رونمایی از کتاب «گذری در سرزمین زرتشتیان» همزمان با فرخنده جشن مهرگان در نشر نظر برگزار شد. کتاب یادشده گردآمدهای از عکسهای هنرمندانه و دلپذیر کاوه کاظمی، استاد نامآشنای عکاسی مستند ایران است که از سوی نشر نظر چاپ و انتشار یافته است. این کتاب دریچهای از دوربین کاظمی را رو به گذران زندگی و آیینها و فضاهای فرهنگی ایرانیان زرتشتی، میگشاید.
آیین رونمایی از کتاب عکس کاوه کاظمی در پسین پنجشنبه دهم مهرماه 1404 خورشیدی در حیاطِ پُردرختِ نشر نظر، با باشندگی شمار بسیاری از هنرمندان، دوستداران هنر عکاسی و نیز سفیر مکزیک در تهران و خوشآمدگویی برگزارکنندگان به او، برگزار شد.
در آغاز رونمایی از کتاب «گذری در سرزمین زرتشتیان»، محمودرضا بهمنپور، مدیر نشر نظر، به باشندگان خوشآمد گفت و یادآور همزمانی برگزاری این آیین و جشن مهرگان شد. او گفت: «امروز روز مهرگان است، روز جشن و شادی. البته فکر نکنید اتفاقی رونمایی از کتاب “گذری در سرزمین زرتشتیان” همزمان شده است با جشن مهرگان. این تیزهوشی، مختص به کاوه کاظمی است که از خیلی پیش برای امروز برنامهریزی کرده بود».
او سپس افزود: «جشن مهرگان، همانند نوروز و آیینهای آن است. روز شادی و نشاط و شکرگزاری برای باروری زمین و برداشت محصول بوده است. یک وجه دیگر جشن مهرگان، به مبارزهی فریدون با ضحاک بازمیگردد. تاریخ ایران، در گذر چندهزارسالهاش، مملو از اینگونه مبارزهها میان فریدونها و ضحاکها بوده است».
کتابی مهم در شناخت زندگی و آیینهای زرتشتیان
سپس پیام تصویری تورج دریایی، استاد تاریخ و مطالعات فرهنگ ایرانی در دانشگاه کالیفرنیا، نمایش داده شد؛ با این توضیحِ بهمنپور که: «ممکن است در این لحظه آقای دریایی مراسم ما را ببینند. از ایشان سپاسگزاری میکنم که با وجود کارهای بسیاری که داشتند، قبول زحمت کردند و پیام خود را با این فیلم برای ما فرستادند. پیشگفتار کوتاهی نیز بر کتاب “گذری در سرزمین زرتشتیان” نوشتهاند».
دریایی در آغاز سخنان کوتاهاش گفت: «میخواستم به مناسبت چاپ کتاب “گذری در سرزمین زرتشتیان” کار مهم و ارزندهی هنرمند ما کاوه کاظمی، چند کلمهای صحبت کنم».
او سپس افزود: «نشر نظر که این کتاب را چاپ کرده و به لطف مدیر آن –آقای بهمنپور- من نیز پیشگفتار کوتاهی بر آن نوشتهام، از این بابت کاری مهم انجام داده است که آگاهیهایی که ما دربارهی تاریخ زرتشتیانِ فلات ایران داریم بیشتر نوشتاری است. آنچه کمتر دیده میشود عکس و فیلم دربارهی آداب و رسوم و زندگی زرتشتیان است؛ چه در تهران و چه در یزد و شریفآباد و روستاهای پیرامون آن».
دریای در توضیح سخن خود افزود: «مری بویس نزدیک به پنجاه- شصت سالِ پیش به میان زرتشتیان شریفآباد رفت و کتاب بسیار مهمی دربارهی آداب و رسوم آنها نوشت. اما در آن زمان، آنقدر که باید، عکس دربارهی آیینهایی که مری بویس توصیف کرده است، وجود نداشت. بدینسبب، کتاب کاوه کاظمی میتواند کلیدی مهم برای شناخت دین زرتشتی باشد؛ دینی که هنوز زنده است و راهی هم به متنهای کهن، از دورهی ساسانی به بعد، دارد. یعنی ما میتوانیم در متنها بخوانیم آنچه را که کاوه کاظمی به صورت تصویر برای ما بهوجود آورده است. این کتاب گونهای مطالعهی انسانشناسی و آنتروپولوژی زرتشتیان ایران است. با این کتاب هم تاریخ زرتشتیان را در پیش داریم و هم همهی ایرانیان میتوانند با هموطنان زرتشتیشان آشنا بشوند».
قصه از اینجا شروع شد که…
محمودرضا بهمنپور بار دیگر و اینبار دربارهی همراهی با کاوه کاظمی و البرز کاظمی (فرزند کاوه) و کاتالینا گومز (همسر کاوه) در سفر به یزد و دیدن مکانهای زرتشتی، سخن گفت و سخت و آسان آن سفر را با گفتاری دلنشین و سرشار از طنزی هوشمندانه، بازگو کرد. بهمنپور در آغاز سخنانش گفت: «در سفر، تعدادی عکس گرفتم؛ البته با کمدل و جرأتی در همراهی با کاوه کاظمی. چون کنار عکاس حرفهای بودن، سبب میشود دست و پای آدم بلرزد».
سپس افزود: «قصه از اینجا شروع شد که البرز پیشنهاد ساخت فیلمی را داد. برای من خیلی عجیب بود که چرا من را برای همراهی با کاوه درنظر گرفته است؟ این را بگویم که در گذرِ نزدیک به 9 سال، در نشر نظر هفت جلد کتاب از کاوه کاظمی منتشر کردهایم. در این سالها، کاوه به تیپ و تاپ ما نزد، دعوامان نشد و این رابطهی دوستی و کاری ادامه پیدا کرد. این را از این بابت گفتم که وقتی میخواستیم اولین کتاب کاوه را چاپ کنیم بعضی از دوستان که الآن اینجا هستند، به من گفتند: “امکان ندارد تو بتوانی با کاوه کاظمی کار بکنی. حتماً وسط کار به مشکل برمیخوری و کار قطع میشود”. اما نشان به آن نشان که کتاب “گذری در سرزمین زرتشتیان” آخرین کتاب کاوه با نشر نظر نیست».
بهمنپور ماجرای سفر به یزد و همراهی با کاوه کاظمی را چنین بازگفت: «قرار سفر را با کاوه و البرز و کاتالینا گذاشتیم و در یک نظم آهنین ِ بیچارهکننده سفر آغاز شد! اینکه میگویم بیچارهکننده برای این است که رأس ساعت پنج، نه دیرتر و نه زودتر، همه آماده بودیم که سفر را آغاز کنیم».
بهمنپور در ادامه گفت: «البرز در این سفر نقش کلیدی داشت. این توضیح را دربارهی البرز بدهم که معمولاً فرزندان زیر سایهی پدران له میشوند، اما در مورد البرز اینگونه نیست. همان رفتار مستحکم ِ جدیای که کاوه در کار و حرفهاش با دیگران دارد، در این سفر، البرز هم همان جدیّت را نشان داد. از همان ابتدا گفت: “کارگردان این فیلم منم. کسی حق دخالت ندارد”. به همینخاطر ما سکوت کردیم و پیشنهادی به البرز ندادیم. پس خوب و بد ِ فیلمی که در اینجا نمایش میدهیم، بهعهدهی البرز است».
«نه»!
پیش از بازگویی ماجراهایی که در سفر به یزد برای بهمنپور و همراهانش روی داده بود، او به توانایی کممانند کاوه کاظمی در هنر عکاسی اشاره کرد و با نشان دادن عکسهایی سالیان دور و نزدیک از عکاسیهای او، به راهی که کاظمی برای رسیدن به چنین جایگاهی در هنر عکاسی مستند پیموده است، اشاره کرد. یکی از آن عکسها زنی مسلح و سراپا پوشیده را نشان میداد که با حرکت دست انگار چیزی رو به دوربین میگفت. بهمنپور در توضیح این عکس گفت: «این عکس را کاوه کاظمی در 23 بهمن 1357 گرفته است. پیام عکس، پیام خیلی مهمی است. کاوه میخواسته است عکاسی کند، ولی زن به او میگوید: “نه”. و این “نه”ای است که عکاسان مستقل در همهی این سالها شنیدهاند و ما نیز در این سفر شنیدیم و با گوشت و پوست و استخوانمان تجربه کردیم».
بهمنپور سپس عکسی از کاوه کاظمی را نشان داد که در زمان جنگ هشتساله گرفته است. در عکس، سربازی پشت به خاکریز دیده میشد که در کنار پیکر بیجان همرزماش بر زمین نشسته بود و درمانده و چارهناپذیر، گریه سَر داده بود. بهمنپور گفت: «این یکی از درخشانترین عکسهای جنگ ایران و عراق است. اگر بخواهیم 10 عکس از آن جنگ را برگزینیم، تردیدی نیست که این عکس یکی از 10 عکس برتر خواهد بود».
تنها عکس از کودکی که مرگ او را ربود
بهمنپور عکس دیگری از کاوه کاظمی را نشان داد. در عکس، پسربچهای دانشآموز، پشت به تختهسیاه ایستاده بود و دو دست را –شاید به نشانهی نیایش- اندکی بلند کرده بود، درحالیکه آموزگارش او را مینگریست. بهمنپور در توضیح این عکس، ماجرای دردناکی را نقل کرد. او گفت: «در اقامتگاه شهر تفت، کتاب عکس کاوه را به مدیر اقامتگاه دادیم. او کتاب را ورق زد و ورق زد و ورق زد تا به همین عکس پسربچه رسید. در اینجا اتفاق عجیبی افتاد. او یکباره متوجه شد که آن پسربچه برادرش است. ابتدا بهنظر میآمد که اتفاق خوشآیندیست، اما جریانی غمانگیز و تراژیک بود. این بچه همراه خانوادهاش در سفری که داشته تصادف میکند و از پنج عضو خانواده تنها کسی که کشته میشود او بوده است؛ و این بخش عجیب ماجراست. حالا عکس ِ این پسر مانده بود و ما از سرگذشتاش خبر نداشتیم. بههر حال، خانوادهی او با دیدن عکس حالشان منقلب شد؛ بهخصوص خواهرش که هیچگاه این برادر کوچک را ندیده بود و با عکسی روبهرو شده بود که کودک آن مُرده است اما در عکس دارد به زندگی خودش ادامه میدهد».
یادم نمیآید از انارها به ما داده باشی!
عکس دیگر، کاوه کاظمی را با یک بغل پُر از انار نشان میداد. بهمنپور گفت: «یکی از باغداران روستای تفت، با لطف و مهربانی انارهایی را که آماده کرده بود، به کاوه داد». بهمنپور آنگاه رو به کاظمی کرد و گفت: «فکر کنم یکصندوق انار داد به تو. ولی کاوه، یادم نمیآید اناری به ما داده باشی! همه را خودت خوردی؟» سپس رو به باشندگان افزود: «میبینید؟ این حجم از انار را کاوه گرفت و یکدانهاش را به ما نداد. نمیدانم از انارها به البرز رسید یا نه؟ به من که نرسید!».
کوچههایی که سوت و کور شدهاند
بهمنپور ماجرای سفر یزد را چنین ادامه داد: «به روستای چم رسیدیم. کاوه دنبال پیدا کردن معماری و موقعیتی بود که عکساش را 25 سال پیش از روستای چم گرفته بود و خانههای کاهگلی و راه خاکیاش را نشان میداد. کاوه بیقرار بود. هیچوقت او را اینجور بیقرار ندیده بودم. از این کوچه به آن کوچه میرفت و دنبال خانهای میگشت که سالها پیش از آن عکس گرفته بود. همهچی داشت ویران میشد. در مرکز این شهر کارخانهای ساختهاند که سولهی زشتاش خودش را نشان میداد. چیزی از سلامت و زیبایی بناها باقی نمانده بود. کوچههایی که یک روز بچهها در آن بازی میکردند، تبدیل شده به کوچههای سوت و کور که پُر از غم و ناراحتیست. هرچند روستا به حیات خودش ادامه میدهد، اما حیات خیلی قابل دفاعی نیست! کاوه با دیدن ساختمانها معلوم بود که دارد غمگین میشود، اما غماش را کنترل میکرد».
به قول امروزیها: حرکات موزون!
بهمنپور ادامهی سفر را با ماجرایی که در زیارتگاه «پیر نارکی» پیش آمده بود، بازگو کرد. او گفت: «ما میخواستیم پایانبندی فیلم البرز را با شادی به پایان برسانیم. به کاوه گفتم: حاضری به قول امروزیها حرکات موزون انجام بدهیم؟» بهمنپور پیش از آنکه پاسخی را که شنیده بود نقل کند، رو به کاوه کاظمی با خنده گفت: «اینها را که دارم میگویم جزو اسرار که نیست؟» سپس افزود: «کاوه گفت: “من حاضرم” گفتم: “خُب، اگر تو برقصی من هم حاضرم حیثیتم را بگذارم و با تو برقصم!”. حرفهای ما گل انداخته بود و داشتیم دربارهی جشنهای زرتشتیان صحبت میکردیم و آماده میشدیم تا فیلم را با رقص تمام کنیم که در همان لحظه سه نفری که به ما نزدیک شده بودند، گفتند: “منطقه را تَرک کنید!”. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم».
یادی نیک از موبد بلیوانی
بهمنپور پایان سفر را با نقل آنچه در شریفآباد دیده بود، چنین بازگو کرد: «در شریفآباد، کاوه دنبال یافتن فرزند موبد بلیوانی بود. گشتاسب بلیوانی و پدرش درگذشته بودند و کاوه که از کمکهای هر دو برخوردار شده بود، میخواست ادای دَین کند و کتاباش را به فرزند موبد گشتاسب بلیوانی هدیه کند. نوشتافزاری نوهی بلیوانی را پیدا کردیم. کاوه کتاب را پشتنویسی کرد و به او هدیه داد. از نوشتافزاری بیرون آمدیم. سه نفر با ما روبهرو شدند و گفتند: “منطقه را تَرک کنید”! مجسمهای از کلاهقرمزی تُوی پارکِ همان نزدیکی بود. از آنها پرسیدم: “اجازه داریم کنار کلاهقرمزی عکس بگیرم؟” خجالت کشیدند بگویند: نه!».
شفاف است و رک و راست حرفاش را میزند
بهمنپور در پایان سخنانش با اشاره به چیرهدستی و هنر کاوه کاظمی در عکاسی مستند، گفت: «شبیه کاوه کاظمی شاید در جامعه خیلی انگشتشمار باشد. او از کسانی است که عمرشان را برای عشقی که دارند، گذاشتهاند. نتیجه و ماحصل کارشان معنا دادن به فرهنگ ماست. آنها هویتِ در آستانهی نابودیمان را بازنمایی میکنند. کاوه یکمورد استثنا هم هست. او نظم و دیسیپلین دارد. تنها یک عکاس نیست. انسان بسیار شفافی هم هست. شفافترین هنرمندی است که دیدهام. رک و راست حرفاش را میزند. عکسهای او انسانمحور است و نسبت به موضوع عکساش تعهد دارد».
نمایش فیلمی از البرز کاظمی
در آیین رونمایی از کتاب «گذر در سرزمین زرتشتیان»، فیلم کوتاهی از البرز کاظمی نشان داده شد که به ماجرای سفر او با کاوه کاظمی (پدرش)، کاتالینا گومز و محمودرضا بهمنپور انجام شده بود. البرز کاظمی پیش از نمایش فیلم یادشده گفت: «سال 1400 شروع کردم از پدرم فیلم درست کردن. یک مدتی ادامه داشت، اما دو سالی وقفه افتاد. کاوه داشت کتاباش را چاپ میکرد و ویدئویی میخواست. با خودم فکر کردم که خوب است بروم سراغ فیلم ناتمامم. این فیلم رابطهی خیلی شخصی پدر و فرزندی بود. از آقای بهمنپور خواستم بخش حرفهای فیلم را که دیالوگهاست، جلو ببرند. چون او خیلی خوب میتواند کاوه را جلو دوربین به حرف بکِشد. کار از همینجا شروع شد. هم دلم سفر میخواست و هم این که وقت بگذارم و فیلمی بسازم و خوش بگذرد. نتیجهاش فیلمی شد که میبینید».
روزی هستی و روزی میرسد که دیگر نیستی
فیلم البرز کاظمی با تصویری از سازهی دخمه آغاز شد و تصویر کاوهی کاظمی و محمودرضا بهمنپور را نشان میداد که با فاصلهای دور از دخمه، سرگرم راه رفتن و گفتوگو بودند. کاظمی توضیح میداد که دخمه چه کاربردی داشته است و زرتشتیان خاک را آلوده نمیکردند و پیکر درگذشتگانشان را به دخمه میسپردند. بهمنپور موضوع گفتوگو را عوض میکند و میپرسد:
«احساسی به مرگ نداری؟
کاظمی پاسخ میدهد: نه!
بهمنپور: هیچ به مرگ فکر میکنی؟
کاظمی: نه، فکر نمیکنم. چون ترسی از آن ندارم. اما بهنظرم آدم همیشه باید آماده باشه. روزی هستی و روز دیگر نیستی! باید برای روزی که نیستی روی میزت خلوت باشه و همهی کارهایت انجام شده باشه.
بهمنپور: منظورت چیه میگی روی میزت خلوت باشه؟ آدمها کلی کار نیمهکاره دارند.
بهمنپور: من دوست ندارم کار نیمهکاره داشته باشم. اگر هم دارم بهدلیل آن است که دست من نیست جمعاش کنم».
گفتوگوهای پراکندهی آن دو ادامه مییابد و روایت فیلم پیش میرود.
یافتم، یافتم!
در ادامه فیلم، بهمنپور به موضوعی دیگر میپردازد و میپرسد: عاشق عکاسی بودی یا اتفاقی آمدی تُوی کار عکاسی؟
کاظمی پاسخ میدهد: از بچگی عاشق عکاسی بودم. داییام دوربینی به من داده بود. یادم نیست چندساله بودم؛ شاید شش یا هشت ساله. از آنجا شروع کردم به عکاسی. عیدها که میرفتیم سفر، مثلاً شیراز یا اصفهان، همیشه در حال عکس گرفتن بودم. همان موقع هم از آثار تاریخی عکس نمیگرفتم. دوست داشتم موضوع عکسام جُنب و جوشی داشته باشد. ساختمانها و بناها برایم جالب نبودند. بعد که رفتم انگلستان، میخواستم آرشیتکت بشوم. اما اهل درس خواندن نبودم. مانده بودم چکار کنم؟ دکتر بشوم یا مهندس؟ یکروز مثل ارشمیدس که بعد از مدتها فکر گفت: “یافتم، یافتم”، من هم به خودم گفتم: چرا عکاسی نخوانم؟ من که از بچگی عکاسی میکردم. همین شد که رفتم کالج عکاسی. یکی از کالجها گفت بیا برای مصاحبه. رفتم و قبول شدم. اینجور بود که شدم عکاس. برحسب قضا و قدر عکاس نشدم».
بلیوانی بزرگوار بود
بخش دیگری از فیلم البرز کاظمی تصویر کاوه و بهمنپور را نشان میداد در حالیکه وارد مغازهی نوشتافزاریای شده بودند که سپس بیننده درمییافت از آن ِ فرزند زندهیاد موبد گشتاسب بلیوانی است. کاظمی در حال امضاء کردن کتاب و سپردن آن به فرزند بلیوانی بود. صدای کاوه کاظمی در متن فیلم شنیده میشد که میگفت: «این یک ادای دَین به بزرگواری موبد بلیوانی است. سالها پیش که آمده بودم شریفآباد، موبد بلیوانی یک شب من را به منزلاش دعوت کرد. خیلی هم به من کمک کرد… شریفآباد چقدر تغییر کرده! همه چیز شهر از میان رفته. قبلاً یک روستای کوچک زرتشتی بود. خوب است که خوشبختانه محلهی قدیمی را یکجورهایی حفظ کردهاند و نابود نشده».
جنس عکسها فرق کرده
کاوه کاظمی در سخنان کوتاهی گفت:《از همه ممنونم که آمدید. چیزی که میخواستم توضیح بدهم عکسهایی است که حدود ۲۵ سال پیش با دوربین آنالوگ و فیلمهای اسلاید گرفتهام. به جرات میتوانم بگویم که با انقلاب دیجیتال دیگر این کیفیت و این جنس عکس را نمیتوانیم تجربه کنیم. هرچقدر هم دوربین پیشرفته و خوب داشته باشیم. جنس عکس فرق کرده و دیگر آن عکسهای قدیمی نمیشود.》
کاظمی در پایان سخنان کوتاهش از محمودرضا بهمنپور و همکارانش در نشر نظر سپاسگزاری کرد و آنها را ناشری دانست که بهدور از حسابگریها و دیوانسالاری بسیاری از ناشران دیگر، عاشقانه و دلسوزانه کتابهای نفیس هنری چاپ میکنند.
امضای کاوه، قیمت کتاب را بالا میبَرد
از برنامههای آیین رونمایی از کتاب کاوه کاظمی -«گذری در سرزمین زرتشتیان»- امضاء کتاب توسط او برای خریداران بود. خواستاران کتاب، پُرشمار بودند و دور میز خرید، ایستاده بودند و کاظمی سرگرم پشتنویسی کتاب بود. محمودرضا بهمنپور در اشاره به خریداری کتاب، در حرفهایی جدی، اما آکنده از طنزی دلپذیر، در پایان سخناناش گفته بود: «اگر کاوه کتابی را امضاء کند، سال بعد قیمتاش 10 برابر میشود. این را الآن تضمینشده به شما میگویم که خودِ ما از شما کتاب امضاء شدهی کاوه را 10 برابر قیمت پشتِ جلدش میخریم!».
آیین رونمایی از کتاب «گذری در سرزمین زرتشتیان» (عکسهای کاوه کاظمی دربارهی زندگی، فرهنگ و آیینهای ایرانیان زرتشتی) در پیسن پنجشنبه دهم مهرماه در محل انتشارات نشر نظر (ناشر کتاب) آغاز و به پایان رسید.

فرتورها از آناهیتا عبد شریف آبادی است.
