انسان ایرانی؛ میان دین، زندگی و تاریخ

images 1

ترسیم جغرافیای فکری و فرهنگی، جایگاه فرق و مذاهب و چگونگی تغییرات آن از پویایی اجتماعی ایران است تا ظرفیت‌های زندگی خود را گسترش دهند؛ و مجال زندگی را افزایش دهند. منظور از این جغرافیا؛ جغرافیایی نه به معنای مکانی، بلکه به معنای شبکه‌ای از اندیشه‌ها، مذاهب، مناسبات حقوقی، زیست‌دینی و تحولات تاریخی است که «جغرافیای فکری و فرهنگی ایران» نامیده می‌گردد. به معنای دیگر، ترسیم جغرافیای فکری و فرهنگی ایران، به‌مثابه یک چارچوب تحلیلی کلان، امری است که نه‌تنها امکان‌پذیر، بلکه از منظر علوم انسانی و اجتماعی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر به شمار می‌آید.

این جغرافیا را نباید به معنای جغرافیای مکانی یا سرزمینی تقلیل داد، بلکه باید آن را شبکه‌ای پیچیده و چندلایه از اندیشه‌ها، باورها، نظام‌های ارزشی، ساختارهای حقوقی، اَشکال دین‌ورزی، روابط قدرت و تجربه‌های زیسته تاریخی دانست که در طول زمان شکل گرفته؛ و همواره در حال دگرگونی بوده است. از این منظر، جغرافیای فکری و فرهنگی ایران «قابل واکاوی» است؛ یعنی می‌توان آن را به‌صورت علمی، تاریخی و تحلیلی مورد بررسی قرار داد و از نگاه‌های صرفاً اسطوره‌ای، احساسی یا تقلیل‌گرایانه پرهیز کرد. در بطن این جغرافیا، فِرَق، مذاهب و نحله‌های دینی جایگاهی اساسی دارند. بررسی جایگاه این مذاهب و چگونگی تغییرات، جابه‌جایی‌ها و تحولات آن‌ها، یکی از مهم‌ترین شاخص‌های پویایی اجتماعی در تاریخ ایران است. جامعه ایرانی، در مواجهه با شرایط متغیر تاریخی، همواره کوشیده است ظرفیت‌های زیست خود را گسترش دهد؛ و امکان‌های زندگی را افزایش دهد. از این‌رو، دین و مذهب در ایران اغلب برای تنظیم مناسبات اجتماعی، حقوقی و انسانی عمل کرده‌اند. در برخی از دوره‌های تاریخی، تغییر مذهب نه صرفاً حاصل دگرگونی اعتقادی فردی، بلکه واکنشی اجتماعی به شرایط زیست بوده است؛ به‌ویژه در حوزه‌هایی چون مناسبات قضایی، حقوقی و تعاملات روزمره میان انسان‌ها. هرگاه یک مذهب یا قرائت دینی، با سخت‌گیری‌های فقهی و حقوقی، زندگی اجتماعی را محدود می‌ساخت؛ و هزینه‌های زیست را افزایش می‌داد، گرایش به اعراض از آن یا حرکت به‌سوی مذهبی دیگر پدید می‌آمد. در مقابل، مذاهبی که امکان تسهیل زندگی، انعطاف در قضاوت و سازگاری با واقعیت‌های اجتماعی را فراهم می‌کردند، با اقبال بیشتری مواجه می‌شدند. بدین‌سان، رهگذر اعتقادی در ایران را باید پدیده‌ای اجتماعی و تاریخی دانست که در پاسخ به نیازهای زندگی انسانی شکل گرفته؛ و تغییر یافته است. در سده‌های نخستین ورود اسلام به ایران، برخی مناطق نقش محوری در شکل‌گیری و گسترش مذاهب ایفا کردند. از جمله این مناطق می‌توان به مازندران، خراسان، ری و ماوراءالنهر اشاره کرد. در مازندران، شکل‌گیری و تثبیت تشیع را شاهد هستیم که به‌تدریج به خراسان و ری گسترش یافت. این حرکت مذهبی، تنها انتقال یک باور دینی نبود، بلکه زمینه‌ساز تحولات عمیق اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شد. در درون خراسان و ماوراءالنهر، شرایطی تاریخی و اجتماعی پدید آمد که امکان ظهور و صحنه‌گردانی جریان‌هایی چون اسماعیلیه را فراهم ساخت. اسماعیلیه را نمی‌توان صرفاً یک مذهب دانست؛ بلکه این جریان، پروژه‌ای سیاسی، فکری و تا حدی آخرالزمانی بود که به بازتعریف نظم سیاسی و مشروعیت حاکمیت می‌اندیشید. در چارچوب دیگر، الگویی برای حاکم ترسیم می‌شد که با طرح ایده پایان یافتن حکومت‌های عرب مشروعیت خود را نه‌فقط از نسب دینی، بلکه از پیوند با تبارهای ایرانی پیشااسلامی، از جمله بهرام چوبین، اخذ می‌کرد. این نوع نسب‌سازی سیاسی و تاریخی را می‌توان به‌وضوح در دوره سامانیان مشاهده کرد. این امر نشان می‌دهد که کارکرد اعتقادی تبدیل به ابزاری برای بازسازی هویت سیاسی، تاریخی و فرهنگی شده است؛ ابزاری که از طریق آن، پیوند میان ایران پیشااسلامی و ایران اسلامی برقرار و بازتعریف می‌شده است. در این بستر تاریخی، درون‌مایه‌های عرفانی در مناطق مختلفی چون فارس، ری و خراسان، تعالیم و صورت‌بندی‌های متفاوتی می‌یابند. این تنوع عرفانی، تاثیر مستقیمی بر فهم دین، اخلاق، قضاوت و حتی سیاست داشته است. یکی از محورهای بنیادین در تحلیل جغرافیای فکری و فرهنگی ایران، تمایز میان دین رسمی و دین عامیانه است. دین رسمی، دینی نهادینه، متنی و حقوقی است که در چارچوب‌های مشخص فقهی و سازمانی تعریف می‌شود؛ و معمولا توسط نهادهای قدرت و ساختارهای رسمی بازتولید می‌گردد. در مقابل، دین عامیانه، ساحت زیست‌ذهنی و زیست‌دینی مردم است؛ دینی که در زندگی روزمره، خانواده، سنت‌های محلی، حافظه تاریخی و تجربه‌های فردی ریشه دارد. این نوع دین‌ورزی، آمیخته با اسطوره، عرفان، عاطفه و آیین است؛ و الزاما با قرائت رسمی دین هم‌خوانی کامل ندارد. برای مثال، در آیین‌های سوگواری، مفاهیمی چون «ثار»، تشخیص گناه و بی‌گناهی، یا آزمون‌های آیینی که فرد می‌تواند از آن‌ها موفق یا ناموفق بیرون آید، برجسته می‌شود. این عناصر، نمونه‌هایی روشن از دین عامیانه‌اند که درک مردم از امر مقدس را شکل می‌دهند. با این حال، دین عامیانه و دین رسمی در برخی بزنگاه‌های اساسی زندگی انسانی به یکدیگر متصل می‌شوند. مهم‌ترین این بزنگاه‌ها عبارت‌اند از: نخست، ازدواج؛ جایی که قرائت رسمی دین وارد زندگی فرد می‌شود؛ و مفاهیمی چون عقد، محرمیت و حقوق متقابل تعریف می‌گردد. دوم، مرگ و تدفین؛ جایی که مسائلی چون فسخ محرمیت، وصیت، انحصار وراثت و قضاوت حقوقی مطرح می‌شود. ازین رهگذر، تنوع فلسفی، مذهبی و فرهنگی جامعه آشکار می‌گردد؛ و گاه تعارض یا هم‌نشینی باورهای مختلف به‌وضوح قابل مشاهده است. بر این اساس، فهم انسان در ساحت اندیشه دینی، امری بسیار وسیع، چندلایه و پیچیده خواهد بود. هنگامی که جامعه ایرانی با تجدد و مدرنیته مواجه می‌شود، این مواجهه نه سطحی و تقلیدی، بلکه برخاسته از اعماق اندیشه‌های دینی، مذهبی و تاریخی نهادینه‌شده است. از همین‌رو، پرسش از «انسان ایرانی» به پرسشی بنیادین بدل می‌شود: انسان ایرانی کیست؛ و در جهان معاصر چگونه باید باشد؟ بازاندیشی در موقعیت اکنون، همواره یکی از ویژگی‌های اساسی تجربه تاریخی ایرانیان بوده است. این سرگشتگی ذهنی، نه نشانه بحران صرف، بلکه زمینه‌ساز سرکشی اندیشه‌ای، بازخوانی سنت و احیای آن در قالب‌های نوین است؛ امری که ایران را به عرصه‌ای خاص و متمایز در تاریخ جهانی بدل کرده است. در سطح نظری، اغلب انقلاب‌های جهان با هدف تسریع فرایند غربی‌شدن و مدرنیزاسیون رخ داده‌اند؛ اما انقلاب ایران، با نفی مدرنیته مسلط و سرمایه‌داری جهانی، مسیر متفاوتی را پیمود. همین امر موجب شد نظریه‌های کلاسیک انقلاب، اعم از مارکسیستی، نوسازی و لیبرال، دچار بحران و بازنگری شوند. در سمپوزیوم‌ها و محافل علمی متعدد، انقلاب ایران به‌عنوان پدیده‌ای یکتا، موجب تغییر در چارچوب‌های نظری انقلاب‌شناسی شد. در نهایت، ایران را باید نه صرفاً یک کشور و نه فقط جامعه‌ای غیرغربی، بلکه یک نظریه، مفهومی بسیار پیچیده و یک انگاشت جمعی تاریخی دانست. اگر عوامل مقوم ایرانیت ـ شامل تاریخ، زبان، دین، عرفان، فلسفه، سیاست و به‌طور کل حافظه جمعی ـ به‌صورت نظام‌مند، احصاء و در کنار یکدیگر قرار گیرند، می‌توان از «هویت ایرانی» سخن گفت. این هویت، دارای هسته‌ای نظری است که می‌توان آن را «نظریه ایران» نامید؛ هسته‌ای که پیوسته در حال بازاندیشی است؛ و در هر دوره تاریخی، خود را از نو می‌سازد. در این معنا، ایران صحنه کشاکش دائمی میان سنت و نوآوری است. انسان ایرانی نه کاملاً غربی است و نه صرفاً سنتی؛ بلکه موجودی تاریخی است که در هر دوره، خویشتن خویش را در نسبت با گذشته، حال و آینده بازتعریف می‌کند. به بیان دیگر، بازاندیشی در موقعیت اکنون، ویژگی خاص ایرانیان در هر دوره‌های تاریخی را از آن خود می‌سازد. به بیان دیگر سرگشتگی ذهن ایرانی شرایط سرکشی اندیشه‌ای و احیای سنت، عرصه جدیدی در تاریخ جهان را به وجود آورده است. تمام انقلاب‌ها در جهان برای سرعت بخشیدن به غربی‌شدن و مدرنیزاسیون است. انقلاب بر نفی مدرنیته و نفی سرمایه‌داری اتفاق می‌افتد؛ و این امر موجب شد که تئوری‌های انقلابی بازنگری شوند. در سمپوزیوم‌های متعدد انقلاب‌شناسان، انقلاب ایران موجب شد تا در نظریه‌های انقلاب تغییر تفکر صورت گیرد. در واقع ایران به‌عنوان پدیده یکتا در جهان اکنون معیاری برای تعریف نسبت‌هاست. غرب خود را در برابر جهان تعریف کرد؛ و نقد بر آن غرب‌محوری گشت ما نیز به‌عنوان غیرغربی نیازمندیم که برپایه سنت‌های باستانی و داشته‌های پسا‌باستانی و … تکیه کنیم. عوامل مقوم ایرانیت و ممیزه ایرانی و غیرایرانی است که اگر احصاء گشته؛ و در کنار هم بچینیم آن را می‌توان از هویت ایرانی یاد کنیم. لذا هسته ایرانی همان نظریه ایران است و جهت‌گیری به سمت ایران، انگاشته جمعی است. انگاشته‌ای که ایران نیازمند تکیه بر سنت‌های باستانی و داشته‌های پسااسلامی برای ساخت هویتی مستقل است. در یک نگاه فراکل‌نگرانه می‌توان گفت که آنچه از خلال این واکاوی گسترده می‌توان به‌مثابه افق نهایی فهم دریافت، این است که «انسان ایرانی» نه یک تیپ فرهنگی ثابت، نه یک هویت بسته و نه محصول صرفِ دین، سنت یا مدرنیته است، بلکه یک امکان تاریخیِ پیوسته در حال بازاندیشی است. این امکان، در دل جغرافیای فکری و فرهنگی ایران شکل می‌گیرد؛ جغرافیایی که منطق آن نه بر ایستایی، بلکه بر تداومِ تغییر، بازترکیب و سازگاری خلاقانه استوار است. در این معنا، دین، مذهب، عرفان، حقوق و سیاست در ایران نه همچون حوزه‌هایی منفک، بلکه به‌مثابه لایه‌هایی درهم‌تنیده از تجربه زیسته انسانی عمل کرده‌اند. اهمیت این درهم‌تنیدگی در آن است که نشان می‌دهد جامعه ایرانی، در طول تاریخ، همواره کوشیده است میان «زیست ممکن» و «نظم معنابخش» تعادلی پویا برقرار کند. از این منظر، تغییرات مذهبی، تنوع نحله‌ها و حتی تعارض میان دین رسمی و دین عامیانه را نمی‌توان نشانه بحران یا بی‌ثباتی دانست، بلکه باید آن‌ها را مکانیسم‌های تاریخیِ تنظیم زندگی تلقی کرد؛ مکانیسم‌هایی که به جامعه امکان داده‌اند در شرایط متغیر سیاسی، اجتماعی و معرفتی، خود را بازآرایی کند. دلالت مهم‌تر این تحلیل آن است که تجربه ایرانی، الگوی خطی و جهان‌شمول مدرنیته را به چالش می‌کشد. مواجهه ایران با تجدد، نه از مسیر گسست کامل از گذشته و نه از راه جذب بی‌واسطه الگوهای غربی صورت گرفته است، بلکه این مواجهه، شکلی از مدرنیته تأملی و درونی‌شده را رقم زده که از دل سنت، دین، حافظه تاریخی و زیست دینی برمی‌خیزد. همین ویژگی است که سبب می‌شود تجربه ایران ـ به‌ویژه در قالب انقلاب و تحولات پس از آن ـ نظریه‌های کلاسیک انقلاب، نوسازی و توسعه را با پرسش‌های بنیادین مواجه سازد. از این منظر، ایران را می‌توان نه صرفاً یک «مورد مطالعاتی»، بلکه معیاری مفهومی برای بازاندیشی نسبت میان سنت و مدرنیته، دین و سیاست، هویت و جهانی‌شدن دانست. ایران، به‌مثابه نظریه، نشان می‌دهد که هویت می‌تواند نه از راه انکار گذشته؛ و نه از طریق تقدیس آن، بلکه از مسیر گفت‌وگوی انتقادی با تاریخ شکل گیرد. این گفت‌وگو، همان هسته‌ای است که می‌توان از آن با عنوان «هسته ایرانی» یاد کرد؛ هسته‌ای که همواره در حال بازتعریف خویش است؛ و امکان‌های تازه‌ای برای بودن در جهان معاصر می‌گشاید. در نهایت، انسان ایرانی را باید انسانی دانست که در وضعیت «میان‌بودگی» زیست می‌کند: میان دین و زندگی، میان سنت و نوآوری، میان حافظه تاریخی و افق‌های آینده. این میان‌بودگی نه وضعیت تعلیق و سرگردانی صرف، بلکه شرط امکان خلاقیت تاریخی است. درست در همین وضعیت است که سرگشتگی ذهن ایرانی به نیرویی برای سرکشی اندیشه‌ای، احیای انتقادی سنت و تولید معناهای نو بدل می‌شود. بدین‌سان، انسان ایرانی نه پاسخ نهایی به پرسش هویت، بلکه خودِ پرسشِ زنده هویت است؛ پرسشی که در هر دوره تاریخی، با زبانی تازه؛ اما بر بستری عمیق از تجربه‌های انباشته، دوباره طرح می‌شود. این پویاییِ پرسش‌مندانه، همان ویژگی‌ای است که ایران را به پدیده‌ای یکتا در تاریخ جهان بدل کرده؛ و آن را از تقلید صرف، چه از گذشته و چه از غرب، فراتر می‌برد.

برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به:

آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی. تهران: نشر نی، 1404.

اشرف، احمد. هویت ایرانی از دوران باستانی تا پایان پهلوی. تهران: نشر نی، 1387.

بیات، آصف. پسااسلام‌گرایی، ترجمه احمد نقیب‌زاده. تهران: نشر نی، 1392.

باسورث، کلیفورد ادموند. تاریخ ایران در دوره اسلامی، ترجمه حسن انوشه. تهران: انتشارات امیرکبیر، 1387.

بوردیو، پی‌یر. درسی درباره درس، ترجمه ناصر فکوهی. تهران: نشر نی، 1388.

پتروشفسکی، ایلیا پاولوویچ. اسلام در ایران، ترجمه کریم کشاورز. تهران: انتشارات پیام، 1363

ترنر، ویکتور. رویکرد فرآیندی به فرهنگ، ترجمه مریم آقازاده و دیگران. تهران: نشر نی، 1400.

دفتری، فرهاد. مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره‌ای. تهران: انتشارات فرزان روز، 1402.

دفتری، فرهاد. اسماعیلیان در قرون وسطی، ترجمه حسن انوشه. تهران: نشر مرکز، 1382.

زرین‌کوب، عبدالحسین. کارنامه اسلام. تهران: انتشارات امیرکبیر، 1384.

طباطبایی، سیدجواد. دیباچه‌ای بر نظریه انحطاط ایران. تهران: انتشارات مینوی خرد، 1381.

طباطبایی، سیدجواد. مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی. تهران: انتشارات مینوی خرد، 1395.

فرای، ریچارد نلسون. میراث باستانی ایران، ترجمه مسعود رجب‌نیا. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1393.

فوکو، میشل. ایران؛ روح یک جهان بی‌روح، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده. تهران: نشر نی، 1404.

فوران، جان. مقاومت شکننده؛ تاریخ تحولات اجتماعی ایران، ترجمه احمد تدین. تهران: نشر رسا، 1402.

کدی، نیکی. ریشه‌های انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهی. تهران: انتشارات علم، 1398.

گیدنز، آنتونی. پیامدهای مدرنیت، ترجمه محسن ثلاثی. تهران: انتشارات علمی، 1392.

* علی شهزادی، دانشجوی دکتری ایرانشناسی، دانشگاه شهید بهشتی

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *