به محض درگذشتن فرد، با کمک اقوام یا همسایگان متوفی از بستر جدا، و بهاصطلاح کنار گذاشته میشد؛ یعنی جنازه را به گوشهی حیاط خانه (riksa) میبردند، و روی آن پارچهای سفید میکشیدند. سپس بلافاصله آیین سگدید[1] اجرا میشد، تا از مرگ فرد مطمین شوند. آیین سگدید به این صورت بود که سگی را نزد مرده (vrun) میبردند، و تکهنانی روی سینهی جنازه میگذاشتند. اگر سگ نان را برمیداشت که بخورد، نشانهی آن بود که فرد درگذشته است، و اگر سگ نان را برنمیداشت احتمال زنده بودن فرد وجود داشت، و باید به درمان او میکوشیدند. به هر روی، با برداشته شدن نان از سینهی درگذشته توسط سگ، دو کار انجام میشد: نخست بانویی از نزدیکان درگذشته تخممرغی برمیداشت و نزد موبد میرفت و خبر درگذشت فرد را به او میداد، و با دادن تخممرغ به موبد اصطلاحاً درخواست پَرْسَنگ[2] (parsɛng) گرفتن برای مرده میکرد. بدینترتیب، موبد آماده میشد تا آیینهای مربوط به درگذشته را از همان زمان به جا آورد. موبد با آبپز کردن تخممرغ و دادن آن به سگ، اوستای مرده را با انجام درون سروش و خواندن بخشی از وندیداد آغاز میکرد.
کار دوم به صراط نشستن[3] (srāt nāštvun) برای مرده بود. برای درگذشتهی زن یک زن، و برای درگذشتهی مرد یک مرد که از اقوام او نبودند در نزدیکی او با رعایت فاصله مینشستند و اوستا میخواندند. این اوستاخوانی شامل پَتَتِ وِدَرْدَگان[4] و سروشیشت و دیگر نیایشها برای کمک به روان بود. علاوه بر این و همزمان با آن، باید دو کار دیگر در نزدیکی مرده انجام میشد: یکی روشن کردن آتش که تا لحظهی بردن درگذشته روشن میماند، و مرتب بر آن بوی خوش مینهادند ــ این کار از باوری کهن سرچشمه میگرفت؛ باور به این که آتش دیوان مرگ و نابودی را که با وقوع مرگ بر تن حملهور میشوند از اطراف دور میکند ــ و دیگری گذاشتن فلز نزدیک مرده؛ این باور هم باوری کهن بود، و بر آن بودند که فلز فراریدهندهی دیوان است. برای این کار یک قیچی را در حالت باز در کنار تکهای زنجیر قرار میدادند. باز بودن قیچی نشانهی قطع زندگی فرد درگذشته بود. در کنار قیچی بیلچهی فلزی مخصوص تنور (بْلِسْگ) هم قرار میدادند، این بیلچه تماما فلزی بود، و دستهای بلند و نوکتیز و سری کوتاه به اندازهی کف دست داشت. بر سر دستهی آن پیاز فرو میکردند، و در کنارش سیر میگذاشتند. سیر و پیاز را برای خاصیت گندزداییشان به کار میبردند.
دلیل این دو کار کمک به روان درگذشته بود، و در راستای حمایت از آن. همهی این اعمال از این باور سرچشمه میگیرد که روان درگذشته تا سه شب (سِدوش)[5] در این جهان و نزدیک تن به سر میبرد، و صبح چهارم است که با گذر از چینوَدپل (صراط) به جهان دیگر و مینو میرسد. در بندهای 36 گانهی قطعهی 22 فرگرد دوم هادختنسک به تفصیل سرنوشت روان پس از مرگ شرح داده شده است، و در فرگردهای مختلف وندیداد از جمله هفتم (4-1) و نوزدهم (34-27) بدان پرداخته شده است. همچنین در متنهای روایت پهلوی (2/23)، دادستان دینی (پرسشهای 23، 54 و 80)، مینوی خرد (بندهای 114 تا 198 پرسش یکم)، شایست و ناشایست (فصلهای 2 و 17)، گزیدههای زادسپرم (فصل 31) و بندهش (بخش پانزدهم) مطالبی در این خصوص بیان شده است. در بخش پانزدهم کتاب اخیر (بندهش) چنین آمده است: «چون مردم درگذرند، سه شب روان به نزدیک تن، آن جای که او را سر بُوَد، نشیند. آن سه شب از وِزَرش دیو و همکاران وی بس تازش بیند و پشت همی باز به آتش کند که آن جای افروخته است. از آن روی (است که) آن سه شب را تا روز، آن جای که سر او بُوَد، آتش را به افروزش دارند. اگر آن آتش نیست، پشت باز به آتش بهرام یا آتشانی که پیوسته فروزانند، کُنند. در آن سه شب که تباهی و آشفتگی به تن رسد، آن گاه او را ایدون دشوار افتد که مردی را خانمان (بر)کَنَند. آن سه روز، روان به بالین تن بدان امید نشیند که باشد که خون تازد، باد به تن شود و مرا توان بازگشتن (به تن) بُوَد» (بهار 1380، 129). در کتاب صد در نثر (در 87) میخوانیم: «اینکه چون کسی از دنیا بشود در آن سه روز جهد باید کردن تا پیوسته یشت سروش [اهنودگات] میکنند و آتش میافروزند و اوستا میخوانند، چه روان سه روز در این دنیا میباشد» (میرفخرایی 1397، 281). «آن جایگاه که روان از تن جدا شده باشد، باید که آن سه روز روشنایی نهاده باشد، و بعد از آن سه شبانروز [سروش] روان را رهنمای و دلیل باشد، و به سر چینودپل برد تا رشن ایزد شمار آن روان بکند (روایات داراب هرمزدیار 1922، ج1، 148).
آنچه در این سه روز برای اجرای مراسم درگذشته جلب توجه میکند، سه عنصر اساسی «سروش» و «آتش» و «پلچینود» است، که هر سه زیرساخت گاهانی دارند. در مورد «سروش» آشکارا در یسن 5/33 «سروش از همه بزرگتر» نامیده شده، که یاریرسان برای رسیدن به بارگاه اهورایی است. در یسن 12/43 «سروش» در دادن پاداش بسزا برای هر دو گروه نیکان و بدان نقشی مؤثر دارد. «آتش» یا آذر اهورایی هم در یسنهای 19/31، 4/43، 6/47 و 9/51 در تعیین جایگاه نیکان و بدان از طریق اختصاص پاداش و پادافراه نقش مستقیم دارد. در یسن 7/46 آمده است هنگامی که دروغپرست کمر به آزار میبندد، این آذر به همراه منش اهورایی است که پناه خواهد بخشید. از نقش «پل چینود» در بندهای 10 و 11 یسن 46، و بند 13 یسن 51 سخن رفته است. گذر از این پل منوط به آن است که هر مرد و زن آنچه را اهورامزدا فرموده ارمغان آورند، و بیگمان «روان» و «دین» بدکاران بر سر این پل در بیم و هراس خواهند بود.
اما جسد در فقه زرتشتی نسا شمرده شده، و سخت ناپاک است. هر گونه تماس با آن ناپاکیآور بوده و هست، و رهایی از آن ناپاکی مستلزم طی مراحل غسلهای آیینی. این امر بهواسطهی بیماریهای مسری در زمانهای گذشته سخت رعایت میشد، و بازتاب آن در متون بهجایمانده آشکار است. در این خصوص بندهای دوم و سوم فرگرد هفتم وندیداد خواندنی است: «بیدرنگ پس از مرگ، همین که جان از تن جدا شود، دروج «نسو» به پیکر مگسی وزوزکنان با زانوان از پیش و دُم ازپسبرآمده، همهی تن آلوده به آلایشها همچون پلیدترین خْرَفْسْتَران، از سرزمینهای اپاختر میآید و بر تن مرده میتازد. او بر تن مرده درنگ میکند تا هنگامی که سگ بر آن بنگرد» (دوستخواه 1387، 729). اگر شخص شب یا صبح درمیگذشت، باید تا عصر به دخمه سپرده میشد، و اگر عصر درمیگذشت، دخمهسپاری به روز بعد موکول میشد، چون سپردن مرده در شب جایز نبود. پس از انجام کارهایی که گفته شد، مرده باید شسته و کفن میشد. شستشو و کفن و مراسم سگدید دوم متوفی در مکانی به نام «زاد و مرگ»[6] انجام میگرفت. در مدتی که جسد فرد درگذشته در خانه بود، مردان اقوام و همسایه پس از مراسم سگدید حضور پیدا میکردند و اوستای پتت ودردگان میخواندند و برایش طلب آمرزش میکردند. پس از آن، بلافاصله به کمک بانوان اقوام و همسایه خمیر (بدون خمیرمایه) درست میکردند و روی اجاق نان تابهای (brij e nāmɛz) یا در تنور فطیر (نان با خمیر ورنیامده) (nāmɛz) میپختند، و با ارده (بدون شیره) از مردمی که حضور مییافتند پذیرایی میکردند. رسم بود که لقمهای میخوردند و خدابیامرزی میدادند.[7] با تعیین زمان دخمهگذاری، نفرات برندهی جنازه[8] خبر میشدند تا مرده را جهت آداب تدفین به «زاد و مرگ» ببرند.[9] با حضور آنان، جنازه به «زاد و مرگ» منتقل میشد. کار مهم بعدی درست کردن چهارخشت بود که در جای خالی مرده پس از انتقال برپا میشد. سه خشت خام را بهصورت عمودی کنار هم برای تشکیل اتاقکی قرار میدادند، و خشت چهارم را سقف آن میکردند، و چراغی روغنی در آن فضای کوچک خشتی روشن میکردند. آن چراغ تا صبح چهارم باید روشن میماند.
مراسم سگدید دوم برای اطمینان از مرگ در «زاد و مرگ» انجام میپذیرفت. در مدت زمانی که در «زاد و مرگ» مراسم در حال انجام بود، آتش را روشن نگه میداشتند و بوی خوش بر آن میگذاشتند. با حضور پاکشور (نساسالار) و دستیارش مرده را میشستند و کفن میکردند. آداب شستوشو و تکفین با همپیوندی پاکشور و دستیارش انجام میشد. همپیوندی این دو با اتصال یک کُشتی از ناحیهی یک دستشان حاصل میشد. کفن مردگان شامل سدره (که کشتی روی آن بسته میشد)، پیراهنی ساده، زیرشلواری، دستکش، جوراب و کلاه (برای زنان روسری) از جنس پارچهی کفن بود؛ سپس یک تکهی بلند از همان پارچهی کفن به دور جسد پیچیده میشد. کفن باید طی نُه تکه بدن درگذشته را میپوشاند، و این اشاره به نُه جزء وجودی آدمی مندرج در یسن 55 بند 1 دارد. پس از کفن، پاهای جسد چهارزانو (kaša) و دستهایش روی سینه قرار داده میشد. بعدها با گذر دخمهسپاری به خاکسپاری، این رویه منسوخ شد، و دست و پا به حالت کشیده قرار گرفت. کُشتی را هم دیگر به دور کمر مرده نبستند، و آن را روی کفن قرار دادند. بعد از شستوشو و تکفین و آخرین دیدار خانواده با او، درگذشته را در میان سالن «زاد و مرگ» قرار میدادند.
مردمی که برای دخمهسپاری حاضر شده بودند خدابیامرزی میدادند. چهار نفر نخست از گروه 12 یا 16نفرهی بَرَندگان مرده، سراپا سفیدپوش با کلاه سفید و دوبهدو همپیوند با کشتی و زمزمهی اوستا بر لب، جسد را با کُشتی پهن و بلندی که ویژهی این کار بود بر گَهن میبستند و بلندش میکردند و بر سر شانه مینهادند و با گذر از در دوم «زاد و مرگ» به طرف دخمه به راه میافتادند. در جلو گَهن فرزند ارشد (پسر) متوفی در حالی که بر بازوی راستش دستمالی بسته شده بود با آفرینگان آتش و بوی خوش قرار میگرفت.[10]
گروه چهارنفرهی حامل در طول مسیر واجخوان اوستا ــ واج اوستا ــ بودند، یعنی سخن نمیگفتند و اوستا زمزمه میکردند. به پشت سر هم نگاه نمیکردند، و هرگاه خسته میشدند با گفتن واژهی «اَشَهِه» گروه بعدی را برای جایگزینی خبر میکردند. حاملان جسد در حین انتقال جابهجا میشدند، چون نباید گَهن به زمین گذاشته میشد. خانواده و اقوام متوفی پشت سر گَهن و با فاصله از آن حرکت میکردند، و گروه مردم خانواده را همراهی میکردند. به دخمه که میرسیدند، جنازه را جلوی دخمه بر زمین مینهادند. مردم در فاصلهی سی گام دورتر میایستادند. بوی خوش بر آتش نهاده میشد، و آنگاه موبد به همراهی دهموبد در حالیکه با کشتی همپیوند شده بودند، اوستای یشت سروش (اهنودگات) را سرایش میکرد. مردم هم اوستای سروشواژ را تا «نَسه اَپَه درُخش دواره اَپَه درُخش وی نَسَه اَپا خِدْرَه اَپَه نَسْیَهِه مامَرِن چَینیش اَسْتَه وَئیتیش اَشَهِه» میخواندند و خاموش میشدند تا پس از سپردن جسد، که نسا محسوب میشد، رخصت ادامه صادر میگشت.
موبد در کردهی چهارم یشت سروش (اهنودگات) با رسیدن به عبارت «تَت مویی ویچیدیائی» با اشارهی دست رخصت بردن جنازه را میداد. حاملان او را بر عریضترین پلهی ورودی دخمه که به مثابهی سکوی سنگی بود قرار میدادند (سر به جانب مغرب، و روی به جانب نیمروز)، و بقیهی کار را به نساسالار (پاکشور) و دستیارش میسپردند، چون کسی جز این دو نفر حق ورود به دخمه را نداشت. کار حاملان در اینجا به پایان میرسید، و سی گام فاصله میگرفتند. مراسم سگدید سوم (در روزگار قدیمتر) در این مرحله انجام میشد. در این زمان مردم باید دوبهدو با یک دستمال همپیوند میشدند، و آنگاه بر این بلندی ــ که به «سنگ ایوخْشُسْت» و «سنگ کَش و بَنوم» هم شهرت دارد ــ مراسم «کَش و بَنوم» انجام میشد. در این مراسم، نساسالار معمولا با کلید فلزی درِ دخمه سه دور به نشان اندیشهی نیک و گفتار نیک و کردار نیک، و نیز به نشان جدا شدن او از زندگان به دور جنازه خط میکشید. نساسالار هنگام کَش کردن این نیایش را میخواند: «خشنوثره اهورهه مزدا، اَشِم وُهو (سه بار)، یَتااَهو (پنج بار)، به دستوری دادار اورمزد رایومند و خروهمند، به دستوری سروش اشو، به دستوری زرتشت اسپنتمان، به دستوری آذرباد مهراسپندان، به دستوری هما دستوران زمانه، به دهموبدی شاهکیخسرو، به دهموبدی شاهگشتاسب، به دهموبدی شاهاردشیر، به دهموبدی شاهیزدگرد شهریار، به دهموبدی هما دهموبدان زمانه، خشنوثره اهورهه مزدا، اشموهو (سه بار)»، و سپس سروش واژ را تا آخر «یَتااَهووَئیریو زَاُتا» میخواند، و پس از آن سه بار یَتااَهو میخواند، و با خواندن هر کدام یک کَش (خط، شیار) به دور جسد میکشید، بهطوریکه در هنگام قرائت واژهی «شیَهاُثَنَهنام» دو سرِ کَش به هم میرسید. باید کَش را از گوش چپ درگذشته آغاز میکرد و به سمت پایین میبرد، و سپس از سمت راستْ کَش را بالا میبرد و دوباره به گوش چپ میرساند (گشتاسب 1388، 161؛ آذرگشسب 1348، 26).
پس از این مراسم، نساسالار و دستیارش در حالی که همپیوند بودند درِ دخمه را میگشودند، درگذشته را روی گَهن ویژهی دخمه که سبکتر بود قرار میدادند، و به داخل میبردند، و آن را بر بستر سنگی دخمه معروف به «جای خود» یا «جای حق» میسپردند. دخمه سازهای مدوَر است که در میانهی آن گودال بزرگ استودان ویژهی استخوان درگذشتگان قرار دارد. فاصلهی میان استودان تا دیوار گرد دخمه ــ جایی که جسد قرار میگرفت ــ را چند متر در نظر میگرفتند؛ در دخمهی شریفآباد جایگاه مردان سمت راست، زنان سمت چپ، و کودکان میانهی این دو بود. نساسالار پس از گذاشتن جنازه، از طرف سر، کفن مرد را تا ناف و کفن زن را تا سینه باز میکرد، و جسد در اختیار لاشخورها قرار میگرفت. با نهادن جسد، نساسالار دعای زیر را میخواند که به منزلهی خداحافظی با او بود: «فلان کس را به بوم سپندارمَذَش برگرفتیم و به سنگ ایوخْشُسْتش سپردیم. یا سروش ایزد، ما دست از او برداشتیم، شما دستش بگیرید؛ ما پشت از او کردیم، شما روی به او کنید. ای فلان کس مترس و ملرز که جای هزاران سال است، جای پدران و مادران است، جای نیکان و نیاکان و پاکان است. یا مهرایزد، و یا سروش ایزد، و یا رشن ایزد راست، ما دست از وی برداشتیم، شما دستش بگیرید و به جای نیکان و نیاکان و پاکانش برید. فه یزدان و امشاسپندان کامه باد، ایدون باد، ایدونتَرْج باد. اَشَموُهو وَهیشتم اَستی اوشتا اَستی اوشتا اَهمائی هیَت اَشائی وَهیشتائی اَشم. خدابیامرزاد جملهی بهدینان و پاکدینان و بستهکشتیان از اول شاه کیومرث تا به سیوشانس پیروزگر، زادان و ورزادان، همه را خدایشان بیامرزاد، پادشاهان و پهلوانان، استادان و شاگردان، رئیسان و کدخدایان، دستوران و دهموبدان، پدران و مادران، برادران و خواهران، خودان و دوستان، همسایگان و همالان، زنان و فرزندان، خویشان و بیگانگان، همشهریان، جُدشهریان، همه را خدایشان بیامرزاد، نهصد و نود و نههزار فروهر اشوان با شریکان همه را خدایشان بیامرزاد، شاه جمشید جم با نیاکان جمع با شریکان، همه را خدایشان بیامرزاد. اشموُهو (یک بار) (گشتاسب 1388، 161؛ فیلم مصاحبه با شهریار فرودی آخرین نساسالار دخمهی یزد). در حالی که نساسالار مشغول این دعا بود، دستیار نساسالار به طرف در حرکت میکرد، و دخمهبان که از این زمان نقش او آغاز میشد، دو دستش را بر هم میزد به این نشانه که درگذشته به «جای خود» رسیده است. مردم که دوبهدو به هم نزدیک و همپیوند و خاموش ایستاده بودند، ادامهی اوستای سروشواژ را میخواندند، و این نیایش را به پایان میرساندند، و پیوندها را از هم میگشودند. سپس مردم بوی خوش بر آتش مینهادند، و آمرزش تازهدرگذشته و دیگر درگذشتگان را از خداوند درخواست میکردند. آنها در حقیقت به جایی آمده بودند که اجداد و نیاکانشان همگی در کنار هم غنوده بودند، از این رو طلب آمرزش بهصورت جمعی و همگانی بود. نکتهای را که باید یادآور شد این است که خانوادهی درگذشته تلاش داشتند که کمتر گریه و زاری کنند، چون بر این باور بودند که جاری کردن اشک برای مرده، در صبح چهارم چونان سیلی راه گذر روان بر پل چینود را میبندد، و او را دچار مشکل میکند.
پس از انجام مراسم، خانوادهی درگذشته همراه با مردم دخمه را ترک میکردند و به روستا برمیگشتند. همیاران پیش گَهَن (برندگان درگذشته) نیز با برگرداندن گَهَن به «زاد و مرگ» باید بلافاصله سر و تن خود را میشستند. همچنین لباس آیینیِ سفیدی را که بر تن داشتند پس از شستن و خشک کردن به «زاد و مرگ» تحویل میدادند. اما دخمهبان که از او یاد کردیم از این پس تا صبح چهارم مسوولیت مهمی داشت، و آن هم حضور هر شب او از غروب آفتاب تا بامداد در دخمه بود. او هر شب باید تا صبح چهارم در دخمه و در جایگاه ویژه، آتش و چراغ روغنی را فروزان نگاه میداشت و اوستا میخواند و نیایش میکرد. چراغ روغنی در اتاق ویژهای روشن میشد تا نور آن از طریق پنجرهی تعبیهشدهاش که روبهروی دیوار دخمه قرار داشت، با گذر از سوراخ روی دیوار دخمه، درون تاریک آن را در طول شب روشن کند. دخمهبان در این چند شب خروسی نیز با خود میبرد که نیمهشب و سحر بخواند تا او خواب نماند، وگرنه آتش به خاموشی میگرایید. دلیل دیگر حضور خروس این بود که خروس مرغ ویژهی سروش ایزد است، و به مانند سگْ دشمن دیوان و دروجان. طبق باور دینی، در این چند شب مدام با دعا و نیایش از سروش ایزد برای همراهی روان درخواست کمک میشد. در مورد این ویژگی خروس و سگ در بندهش آمده است: «خروس به دشمنی دیوان و جادوان آفریده شده است؛ با سگ همکار است. چنین گوید به دین که از آفریدگان مادی آن دو، سگ و خروس، به از میان بردن دروج با سروش یارند» (بهار 1380، 103).
اعضای خانوادهی متوفی با بازگشت به خانه، با کمک اقوام و همسایگان خانه را تا کوچه آب و جارو میکردند، گل سفید بیرون و درون خانه میریختند، و بوی خوش بر آتش مینهادند. همچنین البسه و وسایل مستعمل متوفی را بیرون میبردند، از آن میان آنچه را ناپاک نبود میشستند، و بقیه را دور میریختند. لباسهای نو او را جز یکی ــ یک دست پیراهن متوفی که در مراسم او از چهارم تا سر سال کنار سفره یا در تاقچهی مشرف بر جایگاه سفره قرار میدادند ــ میبخشیدند. حضور اقوام و همسایگان تا دههی درگذشته در اطراف بازماندگان و منزلشان پررنگ بود، هم برای کمک و یاری، و هم برای پر کردن خلأ آن درگذشته که بسیار تأثیرگذار بود. تدارک مراسم سوم و چهارم که در عصر سومین روز درگذشت و چهارمین سحر درگذشت متوفی برگزار میشد، در دستور کار خانواده و همراهانشان بود، و به جهت اهمیت آن باید بینقص انجام میگرفت.
*دکتر مهرداد قدردان، پژوهشگر تاریخ و فرهنگ زرتشتی و زبانهای باستانی
[1]. مراسمی است که برای شخص درگذشته اجرا میشد، و آن نشان دادن جسد به سگ چهارچشم (سگی با دو نقطه شبیه چشم در بالای چشمها) (Av. čaθru čašma) است. برای این کار دلایل گوناگونی ذکر میشود، از جمله این که دستهی خاصی از سگها این توانایی را دارند که وجود یا عدم وجود حیات را در مرده مشخص سازند (میرفخرایی 1367، 149). کتایون مزداپور طی یادداشتی بر فصل دوم کتاب شایست ناشایست، آورده است: احتمالاً سگ که دزد و گرگ و دشمن مادی را میراند، قادر به راندن دروج نادیدنی و مینویی نسوش هم هست. سود و خاصیت طبیعی و طبی رسم سگدید کردن آن است که حیوان در شناخت مرگ تواناست، و در مرگ مفاجات و بیهوشی قادر به تشخیص مردگان از زندگان است، و در جهان باستان از این هنر سگ بهره میبردهاند. تا چندی پیش با نهادن قطعهنانی بر سینهی جسد، و بردن سگ برای برداشتن آن، رسم سگدید کردن اجرا میشد (مزداپور 1390، 43). در کتاب دادستان دینی هم در فصلهای 16 بند 20 و 17 بند 2 به این موضوع اشاره شده است.
[2]. این اصطلاح در واقع اشاره به جای نهایی مرده (vrun) در دخمه دارد، یعنی بر سنگ دخمه قرار و آرام گرفتن. موبد از زمان درگذشت متوفی تا نهاده شدن جسد بر سنگ دخمه بر امور نظارت دارد، و آداب دینی مربوطه را در زمانهای بایسته به جا میآورد، و با انجام این کار در آرامش روان میکوشد. در گویش بهدینی به این جایگاه «جای خود» و «جای حق» هم گفته میشود. کتایون مزداپور در این خصوص مینویسد که منظور از آن جایی است که جسد را در آن میگذارند. سنگ دخمه یا گور در آرامگاه را «جای خود» و «جای حق» میگویند. شکل قدیمی و پهلوی این اصطلاح باید hazzān باشد (مزداپور 1383ب، 297). جسد را در دخمه یا برج خاموشان بر سنگهایی میگذارند که برای نهادن هر نسا بر آن ساخته شده است (مزداپور 1391، 164). نساسالار نیز زمانی که مرده (vrun) را در دخمه میگذارد در فرازی از دعایی که میخواند این نکته را یادآور میشود: «فلان کس را به بوم سپندارمَذَش برگرفتیم و به سنگ ایوخْشُسْتَش سپردیم». باید توجه داشت که در گویش بهدینی به مرده «روان» (vrun) گفته میشود که شاید اشاره به جاودانی روان باشد.
[3]. صراط اشاره به پل چینود است که طبق باور بهدینان قرار است روان در صبح چهارم پس از سنجش اعمال از آن بگذرد، و به بهشت یا دوزخ رهسپار شود. این فرد در حقیقت با نشستن در نزدیکی مرده، و با خواندن اوستا و سوزاندن آتش، روان او را تنها نمیگذارد، و با دعا و نیایش او را برای این عبور آماده میکند. در پاسخ پرسش 80 کتاب دادستان دینی آمده است: «تازهدرگذشتگان در آن سه روز و شبِ پس از درگذشت و در حال آمار شدن به مراسم یزش و خدمت و مراقبت نیازمندند، مانند نوزادان که در کودکی به پرورش و حمایت بسیار نیازمندند» (میرفخرایی 1397، 181). این فرد پس از بردن درگذشته هم همچنان کنار چهارخشت تا پیش از برگزاری مراسم چهارم به نشستن و خواندن اوستا ادامه میدهد. پس از برگزاری مراسم چهارم، صراط نشستن پایان میگرفت. چهارخشت و فلزات کنارش را جمع میکردند، سیر و سداب درست میکردند، و بر جایی که مرده پیشتر قرار گرفته بود میریختند. حضور در صبح چهارم درگذشته، و نیایش برای عبور آسان او از چینودپل واجب بود. رشید دینیاریان نقل میکند، پدرش از دستور خداداد نیریوسنگی شنیده که دستور تیرانداز (دستور بزرگ دوره قاجاریه) گفته است، خداوند اسب را تیزپا خلق کرده است تا آدمی خود را برای مراسم چهارم از دوردستها برساند.
[4]. پَتِت وِدَرْدَگان: این عبارت به معنی توبهی درگذشتگان است، و نام دعایی است برای طلب آمرزش درگذشتگان. پتت در پهلوی هم به همین صورت (پتت) آمده، و به معنی توبه، بازگشت از گناه، انابه، استغفار، و پشیمانی است (عفیفی 1383، 467). وِدَردَگان هم از مصدر وِدَردَن (= گذشتن، درگذشتن) پهلوی به معنی «درگذشتگان» است (مکنزی 1379، 157). نزهت صفای اصفهانی نظرات دارمستتر و آسموسن را در این مورد برای شرح واژهی «پتت» مندرج در پرسش 39 روایت امید اَشَوَهشتان به صورت زیر خلاصه کرده است: «توبهی لفظی در دین زرتشتی بسیار حائز اهمیت است، و اجرای روزانهی آن جهت رهایی روح از عذاب یک فریضهی مسلم است. اگر فردی نتواند هر روز توبهی لفظی را اجرا نماید، در آن صورت باید از کس دیگری بخواهد که آن را از جانب او انجام دهد. این که شخص خودش توبهی لفظی را انجام دهد یا کسی از جانب او آن را انجام دهد تفاوتی در ثمربخشی آن برای آمرزش روح نخواهد داشت، و عینا مانند آن است که شخص خودش آن را انجام داده باشد. اگر در دوران حیات این فرض دینی انجام نگیرد، در آن صورت باید در حین سه شب بعد از فوت شخص انجام گیرد. ارزش هر دوره توبهی لفظی برای سه روز دوام دارد. از این رو، هر گاه کسی در خلال آن سه روز فوت نماید، عیناً مانند آن خواهد بود که در هنگام مرگ توبهی لفظی را انجام داده باشد. انجام توبهی لفظی فقط ارزش اخروی دارد. انجام آن باعث جلوگیری از مجازات گناهکار در آن دنیا میشود، اما در مجازات گناهانش در این دنیا اثری نخواهد داشت. آن توبه او را در پیشگاه خداوند رستگار میسازد، اما نه در برابر انسانها. کوتاهترین فرمول توبهی لفظی که روز باید گفته شود این است: من متاسف و نادم هستم و ترک میکنم هر گناهی را که لفظاً یا عملاً مرتکب شدهام، یا از خاطرم خطور کرده، و من آنها را نادیده گرفتهام» (نزهت اصفهانی 1376، 222).
[5]. سِدوش (sedōš)، به پهلوی stōš، اصطلاحی است برای دورهی سهروزهی پس از مرگ، یعنی موقعیت مرده از لحظهای که جان از تنش بیرون میرود و روانش بالای سرش قرار میگیرد، تا صبح چهارم که روان این دنیا را ترک میکند، و پس از آن که بر پل چینود آمار شد، به جهان دیگر میرود. نیبرگ این واژه را مرکب از sat- مادهی ماضی از ریشهی san- به معنی «برآمدن»، و ōš- به معنی «مرگ» میگیرد، و رویهمرفته آن را «مرگ فرارسیده» معنی میکند (میرفخرایی 1367، 112). در متون فارسی میانه برای ستوش (stōš) باید سه معنا و تعبیر را در نظر داشت: اول معنی «بامداد سومین شب پس از مرگ» که اغلب با واژهی پهلوی āmār همراه است، دوم «سه شب پس از مرگ» که در این معنا معمولاً با واژهی پادافراه همراه میشود، و سوم «مراسم سومین شب پس از مرگ» که در این معنا بیشتر با واژهی yazišn یا فعل yaštan همراه میشود. به این ترتیب، ستوش به عنوان مهمترین آیین برای درگذشتگان، دو معنی و دو رمز مهم دین مزدیسنی را یادآوری میکند: یکی عدد «سه» و دیگری «سپیدهدم»، لحظهای که با تابش نخستین پرتوهای نور، سومین روز پس از مرگ پایان میگیرد، و به باور بهدینان روان درگذشته باید جهان خاکی را ترک و به جهان مینو پرواز کند (گشتاسب 1389، 103).
[6]. محلی در حاشیهی روستا که شستوشوی درگذشتگان و تکفین آنها در آنجا انجام میشد. این محل دو در داشت؛ درگذشته را از یک در به آنجا میبردند، و پس از انجام مراسم از در دیگر به طرف دخمه خارج میکردند. موبد شهزادی مینویسد که در ایران باستان با تاسیس زاد و مرگ در شهرها و روستاها آمار متولدین و متوفیان را ثبت میکردند. پیش از دخمهسپاری جسد به زاد و مرگ برده میشد تا دادپزشک پس از معاینه، به بستگان متوفی اجازهی دخمه نهادن کالبد را بدهد (شهزادی 1380، 121). گویا قدیمتر طبق نوشتهی وندیداد (فرگرد 5 بند 10، و فرگرد 8 بند 8) زاد و مرگ نام خانه یا اتاقی بوده که پیکر مرده را در هنگام بدیِ آب و هوا، پیش از بردن آن به دخمه، در آن میگذاشتند (دوستخواه 1387، 994).
[7]. پیشتر با درگذشتن یک شخص در خانهاش تا سیروزه خمیرمایه در خمیر گذاشته نمیشد، بنا بر این باور که مرگ در خانه مایه و نضج نگیرد؛ تا دههی درگذشته شیرینی داده نمیشد تا مرگ شیرینکامی اختیار نکند و ماندگار نشود؛ و تا صبح چهارم گوشت مصرف نمیشد. اقوام درجهیک هم این سه مورد را رعایت میکردند. گذشته از این، اگر مرده در مسیر دخمه از درون روستا از کنار خانهای عبور میکرد و در آن خانه خمیری برای نان درست کرده بودند، آن خمیر نان نمیشد و به مصرف دام میرسید، و اگر در حین پختن بودند آن نان به مصرف خوراک سگ میرسید.
[8]. در گویش بهدینی به تابوتْ گَهَن (gahɛn) گفته میشود(به معنی جای آهنی)، و اشخاص حامل تابوت را به همین گویش (hɛyār e peč(š) gahɛn = همیاران پیش تابوت) میگویند. آنان وظیفهی بردن مرده (vrun) را تا «زاد و مرگ»، و سپس تا دخمه بر عهده داشتند. برای طی این مسیر، بسته به وزن متوفی 12 یا 16 نفر میآمدند، و در طول راه چهاربهچهار عوض میشدند. این نفرات همگی دارای لباس و کلاه سفید بودند، و دوبهدو با کُشتی هم پیوند میشدند. لازم به ذکر است که تابوت یا گَهن باید از جنس آهن انتخاب میشد.
[9]. طبق فقه زرتشتی، جنازهی انسان بزرگترین و آلودهترین نسا و منشا ناپاکی شمرده میشود، و از این رو نباید تن مرده لمس شود. به محض تماس بدن فرد با جسد، غسلهای سنگین و آیین برشنوم بر او واجب میشد. تنها پاکشور (مردهشور) و دستیارش درحالیکه با کُشتی همپیوند میشدند حق تماس با مرده را داشتند. آنان به جهت این تماس همیشه جدا از مردم و با رعایت فاصله زندگی میکردند، و در مهمانیها هم ظرف و لیوان خود را به همراه داشتند، و جدای از جمع پذیرایی میشدند. با این حال، همواره مورد احترام بودند، و مردم در هر مراسمی همواره آنان را مدّنظر داشتند، و برایشان سهم ویژه در نظر میگرفتند. شایان ذکر است که همپیوندی در هنگام شستن درگذشته به این صورت بود که پاکشور و دستیارش هنگام شستن جسد، از ناحیهی یک دست با کشتی به یکدیگر متصل میشدند تا از شَرّ دیوان مرگآور در امان باشند. این همپیوندی هنگام انتقال و دخمهگذاری جنازه نیز اجرا میشد. کارهای مربوط به مرده (شستشو، حمل و دخمهسپاری) هیچگاه یکنفری نباید انجام میشد، و حداقل دو نفر به این کار مبادرت میورزیدند. همپیوندی بین آن نفرات بایسته بود. این سنت بر این باور استوار بود که دیوان بر شخص تنها براحتی مسلط میشوند.
[10]. اگر متوفی فرزند نداشت، برادر یا یکی از مردان اقوام نزدیک این وظیفه را بر عهده میگرفت. این دستمال صبح چهارم باز میشد. او مسوولیت تسویهی بدهکاری و بستانکاری و اخذ حلالبودی متوفی را داشت، و بدینوسیله او به مردم معرفی میشد. در صورت نداشتن فرزند، کسی که پلگذار (فرزندخوانده) او میشد و رسماً در مراسم صبح چهارم به مردم معرفی میگردید، این مسئولیت را میپذیرفت. باور بر این بود که با این کار و تعیین کسی که حسابوکتاب دنیوی متوفی را تسویه کند، او میتوانست از پل چینود گذر کند، برای همین او را پلگذار مینامیدند. از صبح چهارم به بعد، مردم رسماً آن شخص را فرزند درگذشته به شمار میآوردند. در روایات داراب هرمزدیار آمده است: «اگر کسی را فرزند نباشد، او را بریدهپل خوانند، یعنی راه آن جهان بر وی بریده است، و بدان جهان نتواند رسید، و بر سر پل چینود بماند، اگرچه بسیار کرفه کرده باشد (روایات داراب هرمزدیار 1922، ج1، 175).
منابع:
آذرگشسب، اردشير. (1348). آیین کفن و دفن زرتشتیان. تهران: فروهر.
بویس، مری. (1393). تاریخ کیش زرتشت. ج 1و2. ترجمهی همایون صنعتیزاده. تهران: نشر گستره.
بویس، مری. (1397). کانون دین زرتشتی. ترجمهی حسین ابراهیمیان. تهران: انتشارات توس.
بهار، مهرداد. (1380). بندهش. تهران: انتشارات توس.
بهار، مهرداد. (1381). پژوهشي در اساطير ايران. تهران: نشر آگاه.
دوستخواه، جليل. (1387). اوستا كهنترین سرودهاي ايرانيان. ج2. تهران: انتشارات مرواريد.
راشدمحصل، محمدتقی. (1366). گزیدههای زادسپرم. تهران: موسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
روایات داراب هرمزدیار. (1922)، ویراستار مانکجی رستم اونوالا، بمبئی: بینا.
شهزادي، رستم. (1380). سخنرانیهای موبد موبدان رستم شهزادی. به کوشش مهرانگیز شهزادی. تهران: انتشارات فروهر.
صفای اصفهانی، نزهت. (1376). روایت امید اشوهیشتان. تهران: نشر مرکز.
عفیفی، رحیم. (1383). اساطیر و فرهنگ ایرانی در نوشتههای پهلوی. تهران: نشر توس.
گشتاسب، فرزانه. (1388). بازمانده سنت کهن مکتوب در آداب و رسوم کنونی زرتشتیان ایران. رسالهی دکتری فرهنگ و زبانهای باستانی. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
گشتاسب، فرزانه. (1389). «ستوش در متون فارسی میانه و آیینهای زرتشتی»، زبان شناخت، سال 1، شمارهی 2. صص: 105-99.
مزداپور، کتایون. (1383)الف. «تداوم آداب کهن در رسمهای معاصر زرتشتیان در ایران»، مجلهی فرهنگ، شمارهی 50-49. صص 179-147.
مزداپور، کتایون. (1383)ب. داغ گل سرخ و چهارده گفتار دیگر دربارهی اسطوره. تهران: انتشارات اساطیر.
مزداپور، کتایون. (1390). شایست و ناشایست. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
مکنزی، دیوید نیل. (1379). فرهنگ کوچک زبان پهلوی. ترجمهی مهشید میرفخرایی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
میرفخرایی، مهشید. (1367). روایت پهلوی. تهران: موسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
میرفخرایی، مهشید. (1397). دادستان دینی، پارهی دوم (پرسشهای 41 تا 92). تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

یک پاسخ
سپاس از اقاب دکتر قدردان و این مقاله ی ارزشمند. اما ایا ما اجساد درگذشته ی خود را اکنون به ابن شکل و شمایل به خاک نمیسپاریم و شاید اوستاها هم ناقص باشد. اهورامزدا امیدوارم همه ی همکیشان را ببخشاید. هر چند ما از خاک امده ایم و به خاک رهسپار خواهیم شد. روح درگذشتگانمان چه در دخمه ها و چه در آرامگاهها ی موجود خشنود و مورد قبول اهورامزدا واقع گردد. سپاس از تمام توصیحات ارزشمند همه ی عزیزان.🙏🍀💚