خیلی سخت است از دست دادن کسی که از ابتدای زندگیات بوده…همیشه حضور داشته…و برای من عمویم اینگونه بود…
پدر من پسر کوچکتر بود بهرسم آن دوران ما با ممس و بامسم زندگی میکردیم و به بهانه دیدار حضور عمویم در زندگی ما پررنگ بود…مردی بود قدبلند مرتب بلندبلند دری را با لهجه شریفآباد حرف میزد و پست مهمی در اداره بازنشستگی داشت…یادم هست که نخستین تلویزیون مبله سیاهسفید منزلمان را از تعاونی اداره عمو به اقساط گرفتیم…داستان بمان بودن نامش هم جالب بود…ممس من ۱۰ فرزند به دنیا آورده بود و همه رفته بودند و تنها یک دختر مانده بود و غمگین و دلشکسته بود…خلاصه نذر وهمن امشاسپند میکند که یازدهمی بماند و ماند و بمان شد. هرماه روزهای وهمن گوشت نمیخورد و نان نمیخورد که مانده است…
بمان ماند و کارمند شد و بازنشسته شد و باوجودی که دوباره از اداره با پست مهمتر دعوت به کار شد نپذیرفت و کار موبدی را برگزید. به موبدی عشق داشت با مردم به مهر رفتار میکرد و بسیار محترم و مردمدار بود…در تلفنهای گاهوبیگاه برای داروهایی که نیاز داشت و مینوشتم …یا پیامکهایش بسیار مودبانه مینوشت…. که فراموش نخواهم کرد.
به فرزندانش عشق میورزید و عاشقانه دوستشان داشت و همواره از ایشان به نیکی یاد میکرد.
پرحرف بود و میخندید و با هرکسی به سبک خودش سخن میگفت و به زندگی عشق میورزید و جای خندههایش و حضور گرمش در آدریان تهران خالی خواهد ماند…
باوجودی که همواره بهدقت مراقب سلامتیاش بود…سرنوشت چیز دیگری میخواست…عمو بمان من نماند و از میان ما رفت…؛ و جای خالی او در قلب ما و در آدریان و در میان جامعه زرتشتی باقی خواهد ماند…
جایش سبز و روحش در آرامشباد.
مهرنوش مهربانی
واپسین روز پاییز ۱۴۰۴

4 پاسخ
خانم دکتر عزیز روح عموی بزگوارتان در آرامش
درود روحش شاد و یادش گرامی باد
او موبد ویژه خانواده ما بود تمامی گواه گیران و تمامی مراسم های درگذشتگان ها خانواده رابه بهترین نحو طبق رسوم اجرا انجام می داد با صدایی رسا و خوانا اوستا را اجرا می کرد
به هر بار که دیدمت روی خوشت بود
ز گفتگوی حرفت دل میشد پر سود
گر ندانستم هست لحظه های پایان
ز رفتنت دل میسوزد و هیچ نیآسود h-m
بیاد موبد بمان عزیز ۱۴۰۴/۹/۲۹
همه رفتند همه جز خاطره و یاد. ما انسانها نیازمند آرامش در همه حال چه سختی و چه شادی میباشیم .یادی شود از تمام دستوران موبدان و موبدیاران و….درگذشته در این چند سال بهشت جایگاه همه ی عزیزان باشد.