به بهانه‌ی درگذشت بهرام بیضایی

در سوگ سرو سایه‌فکن هنر ایران

2 62بهرام بیضایی، نویسنده و نمایشنامه‌نویس و کارگردان نامدار، در سالروز زاده‌شدنش، در غربت و سفر بی‌بازگشت مهاجرت، چشم از جهان فروبست. دریغا که گویا سرنوشت بسیاری از هنرمندان و برجستگان ایرانی آن است که دیدگان خود را بر جهان، به‌دور از میهن و زادگاه خود، بربندند. با این‌همه، یاد آن‌ها آتش جاودانی است که از فروغ و روشنی بازنمی‌ماند!

بیضایی؛ هنرمندی که استوره‌ها را جان دوباره داد، تاریخ را به پرسش کشید و با نثر و تصویر، روح فرهنگ ایرانی را بر صحنه و پرده نشاند. رفتنش نه یک مرگ، که فرو افتادن سایه‌ای بزرگ از سر هنر ایران است.
گاه بهرام بیضایی را «تفسیرگر استوره‌ها به زبانی نو» دانسته‌اند؛ گاه باریک‌بینی و ژرفانگری او را ستوده‌اند؛ گاه همراهی با او را افتخار و نازشی برای خود برشمرده‌اند. این ستایش‌ها و بسیار بیشتر از این‌ها، شایسته‌ی هنرمندی است که همانند او کمیاب و چه بسا نایاب است. بی‌گمان مرگ بهرام بیضایی آسیبی جانکاه برای هنر ایران است.

انبوهی از آثار نوشتاری
بیضایی بیش از هر چیزی دیگر (کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، پژوهشگر)، نویسنده‌ بود. بر سر زبان‌هاست که آن‌چه منتشر کرده یا بر روی صحنه بُرده و فیلم از آن‌ها ساخته است، اندکی از نوشته‌های بسیار اوست و چاپ نشده‌هایش فراوانی است.
نوشته‌هایی بیضایی از یک ویژگی برخوردارند: او «آشنا‌زدا» از داستان‌ها و رویدادهایی است که برای ما بیگانه نیستند. اما روایت او گونه‌ای دیگر، جدای از آن‌چه در حافظه‌ی خود داریم، جلوه می‌کنند. در نمایشنامه‌ی «شب هزارویکم» ضحاک همان نیست که در شاهنامه تصویر شده است؛ ضحاکِ شبِ هزارویکم رنگ ذهنِ جوشان و آفرینشگر بیضایی را دارد؛ یا در فیلم‌نامه‌ی «تاریخ سرّی سلطان در آبسکون» سلطان خوارزمشاه تصویری یافته است که با حقیقت تاریخی او تنها همانندی اندکی دارد. داستان او در روایت بیضایی، رنگ خیالی و آفرینشگرانه‌ای جدای از آن‌چه تاریخ از خوارزمشاه بازگفته، یافته است. آشنایی‌زدایی از قصه و داستان، شگرد خلاقانه‌ی بیضایی بود.

زبان و نثر بیضایی
زبان نوشتاری بیضایی را بسیار استوار و نمونه‌ای رسا از نوشتن و فارسی‌دانی باید قلمداد کرد. نثر او در نمایشنامه‌هایش اوجی می‌گیرد که گاه هم‌سنگ با زیباترین آثار منثور ادبیات ایران است. آن نثر باشُکوه، به تصویرسازی‌های بدیع بیضایی جلوه‌ای درخشان می‌دهد و فضایی نمایشی می‌سازد که در آثار دیگران یافتنی نیست و منحصر به خود اوست. واژه‌ها و ترکیباتی که در نوشته‌های هنری بیضایی به‌فراوانی یافتنی است، صیقل‌خورده، زیبا، گوش‌نواز و مایه گرفته از استوارترین و فاخرترین نوشته‌های کلاسیک ادبیات فارسی است. او بی‌آن‌که کوشش آشکاری در به‌کار بردن آرایه‌های ادبی کرده باشد، نوشته‌هایی آفریده که موزون، آهنگین و پُرطنین‌اند. به یک نمونه از زبان آهنگین او در نمایشنامه‌ی «شب هزارویکم» بنگریم: «هر جوانمرد، زیر تیغ، یک‌بار می‌خروشد- تا رَگ می‌دَردَش! و شاید آن خونخوار گوش به دومین دارد؛ و چون نشنَوَد به گمان افتد. پس –آری- هر شب خروشی نیز از خود بساز چون نالِش آن جان‌به‌سر، تا دانیم کار به سر شد!». زیبایی و رسایی این عبارت –که در نوشته‌های بیضایی بسیار است- پهلو به شعر می‌زند!
از سوی دیگر، نوشته‌های بیضایی به‌دور از طنزی گرنده و بُرا نیست؛ طنزی که با سخن آمیخته شده است و نیشخندی تلخ و کاری بر جان تماشاگر یا خواننده‌ی اثرش می‌نشاند. این طنز به نمایشنامه‌ی بیضایی پویایی و سرزندگی ویژه‌ای می‌دهد و از آن متنی «جان‌دار» می‌سازد.

بیضایی و بهره‌جویی از استوره‌ها
استوره‌ها و جهان پُرراز و رمز آن‌ها بخش جدایی‌ناپذیر از هر اثر بیضایی است. به‌ویژه استوره‌های شاهنامه جایی نمایان در آثار او دارند. اما بهره‌جویی (:اقتباس) بیضایی از استوره‌ها ویژگی دیگر هم دارد. آن ویژگی به رنگ خلاقیت و نوجویی او بازمی‌گردد. استوره‌ها در آثار بیضایی تکرار روایت خود نیستند، بلکه جای پا و اثر ذوق آفریننده‌اش –بیضایی- در آن‌ها نمایان است. او بهترین بهره‌جویی‌های استوره‌ای را در نمایشنامه‌های خود نشان داده است. بیضایی روایت استوره‌ای را می‌گیرد و از آن بازگفتی نو و امروزین می‌سازد.
به همان سان، آیین‌ها نیز در نگاه بیضایی و آثار او جایگاهی مهم دارند. در نمایشنامه‌ی «فتح‌نامه‌ی کلات» بافت زیرین اثر برگرفته از آیین‌ها است. در نمایشنامه‌ی «آرش» نیز به‌گونه‌ای دیگر رد و نشان آیین‌ها را می‌یابیم. یک نمونه‌ی دیگر در فیلم‌نامه‌ی «آهو، سلندر، طلحک و دیگران» است که بیضایی از آیین «میرنوروزی» به‌شکلی خلاقانه بهره می‌گیرد. بیضای آیینی مردمی را برمی‌گرفت و آن را در اثر خود گسترش (:بسط) می‌داد.

ساختارشکنی بیضایی از داستان‌های کهن
بیضایی در آثار خود پیش‌فرض‌های ذهنی خواننده را به شیوه‌ای هنرمندانه درهم می‌ریخت. در بَرخوانی «اژدهاک» او استوره‌ی آژیدهاک را به‌تمامی درهم می‌ریزد و تنها نشانه‌های اندکی از هسته‌ی نخستین را به وام می‌گیرد. حتا به جابه‌جایی شخصیت‌ها نیز می‌پردازد. این کار خلاقیت او را وسعتی هنرمندانه داده است. در برخوانی «آرش» نیز با آن که بیضایی به داستان وفادار است اما خویشکاری شخصیت‌های داستان دگرگون می‌شود و طرحی تازه و نو ارائه می‌دهد. این، از شگردهای بازآفرینی و بازنویسی بیضایی از داستان‌ها و روایت‌ها و استوره‌های کهن است. تا بدان‌جا که می‌توان گفت شخصیت‌های استوره‌ای آثار بیضایی بیش از آن‌که به بُن‌مایه‌ی اصلی خود همانند باشند، ساخته‌ی ذهن خلاق و آفرینشگر او هستند.

سالشمار زندگی
بهرام بیضایی در پنجم دی‌ماه 1317 خورشیدی زاده شد و شگفتا که پس از 87 سال زندگانی پُربار و ثمر، در پنجم دی‌ماه امسال (1404 خورشیدی) چشم از جهان فروبست. میانه‌ی سال‌های 1334 تا 1337 هنر سینما را کشف کرد و همه‌ی عمر به آن دل بست. در سال 1341 طرح فیلمی به نام «خوابگرد» را ارائه داد و پژوهش برجسته‌ی «نمایش در ایران» را انتشار داد. در سال‌های پس از آن چندین طرح فیلم‌نامه‌ای و نیز کارگردانی نمایش‌نامه‌ها در شمار کارنامه‌ی آغازین و راه پُرماجرای زندگی هنری او بود. در سال 1354 «چریکه‌ی تارا» را نوشت که در سالیان بعد آن را کارگردانی کرد و فیلمی موفق از آن بر پرده‌ بُرد. یک سال پس از آن فیلم «کلاغ» را کارگردانی کرد. در سال 1358 نمایشنامه‌ی برجسته‌ی «مرگ یزدگرد» را در تالار چهارسو کارگردانی کرد و بر روی صحنه بُرد. سپس از این نمایشنامه فیلمی با امکانات بسیار اندک، ساخت. در سال 1364 فیلم زیبا و پُرمفهوم «باشو غریبه‌ی کوچک» را کارگردانی کرد و پس از آن فیلم «شاید وقتی دیگر» را نمایش داد. در سال 1370 فیلم «مسافران» را کارگردانی کرد و پس از ارائه فیلم‌های مانند «سگ‌کُشی» و نوشتن نمایشنامه‌های پُرشمار، به‌ناچار و به سبب تنگناها از ایران به آمریکا مهاجرت کرد. در آن‌جا نیز دست از آفریدن آثار هنری برنداشت، تا آن‌که در سال پایانی زندگی مبتلا به سرطان شد. بیماری او دیری نکشید و سرانجام در پنجم دی‌ماه زندگی‌اش پایان یافت، در حالی‌که نام و یادی ماندگار و شاید بی‌تکرار از خود به‌جا گذاشت.

ستایش اکبر رادی از بیضایی
شاید زیباترین ستایش از کارنامه‌ی بهرام بیضایی را اکبر رادی، نمایشنامه‌نویس نامدار ایران، که او نیز از قضا در پنجم دی‌ماه 1386 درگذشت، نوشته باشد. رادی در بخشی از نوشته‌ی خود، در ستایش بیضایی، چنین آورده است:
«تو آن درختِ روشنی با شاخه‌های پُرپشتِ باشکوه، که چه بسیار راهیان صحنه در سایبان سبز تو پروریده‌اند. تو آن بلاکش معصومی که هوش ویرانگر و ادراک عالی تو قادر به درک عقلانیت روزمره‌ی ما نیست. آری، تو آن حماسه‌ی نستوهی که در امتداد نیم‌قرن آفرینش و نوزایی، و در عصر بی‌خصلتی که خُرده‌کاسبان، عفاف صحنه‌ی ما را جواز کسب خود کرده… در این عهد بی‌خصلت و بی‌هویت و بی‌معنی، تو پاسوخته‌ی بیرون صحنه مانده‌ای. تو در جست‌وجوی معنی تآتر، جام خضر زمانه‌ای و زهی ما که معنی تآتر را در ژرفه‌های درون و آن تشعشع استوره‌های شورانگیز تو بازجسته‌ایم» (نوشته‌ای با عنوان: «برای زادروز بهرام بیضایی»- اکبر رادی؛ 1386).

درگذشت بهرام بیضایی، رویدادی دلخراش است. تنها می‌توان در دل خیالی بی‌انجام را پرورد که ای‌کاش او در سرزمین مادری‌اش –ایران- روزهای واپسین زندگی را می‌گذراند، ایرانی که او به‌تمامی دوست داشت و ستایشگر همیشگی ژرفای فرهنگی‌اش بود.

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *