ و تاریخ طبرستان و بسیاری از متون پهلوی به‌جا مانده، به‌ عنوان یکی از شکوهمندترین استوره‌های ایثار ایرانی شناخته می‌شود.

در پاسخ به این پرسش، پاسخ‌های گوناگونی مطرح شده است؛ از جمله این‌که به گفته‌ی استاد مهرداد بهار، فردوسی نمی‌خواسته پهلوانی همتراز یا رقیب برای رستمی خلق کند که خود ستون جهان‌بینی پهلوانی شاهنامه است؛ و یا بنا بر گفته‌ی دکتر خالقی و مرحوم استاد خطیبی، این داستان درست در بخش دیباچه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری به آن اشاره شده، اما چون در متن اصلی شاهنامه ابومنصوری نبوده پس فردوسی به آن اشاره نکرده و یا به گفته‌ی دکتر آرش مفاخر این یک حذف از طرف موبدان زرتشتی از خدای‌نامه بوده. اما با توجه به وجود ابیات پراکنده از خاندان آرش و نام آن‌ها، بی‌شک داستانش شهره بوده و به گوش فردوسی هم رسیده. پس این توضیح، اگرچه در نگاه نخست قابل توجه می‌نماید، اما شاید آن‌طور که باید عمق مساله را روشن نمی‌کند. اما در این نوشتار می‌توان دیدگاهی دیگر را پیشنهاد کرد: مساله‌ی حذف آرش از شاهنامه را باید در پرتو دستگاه اندیشه‌ی ایرانشهری فردوسی بر محوریت مفهوم «داد» در جهان‌بینی او فهم کرد.
اگر شاهنامه را به مثابه‌ی تاریخ اندیشه‌ی سیاسی ایران بدانیم که هست، پس در خواهیم یافت که فردوسی در تصریح‌های مستقیم خود بارها از «داد»، «آیین شهریاری»، «جایگاه خِرد و پیمان» و ارتباط این مفاهیم بنیادی با آبادانی مملکت سخن گفته و شاهنامه را نه صرفاً مجموعه‌ای از داستان‌های پهلوانی، بلکه روایتی از مجموعه صفات اخلاقی سیاسی و فرهنگی پادشاه در دستگاه حکمرانی بیان می‌کند. از این منظر، می‌توان گفت شاهنامه افزون بر زوایای مختلف فرهنگی- تمدنی به تبیین چرخه‌ی سیاسی ایران بر مدار اندیشه‌ی ایرانشهری، اندیشه‌ای که سامان کشور را در گرو پادشاه دادگر می‌بیند، می‌پردازد. در چنین دستگاهی، هر رخداد بزرگ –از حمله‌ی دشمنان تا آشوب داخلی، خشکسالی، بیماری و مرگ و از سوی دیگر آبادانی با همه‌ی مصادیقش- نه تصادفی و طبیعی است، بلکه پیامدی از داد و بیداد شاه است. این اصل در سراسر شاهنامه تنیده شده و روایت‌ها را در چارچوب یک منطق واحد سامان می‌دهد.
اما استوره‌ی داستان آرش:
داستان آرش در روزگار منوچهر رخ می‌دهد؛ زمانی که ایران و توران در اوج نزاع و کشاکش بعد از انتقام منوچهر از سلم و تور هستند و با تهاجم افراسیاب مرزهای جغرافیایی ایران آشفته می‌شود. منوچهرشاه، در این روایت، برای شکار و تفریح به طبرستان رفته و حمله‌ی ناگهانی تورانیان او را در تنگنا می‌گذارد. نقش آرش در این میان نقشی کلیدی است: او با فدا کردن جان خویش مرزهای ایران را بازمی‌ستاند و پیکره‌ی کشور را دوباره سامان می‌دهد. البته در تجارب‌الامم این اتفاق را در دوران زَو می‌آورد و می‌گوید نخستین کسی که تیر و کمان را بنیان کرد آرش نامی بود که به نزد زاب یا همان زَو می‌رود و در مقابل افراسیاب می‌ایستد و مرز را تعیین می‌کند.
اما این ماجرا با منطق اندیشه‌ی سیاسی شاهنامه هماهنگ نیست. چرا که رفتن پادشاه به تفرج نشانه‌ی آرامش مملکت است و نمی‌تواند باعث ویرانی و حضور دشمن شود؛ هرچند در دوره‌ی سامانی رفتن نصربن‌احمد به مرو و داستانش با رودکی، می‌تواند یک همسویی روایی- تاریخی با داستان منوچهر و آرش باشد، اما در شاهنامه افراسیاب نه در زمان منوچهر، بلکه در دوران نوذر قدرت می‌گیرد و هجوم می‌آورد؛ و علت اصلی این هجوم نیز نه به بخت بد یا غفلت شاه، بلکه بیدادگری نوذر است که «دادِ فریدونی» را برهم زده و کشور را در معرض فروپاشی نهاد.
در ادامه این‌که چرا فردوسی روایت را جابه‌جا کرد و در دوره‌ی بیداد نوذر این اتفاق می‌افتد، در نگاه ایرانشهری فردوسی، حمله‌ی دشمن هرگز رویدادی بی‌ریشه نیست؛ دشمن از بیرون نمی‌آید مگر آن‌که در درون داد از بین رفته باشد. اگر فردوسی روایت آرش را با همان صورت مشهورش- یعنی حمله‌ی افراسیاب در روزگار منوچهرِ دادگر- وارد شاهنامه می‌کرد ساختار تبیینی او دچار تناقض می‌شد. زیرا: منوچهر در شاهنامه شاهی دادگر است.
پس هجوم توران در روزگار او، آن هم به سبب «تفریح شاه در طبرستان»، در چارچوب فکری فردوسی قابل دفاع نبود. پس حمله‌ی افراسیاب به عنوان دشمن در شاهنامه باید نشانه‌ی بیداد باشد، نه غفلت پادشاه از حضور در پایتخت.
فردوسی حمله‌ی بزرگ تورانیان را آگاهانه در دوران نوذر قرار داد؛ جایی که بیداد به اوج رسیده و آبادی کشور به سراشیبی افتاده است. چرا که آوردن داستان آرش و حمله‌ی افراسیاب در تفکر بنیادین شاهنامه گسست ایجاد می‌کرد. به بیان دیگر، فردوسی آگاهانه داستان آرش را حذف کرد، چرا که آن را ناممکن یافته بود؛ زیرا قابلیت پیوند با جهان‌بینی او را نداشت. بنابراین این‌که گفته می‌شود فردوسی نمی‌خواست رقیبی برای رستم بسازد، ساده‌سازی مساله است. در واقع، پهلوانی چون آرش با کنش نهایی و ناپیوسته‌اش نه می‌توانست جایگاه پهلوانِ دوره‌ساز را بگیرد، نه تهدیدی برای رستم بود؛ زیرا رستم نماینده‌ی تداوم قدرت است و آرش نماینده‌ی ایثار لحظه‌ی بحران. آنچه فردوسی را بازداشت، نه شخصیت آرش، بلکه ناسازگاری با اندیشه‌ی سیاسی و بُن‌مایه‌های اندیشه‌ی ایرانشهری روایت آرش با فلسفه‌ی تاریخ شاهنامه بود؛ و این‌که در مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری بوده و در متن اصلی نبوده، از این‌رو فردوسی آن را وارد نکرده است هم می‌تواند این‌گونه نگاه شود که فردوسی همان‌گونه که در کنار متن منثور شاهنامه‌ی ابومنصوری از اندرزنامه‌ها و دیگر داستان‌های مستقل بهره برده، بنابراین وارد کردن چنین داستان مشهوری برای او ساده بوده است.
بنابراین می‌توان گفت حذف داستان آرش بنابر منطق درونی شاهنامه است، نه ترس فردوسی از رویارویی شخصیت آرش با شخصیت محوری حماسه‌ی ملی ایران- یعنی رستم. چرا که شاهنامه اثری است بر ستون و محور «داد» و فردوسی با انتقال دادن حملات دشمنان، و همچنین رویاروی ایران با بلایای طبیعی، مانند خشکسالی، مرگ، بیماری، ناخوشی و غم به دوران شاهان بیدادگر، این پیام را بنیادین می‌سازد که: هرگاه شاه از داد بازایستد، دشمن از مرز می‌گذرد، و هزاران کاستی بر کشور حاکم می‌شود و شاهد این اندیشه را در چند بیت می‌توان روشن دید:
ز بیدادی شهریار جهان / همه نیکویی‌ها شود در نهان
نزاید به هنگام در دشت گور / شود بچه‌ی باز را دیده کور
شود در جهان چشمه‌ی آب خشک / ندارد به نافه درون بوی مشک
ز کژی گریزان شود راستی / پدید آید از هر سویی کاستی
بنابراین در این منطق، نمی‌توانست حمله‌ی افراسیاب در زمان منوچهرِ دادگر محوریتی داشته باشد. به همین دلیل روایت آرش در شاهنامه نمی‌گنجد؛ نه از سرِ کم‌ارزش دانستن و دلایلی که ذکر شد، بلکه از آن‌رو که فلسفه‌ی سیاسی شاهنامه اجازه‌ی ورود آن را نمی‌داده.
به این ترتیب، غیبت آرش در شاهنامه نه یک گزینش یا ناآگاهی، بلکه نشانه‌ی پیوستگی درونی اندیشه‌ی فردوسی است: حماسه‌ی او نه گردآوری روایت‌ها، بلکه بازسازی تاریخ ایران بر بنیاد اندیشه‌ی ایرانشهری است.

*پریسا سیمین‌مهر، شاهنامه‌شناس، کارشناس زبان‌وادبیات فارسی، دانشجوی دکتری تاریخ و از بانوان پیشگام شاهنامه‌خوانی (نقالی)

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

2 پاسخ

  1. با درود
    بسیار زیبا و دلنشین بود این مورد همیشه سوالی بود در ذهنم. قدردانی میکنم 👏👏👏👏💙

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *