شیر در قفس

photo 2025 10 11 22 39این یک عکس معمولی نیست، اما سوژه‌ای است که به‌طور معمول در شهر ما دیده می‌شود. سوژه‌ای که با ما سخن می‌گوید. در واقع، همه پدیده‌ها همواره در حال سخن گفتن با ما هستند؛ ای‌کاش گوش شنوا برای شنیدن داشته باشیم. خیلی دلم می‌خواهد در مورد چشم بینا و گوش شنوا قلم‌فرسایی کنم، اما حیف که این سخنان ما را از سوژه اصلی دور خواهد کرد. برای همین، یک‌راست می‌روم سر ترجمه آنچه این سوژه به زبان خود فریاد می‌زد، اما کمتر کسی زبان او را می‌فهمد.

اگر به عکس دقت نمایید، یک قطعه از سیستم اطفای حریق به اسم شیر سیامی (برگرفته از نام دوقلوهای به‌هم چسبیده قرن نوزدهم) را مشاهده می‌کنید که با قفل و قفس از آن محافظت شده است. هرچند این قطعه (سیامی) نسبتاً گران‌قیمت است، اما آن چیزی که قفل و قفس برای آن تعبیه شده، چند میلی‌متر داخل‌تر قرار دارد: قطعه‌ای آلومینیومی به وزن حدود ۱۰۰ الی ۱۵۰ گرم که به‌راحتی توسط سارقان از سیامی جدا شده و به فروش می‌رسد. به نظرم حدود ۲۰ هزار تومان نصیب سارق می‌کند، در حالی که برای حفاظت از این قطعه، قفسی و قفلی تعبیه شده که با دستمزد جوشکار و جنسی که برده، قاعدتاً کمتر از یک میلیون تومان هزینه در بر نداشته.

صرف هزینه‌ای چنین گزاف برای حفاظت از این قطعه آنگاه قابل فهم است که بدانیم کل سیستم اطفای حریقی که از اتصال ماشین آتش‌نشانی به قطعه سیامی بهره می‌برد، بدون این قطعه ناکارآمد است. به عبارت روشن‌تر، چند صد میلیون تومان هزینه لوله‌کشی و نصب جعبه‌های آتش‌نشانی در طبقات ساختمان و غیره می‌تواند در گرو سود چند ده هزار تومانی سارقی رهگذر به هیچ هم نیرزد. پس عاقلانه به نظر می‌رسد یکی دو میلیون هم هزینه حفاظت از این سیستم شده باشد.

اما…

این “اما” هم یک “امای” معمولی نیست. اما: سیامی در قفس فریاد می‌کشید که چه کسی تضمین کرده در آن لحظه که فوریت ایجاب می‌کند، کلید این قفل بدون ثانیه‌ای تأخیر آن را بگشاید؟ بدون شک، هر ثانیه تأخیر صدمات مالی قابل توجهی را به ساکنین ساختمان تحمیل می‌کند. با یک حساب سرانگشتی در خواهید یافت در هر ثانیه، بیش از آنچه سارق کسب کرده، ساکنان از دست می‌دهند. تمرکز بر زیان مالی، تقلیل فاجعه است؛ چرا که هر ثانیه می‌تواند معادل جان یک انسان (یا انسان‌ها) باشد. تصور کنید کلید آن قفس به هر علتی در دسترس نباشد: ثانیه اول پرده‌ها شعله‌ور می‌شوند، ثانیه دوم آتش راه را مسدود می‌کند، ثانیه سوم نفس‌های کودکی به شماره می‌افتد…

ابعاد اضطراب و تنشی که نیروهای خدوم آتش‌نشانی تحمل خواهند کرد و حسرتی که ساکنان به دل می‌نشانند را با کدام مقیاس می‌توان سنجید؟

سیامی فریاد می‌زد: ساخت قفس، نقض غرض است. سیستم من به نحوی طراحی شده که بدون لحظه‌ای اتلاف وقت، ماشین آتش‌نشانی به ساختمان وصل شود. وگرنه برای اتصال، روش‌های دیگری هم هستند که پس از نصب، چیزی برای سرقت ندارند؛ با این تفاوت که اتصال با آن شیوه‌ها چند ثانیه‌ای بیشتر از سیستم من (سیامی) به درازا می‌کشد. سیامی می‌داند که به‌جای اسیر کردن او در قفس، طرح‌های هوشمندانه‌ای وجود دارد که اتصال را ممکن می‌کند و سرقت را ناممکن.

همان‌طور که گوش به نعره‌های این شیر اسیر در قفس سپرده بودم، متوجه حضور سایه‌واری در آن هیاهو شدم: “ژنده‌پوشی خمیده”. من را به یاد شخصیتی که در داستان «مسخ» به تصویر کشیده شده انداخت. هیچ‌کس او را نمی‌دید؛ با عمق وجودش در فریاد و فغان بود، اما انگار هیچ‌کس صدای او را نمی‌شنید. در حال باز کردن پیچ روی رگلاتور گاز ساختمان مجاور بود.

من هر روز او را مشاهده می‌کنم؛ با ظاهری نحیف، ژنده‌پوش، چون سایه‌ای در شب در خیابان‌ها می‌لغزد. هیچ‌کس او را نمی‌بیند، مگر آنکه بخواهد برای پرهیز از تماس با او از سر راهش کنار رود. او همه‌جا هست: از عمق سطل آشغال تا فراز پل عابر پیاده. همه وقت هست: قبل طلوع آفتاب تا پس از نیمه‌شب. گاه کیسه‌های بزرگی را با خود حمل می‌کند. هرچه که تصور بکنی، از اسباب‌بازی شکسته تا لباس مستعمل، در این کیسه‌ها یافت می‌شود. همین چند وقت پیش بود که یک تکه پلاستیک را که به‌عنوان باران‌گیر روی شاسی آیفون خانه نصب کرده بودم، از کیسه او بیرون کشیدم. شاید اگر جست‌وجو می‌کردم، قطعه آلومینیوم سیامی (قهرمان این قصه) را هم ملاقات می‌کردم.

خلاصه، این ژنده‌پوش نحیف هیچ‌وقت اختلاس چند صد میلیاردی نخواهد کرد، هرچند به‌طور بالقوه می‌تواند چند هزار میلیارد از سرمایه‌های این سرزمین را به فنا بدهد. مطمئناً آنگاه که حریق در حال بلعیدن جان و مال ساکنان یکی از آپارتمان‌های این شهر است، وی در آنجا نیز حاضر است. حریق را به نظاره نشسته، اما هرگز نمی‌داند عملکرد اوست که لحظات طلایی نجات را از ساکنان ستانده. دیگران هم که اصلاً او را نمی‌بینند؛ در شرایط معمولی هم نادیدنی است، چه برسد در آن هیاهو. شنیده هم نمی‌شود؛ که اگر گوش به او بسپاریم، ترجمانی دیگر از گفتار سیامی را خواهیم شنید. اگر شیر در قفس تصویری از معضلات اجتماعی را بیان می‌کرد، این ژنده‌پوش گوژپشت، عینیت معضلی است که نمی‌دانم چرا نه دیده می‌شود و نه شنیده.

مرحوم کافکا ناامیدی قهرمان داستان خود را به تصویر کشیده؛ حتماً او را ملاقات کرده و می‌شناخت که «مسخ» را نوشته بود، اما به تبعات نادیده گرفتن این “مسخ” در خود خانواده اشاره نکرده.

شاید این تکه ناتمام داستان را به عهده من و تو گذاشته است. باید بفهمیم درد نادیده گرفته شدن آن عضو خانواده — که از نگاه مرفهِ بی‌درد، تا حد حشره‌ای بی‌ارزش تقلیل یافته — نهایتاً در قلب تک‌تکِ ما اعضای بزرگِ خانواده انسانی خواهد نشست.

نادیده گرفتن این “مسخ‌شدگان” بسیار پرهزینه است. رفتار خشونت‌بار در قبال آن‌ها نیز تا به حال نتیجه نداده و هرگز هم نتیجه نخواهد داد. خشونت، کرداری است زشت و هیچ‌گاه با زشت‌کرداری نمی‌توان کردار نیک را انتظار داشت. باید اندیشه‌ها نیک گردند تا نیک‌کرداری گسترش یابد، و اندیشه زمانی نیک می‌گردد که آگاه باشد، و آگاهی در پرتو آموزش فراچنگ می‌آید.

تصور کنید به‌جای پرهیز از رویارویی با آن ژنده‌پوش، با کتاب آشنایش کنیم، از آموزش بهره‌مندش سازیم، حق شهروندی را برایش قائل شویم و به احترام کرامت انسانی، حمایت‌گرش باشیم، نانش دهیم. بیایید در باورمان، شخصیت «مسخ» در داستان کافکا را نپذیریم و باور کنیم که همه انسان‌ها به‌مانند هم آفریده شده‌اند و کرامت انسانی آن‌ها شایسته احترام است.

حتماً در پرتو همازوری خواهیم توانست تغییر دهیم آنچه را که نمی‌توانیم بپذیریم. بیایید چشمان بینا و گوش شنوا را در خود بپرورانیم.

 

ایدون باد : بابک شهریاری مهرماه 1404

 

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

2 پاسخ

  1. این نوشته نیز مانند دیگر نوشته‌های آقای شهریاری، خواندنی است و نشان می‌دهد که چه نگاه کاونده و ریزبینی دارند و از کنار هیچ پدیده‌ی خوب یا زشتی، نادیده گذر نمی‌کنند و چنان در معنای آن می‌پیچند و کاوش می‌کنند تا به مفهومی عمیق و یاد گرفتنی (یاد گرفتنی هم برای خود و هم برای آن‌هایی که خواننده‌ی نوشته‌هایش هستند) برسند. از این دید، هر نوشته‌ای از آقای شهریاری ارزش دارد و ما را متوجه می‌کند که دقیق‌تر نگاه کنیم و ذهن‌مان را برای فهمیدن و آگاهی، باز نگه داریم!
    اما گمان می‌کنم معضل و دشواری‌ای که در این‌جا به آن اشاره کرده‌اند، با «آموزش» (یا به تعبیر دیگر ایشان: «در پرتو آموزش») درست‌شدنی نیست. شکم گرسنه چه اهمیتی به آموزش و یادگرفتن و فرهنگ می‌دهد؟ مساله، به‌طرز ساده‌ای، «اقتصادی» است؛ همان که خود نیز به آن اشاره کرده‌اند: «نان‌اش دهیم!»… بله، باید شکم آن «ژنده‌پوش نحیف» را سیر کرد تا دست از تبهکاری‌های ریز و سَبُک‌اش (که ممکن است به فاجعه‌ای بزرگ بیانجامد) بردارد. بی‌خود نبود که گروهی فریاد می‌زدند: اقتصاد زیربنای جامعه است!… همه‌ی رنج انسان ِ پیرامونی از «گرسنگی» است؛ و اصلاً شما بگویید که کدام تبهکاری انسان‌هاست که ریشه در گرسنگی نداشته باشد؟- نه فقط گرسنگی نان، بلکه گرسنگی ِ هرچه!
    سپاس از آقای شهریاری و نوشته‌های اندیشیدنی‌شان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *