دارم برای «رای‌دادن» آماده می‌شوم!

parkhidehکم‌وبیش بیست سال پیش، در کرمان خانه دوستی برای ناهار مهمان بودم. همسرش دبیر فیزیک بود. از دورونزدیک شنیده بودم که خانم «…»، از بهترین معلم‌های فیزیک استان کرمان است و آوازه‌ای دارد بس نکو. من هم که در این زمینه سرم درد می‌‌کرد برای کَل‌کَل کردن، بادی به غبغب انداختم و چون می‌خواستم خودم را نشان بدهم، گفتم من فیزیک سوم دبیرستان را چنین‌وچنان درس می‌دهم. تست طرح می‌کنم. کتاب‌های تست و مساله به زبان خارجی گیر آورده‌ام و ترجمه می‌کنم و در اختیار بچه‌ها قرار می‌دهم و …، شما چکار کردید که در استان چنین مشهور شده‌اید و نامور به بهترین معلم فیزیک؟ گفت من کاری نمی‌کنم، فقط «کتاب درسی» را درس می‌دهم. تعجب کردم. متوجه شگفت‌زدگی من شد. حرفش را دنبال کرد؛ … البته، من از اولِ سال دانش‌آموزانم را شناسایی می‌کنم. بدون آن‌که خودشان بفهمند آن‌ها را از نظر سطح درسی، زندگی خانوادگی، مشکلات روانی و … دسته‌‌بندی می‌کنم و تا پایان سال به هر کدام درخور وضعیت‌شان رسیدگی و کمک می‌کنم. درواقع کاری نمی‌کنم غیر از همدلی و یاری، و می‌رسانم‌شان تا پای امتحان. هیچ مساله و تست دورازذهنی برای‌شان طرح و حل نمی‌کنم، یعنی کار خارق‌العاده‌ای انجام نمی‌دهم. فقط در کنارشان هستم تا احساس ترس و تنهایی نکنند.
از آن روز به بعد سعی کردم خودم را تغییر دهم، نمی‌دانم شد یا نشد؟!

 مادر من «دولت» بود
پیشترها فکر می‌کردم تنها زرتشتیان قدیم نام دختران‌شان را «دولت» می‌گذارند. چند سال پیش برای کاری اداری، فتوکپی شناسنامه یکی از دوستان کُرد که اهل کرمانشاه است را گرفتم. دیدم نام مادر او هم «دولت» است. شگفت‌زده شدم. به او زنگ زدم و گفتم نام مادر من هم «دولت» است و فکر نمی‌کردم کُردها هم نام «دولت» را روی دختران‌شان بگذارند. گفت در کردستان و کرمانشاه نام «دولت» برای نامیدن زنان و دختران رواج داشته و دارد.
در فرهنگ ایران، هنگامی که دختری به دنیا می‌آید می‌گویند خانواده «دارایی» پیدا کرده و «دولت‌مند» شده است. دولت؛ مادر و دارایی، و به زبان دیگر داشتنِ مادر؛ خود دارایی بزرگی است.
در این‌جا به مفهوم مدرنِ «دولت» کاری ندارم، گرچه آن خود نیز سوای این بحث نیست. اگر بشود تاریخ را از زاویه دید مردم نگاه کرد، می‌بینیم که از هزاران سال پیش تا کنون، مردم ایران – حتی در فرهنگ عامه خود – «دولت» را به معنای «دارایی معنوی»، «مادر داشتن» و اعتماد و اطمینان به داشتن «پشتیبان» می‌دانستند. تا جایی که در دورافتاده‌ترین روستاهای ایران نام دخترشان را «دولت» می‌گذاشتند.
فرقی نمی‌کند، مردم در هر دوره و زمانه‌ای به این مادر نیازمند بودند. هر موقع حاکم محلی که کارگزار دولت مرکزی بود، در نقش یک مادر ظاهر می‌شد، آب در دل مردم تکان نمی‌خورد و دولت مرکزی و مردم هر دو آسوده سر بر بالین می‌نهادند، و در روزگاری که این نقش فراموش می‌شد، مردم احساس ناامنی می‌کردند، درست مانند بچه‌ای که یک شب مادرش در کنارش نباشد.
من، در این سن هنوز هم با این‌که مادرم (دولتم) را بیش از ۵۰ سال است که از دست داده‌ام، احساس تنهایی می‌کنم. در کودکی، هنگامی که از پسر بچه همسایه به ناحق سیلی می‌خوردم و زورم به او نمی‌رسید، مادرم را پیش می‌انداختم تا از حقم دفاع کند.
مادرم؛ «دولت» با این‌که کم‌سواد، فقیر و از نظر جسمی ناتوان بود، برای بزرگ کردن من و برادرم از هیچ کوششی فروگذار نکرد. برای خوردوخوراک، آموزش و رفاه ما فداکاری و ازخودگذشتگی کرد. و البته هیچ‌گاه به این چشم نداشت که ما بزرگ شویم و دستش را بگیریم. فقط خوشحالی و خوشبختی ما را می‌خواست، همین. حتی – شاید – توقع نداشت دوست‌ش داشته باشیم.
«دولت – مادر»های دلسوز و کارآمد در سرتاسر تاریخ این سرزمین، دل در گروی مردم‌شان داشتند. جای‌جای برگه‌های زندگی این مردم نشان از فداکاری‌های دولت – مادرانی است که گاه تا پای جان ایستادند، از خود مایه گذاشتند تا مردم – فرزندشان زندگی خوبی داشته باشند.
در قحطی بزرگ دوره احمد شاه، از یک سو انبارهای سلطنتی پُر از گندم بود و از سوی دیگر مردم دسته‌دسته از گرسنگی می‌مردند. این ارباب کیخسرو بود که به احمدشاه گفت این مردم فرزندانِ دولتِ شمایند. این حرف بر شاه گران آمد، انبارها را گشود و گندم به مردم بفروخت.

 انجمن؛ دولت – مادر زرتشتیان
باری، این‌ها را نوشتم تا نظرم را درباره انتخابات پیش‌روی انجمن بگویم. خیلی خواستم سکوت کنم، نه از این‌رو که «حرفی برای گفتن نداشتم»، بلکه از این‌رو که «کو گوش شنوا»! … ولی نتوانستم. پیش خود گفتم؛ می‌نویسم تا نگویند نگفتی، و چنین شد که این دیدگاه نوشته آمد.
ارباب رستم گیو، نماینده زرتشتیان در مجلس بود، عضو انجمن بود، سناتور بود، بازرگان بود، بنیاد خیریه داشت و کُلی بروبیا. پرس‌وجو کرده بود دیده بود یک معلمِ از کارافتاده نابینای زرتشتی هست که نیاز به دستگیری دارد، کمکش کرد.
انجمن زرتشتیان به‌نوعی «دولت» است برای ما زرتشتیان. «دولت»، به معنای «دارایی»، نه به معنای «ثروت و مال»، بلکه به معنای «دل‌گرمی، پشتیبان، تکیه‌گاه». یکی از من پرسید؛ انجمن به چه کار ما زرتشتیان می‌آید؟ گفتم: کمترین‌اش این است که وقتی مُردَم، انجمنی هست که جمع‌ام کند و خانوده‌ام را پناهی باشد.
اکنون، «دل‌جویی»، «یاری»، «هم‌دلی»، «گفت‌وگو»، «نوازش»، «تشویق»، «نیک‌رفتاری»، «هم‌دم‌بودن» و … کجا رفته؟ این‌ها به درد جماعت ما می‌خورد.

گفتم غم تو دارم
پیرانِ ما در چه وضعیتی هستند؟ کودکانِ ما، نوجوانان، جوانان، بیکاران، مستمندان، ناامیدان، بیماران جسمی و روانی و … ما چگونه‌اند، چه می‌کنند؟
پیرمردی زرتشتی در خانه‌ سالمندان غیرزرتشتی، نالان و گریان کمک می‌خواهد. که به کمکش شتافت؟
زنی که در زندگی زناشویی‌اش به تنگ آمده و یاری می‌طلبد، به جز حرف‌های نامربوط چه شنید؟
کودکی می‌خواهد به مهد برود و پدر و مادر از عهده مخارج مهد برنمی‌آیند، چه چاره‌ای برایش اندیشیدیم؟
دانشجویی نیاز به خوابگاه دارد، اگر کمکش کنیم، او هم یاد می‌گیرد و در آینده دیگری را یاری می‌رساند، به او چه گفتیم؟
او تنهاست و نابسامان. او پشتیبان می‌خواهد، هم‌صحبت می‌خواهد.
و …
دستِ‌کم پاسخِ این درماندگان را بدهید، گرچه ما همه درمانده‌ایم. از بس پاسخ ندادید، اعتماد مردم به «مادر»شان کم‌رنگ شده، مادر را رها کرده‌اند و دنبال دایه می‌گردند.
این‌همه زمین، خانه، مدرسه و … می‌خواهید چه کنید؟ دردِ مردمِ نالان را با پول و ثروت و قدرت نمی‌توان دوا کرد. نه‌تنها این‌هاست، ترش‌رویی و اَخم هم برای‌شان می‌کنیم. دیده‌ام کسانی را که با خود پیمان بسته‌اند دیگر نیایند پیش شما.
دلِ این مردم را با «باهم بودن» و «درد هم را فهمیدن» می‌توان خوش کرد. با «مهربانی»، با «دوستی» و «دوست‌داشتن». کودکی که برای به مهد کودک رفتن پول ندارد، فرزند همه ماست.
مدیری که برای مدرسه‌های ما زحمت می‌کشد، نیاز به هم‌راهی و هم‌دلی دارد، او فرزند ماست، او برادر ماست.
معلمی که در مدرسه‌های ما کار می‌کند، می‌خواهد که دیده شود، کی و کجا دستش را به گرمی فشردیم؟
دبیرخانه ما، کتابخانه‌های ما، درمانگاه ما، زمین ورزش و … ما نیاز به رسیدگی دارند، نه تنگ‌نظری، نه بی‌برنامگی و آوارگی.
دکترا و فوق‌لیسانس و مدیر و سَروَر و برنامه‌ریز و کارآفرین و هنرمند و حسابدار و حسابرس و سخنران و روحانی و بسازوبفروش و …، هر کدام در جایگاه خودشان عزیز و محترم. … اما آن‌که می‌تواند دلِ مردم را آرام کند، آن‌که می‌تواند اعتماد جلب کند، او کجاست؟
گفتم غم تو دارم، گفتا غم‌ات سرآید/ گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید!

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

7 پاسخ

  1. آقای پرخیده ممنون از نظرات بسیار عالی و ارزشمند به امید خدا که اعضای انجمن زرتشتیان حافظ منافع جامعه و پشتیبان واقعی افراد جامعه باشند.

    1. جناب آقای پرخیده درود. به موضوعات ازرشمند و مهمی اشاره کرده اید. بشود که هموندان همه انجمن های زرتشتیان و به ویژه انجمن زرتشتیان در تهران به موضوعاتی که اشاره نموده اید توجه و عمل نمایند. ایدون باد و سپاس از شما.

  2. جناب پرخیده
    درود بر شما که دل نگران جامعه زرتشتی هستید متن زیبا وتاثیر گذاری نوشتید خصوصا مقدمه بسیار شیرین و جذابی داشت و البته کاملا آموزنده ، اما به باور من به عللی نتیجه نادرستی حاصل نمودید. در واقع با یک گذاره درست به نتیجه نادرست رسیدید ، یادم میاد در ریاضیات جدید میگفتیم ” درست ، نادرست = نادرست ”
    نادرستی نتیجه ی شما از آنجا نمایان است که شما انجمن را ” مادر ما ” انگاشته اید در حالی که اینگونه نیست انجمن” فرزند ماست ” در واقع شما جایگاه انجمن را در جایگاه حاکمیت دیده اید در حالی که چنین نیست از کی تا به حال انجمن تهران نسبت به جامعه زرتشتی جایگاه حاکمیتی داشته ؟ اصولا مقایسه انجمن های خیریه در سراسر جهان با حاکمیتها، قیاسی نادرست است . اعضاء هیئت مدیره یک انجمن خیریه ، اعضاء کابینه دولت خیریه نیستند بلکه نقطه اتصالی هستند که خیر اندیش را به جامعه هدف او متصل میکنند ، جامعه ای که آن انجمن برای حمایت از آنها وجود دارد . در اینجا اسم آن جامعه ، جامعه زرتشتیان تهران است شما میتوانید بجای ” زرتشتیان تهران” یک نام دیگر جلوی واژه ” انجمن” بگذارید اگر هنوز هم استنتاج شما به نظر خودتان صحیح آمد انگاه این نگرش را به انجمن زرتشتیان تهران تعمیم دهید .
    انجمن دولت نیست ، واژه انجمن بار معنایی متفاوتی دارد . انجمن محل تقاطع اندیشه هاست اگر انجمن را با پارلمان مقایسه میکردید شاید ، شاید و شاید کمی و فقط اندکی به واقعیت نزدیکتر میشدید.
    اما چرا شما فرهیخته گرامی که سالها بار آموزش جوانان این سرزمین را به دوش کشیده اید و از نظر من ( و البته بخش بزرگی از جامعه زرتشتی) از افراد تاثیر گذار خوشنام و خیرخواه هازمان هستید دچار چنین اشتباهی شده اید و چرا زاویه دید نادرستی نسبت به انجمن دارید میتواند دلایل متعددی داشته باشد.
    به نظر من مهمترین دلیل آن عدم حضور شما در هیئت مدیره انجمن بوده که این عدم حضور باعث شده شناخت درستی از موقعیت انجمن نداشته باشید .
    از شما درخواست میکنم حداقل یک دوره کاندیدای عضویت در انجمن شوید من مطمئن هستم که رای بالایی خواهید آورد ، آنگاه ترکیب قلم توانمند و هوش سرشار شما با آگاهی از مصائب و جایگاه انجمن میتواند به تحولی نیک انجامد .

    1. درود
      برای نوشته‌ شما پاسخ دارم، ولی در این شرایط ترجیح می‌دهم سکوت کنم و چیزی ننویسم.
      از این‌که دیدگاه‌تان را نوشتید، سپاس‌گزارم. دیدگاه شما هم، به‌هرحال نقطه‌نظری است قابل تامل.
      من دستِ‌کم از دوره دانش‌آموزی، از سال‌های پیش از ۱۳۵۰ تا کنون با کارهای انجمن آشنا هستم و …
      … ببخشید، قرار شد چیزی ننویسم.

  3. بی‌گمان نقد سازنده، نشانه‌ی پویایی اندیشه است. چند نکته را شایسته‌ی بازخوانی می‌دانم:

    واژه‌ی «دولت» در متن اولیه، نه به معنای ساختار سیاسی یا کابینه، بلکه در معنای فرهنگی و تاریخی آن به‌کار رفته است. در زبان فارسی، «دولت» در متون کلاسیک و عرفانی، به معنای «بخت»، «پشتیبانی»، «دل‌گرمی» و «تکیه‌گاه» آمده است. تعبیر نویسنده از انجمن به‌عنوان «دولتِ مادر» ناظر بر همین معناست؛ نه ساختار اجرایی یا حکومتی.

    انجمن زرتشتیان تهران، هرچند نهاد خیریه است، اما کارکرد آن فراتر از یک سازمان صرفاً اجرایی‌ست. این انجمن، حافظ هویت، آیین، و مناسک زرتشتیان در تهران است. در تاریخچه‌ی آن، مواردی چون میانجی‌گری در اختلافات، حمایت از نیازمندان، و حتی نقش در تدوین احوال شخصیه زرتشتیان دیده می‌شود. این‌ها نشان از جایگاه نمادین و اجتماعی انجمن دارد، نه صرفاً نقش واسط میان خیراندیش و جامعه هدف.

    مقایسه‌ی انجمن با کابینه، قیاسی نارساست؛ اما مقایسه با نهادهای پارلمانی یا شوراهای فرهنگی، به متن نزدیک‌تر است. انجمن، محل گفت‌وگو، هم‌اندیشی، و تصمیم‌گیری جمعی‌ست. در فرهنگ زرتشتی، انجمن‌ها، نقش مهمی در همازوری و همبستگی اجتماعی داشته‌اند.

    نقد به نویسنده‌ی متن اصلی مبنی بر عدم حضور در هیئت مدیره، نباید به‌عنوان دلیل خطای دیدگاه تلقی شود. شناخت از جایگاه انجمن، الزاماً وابسته به عضویت در هیئت مدیره نیست. بلکه می‌تواند از رهگذر تجربه‌ی فرهنگی، مطالعه‌ی تاریخی، و تعامل اجتماعی حاصل شود.

    دعوت به کاندیداتوری، هرچند محترمانه، اما نباید جای نقد علمی و فرهنگی را بگیرد. پاسخ به یک دیدگاه، بهتر است بر پایه‌ی استدلال و تحلیل باشد، نه پیشنهادهای شخصی یا فرض‌های روان‌شناختی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *