هستی یا نیستی مساله این است

babak shahriari 1صحنه‌ی جالبی بود تا پیش از آن همه‌چیز به روال عادی پیش می‌رفت تا اینکه نوشته‌های روی صفحه کاغذ زیر میکروسکوپ دیده شدند. در ظاهر نت‌های موسیقی روی صفحه نوشته‌شده بودند، من که از نت و موسیقی اصلا سر در نمی‌آورم راستش را بخواهید حدود سی سال پیش متوجه شدم که وقتی توی جمع نشستیم و یکی می‌خواند و بقیه دست می‌زنند، بهتر است من دست نزنم آخر دست زدن من خارج از نت و بقول معروف فالژ است و باعث می‌شود بقیه حواسشان پرت شود و کلا مجلس به هم بریزد؛ اما چه شد که این نت‌ها برای من اهمیت پیدا کرد؟ مشاهده‌ای بود که زیر میکروسکوپ به وقوع پیوست. در داخل هر نت هزاران جمله نوشته‌شده بود و این دفتر موسیقی پوششی بود برای یک عملیات جاسوسی و انتقال اطلاعات، این راز در آن صحنه از فیلم آشکار شد.

مطمئن باشید که من به موضوعات جاسوسی هم هیچ علاقه‌ای ندارم کاملا اتفاقی تلویزیون را روشن کرده بودم فیلم هم داشت پخش می‌شد؛ اما چیزی که از این صحنه فیلم من را عمیقا به فکر وادار کرد، خطوط سفید ریزی بود که در داخل هر نت، کلمات را از هم جدا کرده بود و اگر آن خطوط ریز سفید نبودند هرکدام از این نت‌ها یک نت معمولی بودند که روی کاغذ چاپ‌شده باشد. درواقع این مرکب روی کاغذ نبود که اهمیت داشت بلکه شناخت این «نامرکب» بر کاغذ بود که در یک‌لحظه همه‌چیز را عوض کرد و به فیلم ماهیت ژانر جاسوسی داد.

یک لکه‌ی مرکب به بزرگی یک کاغذ را تصور کنید، این لکه پتانسیل آن را دارد که به‌اندازه یک کتاب نوشته را در خود جای دهد به‌شرط آنکه آن خطوط ریز «نامرکب» (سفید) به‌اندازه کافی ریز و باریک باشند. صدالبته اگر هیچ ناحیه‌ی سفیدی در این پهنه مشکی وجود نداشته باشد علی‌رغم جوهری که مصرف‌شده هیچ‌چیز نوشته‌نشده یعنی این پتانسیل فقط همان پتانسیل می‌ماند و هیچ‌گاه هیچ مطلب معناداری در آن یافت نخواهد شد. صفحه کاغذ می‌تواند سیاه از مرکب باشد اما هیچ نوشته‌ای نداشته باشد و این‌یک واقعیت پارادوکسیال است چراکه این مرکب سیاه می‌تواند هر نوشته‌ای باشد اما هیچ نوشته‌ای نیست. به عبارت روشن‌تر هرچند بودن مرکب برای نوشتن لازم است اما این نبودن مرکب است که به نوشته شدن معنا می‌دهد.

این موضوع که نیستی به هستی معنا می‌دهد بعدها نیز دوباره به سراغم آمد. در دوران دانشجوئی با یکی از دوستان که در رشته الکترونیک تحصیل می‌کرد هم‌اتاق شدم و متوجه شدم این مدارهای الکترونیکی که همه‌جا هستند از جعبه رادیو و تلویزیون تا زنگ اخباری که سوت بلبلی می‌زند تا درون دستگاه‌های رکتیفایر جوشکاری … به شیوه عجیبی تولید می‌شوند. در ظاهر به نظر می‌رسد که یک سری خطوطی از مس روی یک‌تخته ترسیم‌شده‌اند و مدارها را تشکیل دادند اما واقعیت چیز دیگری است. این تخته پوششی از مس داشته (یک صفحه مسی یکپارچه بوده) با کمک نوعی لاک خطوطی روی صفحه ترسیم‌شده و بعدازآن مس برداری از همه‌جای صفحه صورت گرفته و فقط جاهایی مس باقی‌مانده که زیرپوشش لاکی حفظ‌شده‌اند. درواقع برای ساخت مدار، مس برداشته‌شده نه اینکه گذاشته‌شده باشد. به عبارت روشن‌تر، صفحه مسی اولیه پتانسیل آن را داشته که تبدیل به هر مدار الکترونیکی قابل‌تصور گردد، اما خود این صفحه هیچ مداری نبوده. اینکه تبدیل به مدار مثلا تلویزیون شده، صرفا به‌واسطه برداشتن مس از محل‌هایی که ما اراده کردیم صورت پذیرفته است. به نظر می‌رسد هرچند «هستن» مس برای ایجاد هر مداری لازم است اما این «نیستن» مس است که مدار را ساخته، «نیستن» مس به «هستن» مدار معنا می‌بخشد.

البته این موضوع که نیستی به هستی معنا می‌بخشد شاید فلسفه‌ای همه‌گیر و جهان‌شمول باشد شاید هم نباشد شاید بیگ‌بنگ آغاز برون‌ریزی هستی به نیستی نبوده بلکه رهیابی نیستی در «همه هستی» بوده. «همه هستی» پتانسیل همه‌چیز بوده، اما بی‌معنا، آنگاه معنا در آن پیدا شد که نیستی در آن راه‌یافته است. شاید در «همه هستی» هر جور قوانین فیزیک و هر جور ثابت‌های بنیادی متصور بوده‌اند اما همه آن‌ها فقط به‌صورت به بالقوه وجود داشتند این نیستی بوده که جهان را اینگونه‌ای پدیدار کرده که ما مشاهده می‌کنیم؛ مانند یک سنگ مرمرین که استاد مجسمه‌ساز می‌تواند از دل آن فرشته‌ای بیرون بکشد، عقابی را بیافریند، ابلیس را به تصویر بکشد و هر آنچه را که اراده کند نیست کند تا هست آشکار گردد. به‌هرحال من نه فیزیکدانم و نه فلسفه دان از استعداد موسیقی هم بهره‌ای نبردم خلاصه هیچ تخصصی در هیچ‌چیزی که معمولا بااهمیت شمرده می‌شود ندارم، من فقط یک مشاهده‌گر هستم. مشاهدات بیش از نیم‌قرنی که داشتم نشان می‌دهد که در بسیاری از شوونات جهان، این نیستی است که هستی را معنا داده به همین دلیل احساس می‌کنم که تمرکز بر «هست» و بی‌اهمیت شمردن «نیست»، بخش بزرگی از فضای امکان در اندیشه ما را محدود کرده. آموزش‌های ما به نحوی بوده که همواره اصالت را برای هست قائل شدیم و نیست را نوعی نقصان پنداشته‌ایم.

عدم توجه به اینکه معنادار شدن هستی مدیون نیستی است، در سیستم آموزشی ما آسیب است. بهترین معلمان و استادان خط به خط کتاب‌ها را به فرزندان ما می‌آموزند و این در حالی است که گفته‌هایی بس ژرف در نانوشته‌های بین خطوط پنهان است آنچه نیست کمتر ازآنچه هست نمی‌ارزد. بین خطوط همان چیزی است که یک استاد باید نشان دهد، وگرنه خط را که بی معلم هم می‌توان خواند. استادان واقعی کسانی هستند که به ما می‌آموزند چگونه باید نانوشته‌ها را بخوانیم. اتفاقا جهان نیاز به انسان‌هایی دارد که توانایی خواندن بین خطوط را داشته باشند وگرنه نوشته‌ها را ماشین‌ها هم می‌توانند بخوانند. متاسفانه سیستم آموزشی ما به کسانی که فرمول‌ها را از حفظ می‌کنند پاداش می‌دهد درحالی‌که پاداش واقعی باید از آن‌کسانی باشند که فرمول‌ها را نقد می‌کنند، نیست می‌کنند و دوباره می‌آفرینند. پر کردن حافظه ازآنچه هست چه فایده دارد آن‌ها را می‌توان در کتاب‌ها، حافظه کامپیوترها و این روزها در شبکه جهانی اینترنت نگاه داشت و هر وقت لازم شد به آن‌ها مراجعه کرد، ما نیاز به دانش‌آموزانی داریم که بدانند چه چیز نیست و از دل آنچه نیست برای آنچه هست معنا بیافرینند.

در نظام آموزشی اگر اصالت را به‌تمامی برای «هست» قائل نباشیم آنگاه در درس تاریخ کمتر اهمیت خواهد داشت که فلان شاعر فارسی‌زبان در کدام سال به دنیا آمده و چه سروده، اگر کمی از اصالت را به «نیست» بدهیم حق‌خواهیم داشت که بپرسیم و بدانیم او چه نسروده، چرا نسروده، می‌دانسته و نسروده یا نمی‌دانسته و نسروده. آیا از ترس مجازات سکوت کرده یا خود بخشی از حاکمیت ظالم در آن دوران بوده. اگر قادر باشیم آنچه سروده نشده، آنچه نوشته‌نشده و آنچه بیان‌نشده را ببینیم آنگاه درک خواهیم کرد مرکبی که تاریخ نویسان بر کاغذ نشانده‌اند چه معنایی دارد این ننوشته‌ها هستند که به نوشته‌ها معنا می‌بخشند. شاید آنچه ما باید بدانیم این نیست که فلان شاعر کی به دنیا آمده بلکه این است که بدانیم در کدام دوره تاریخی شاعر به دنیا نیامده. این «نیست» بودن شعرا، اندیشمندان و … است که گاه می‌تواند به یک دوره تاریخی معنا ببخشد.

آنچه گفته شد مختص درس تاریخ یا فیزیک یا ریاضی … نیست بلکه در بخش زیادی از گستره دانش بشری می‌توان مصادیق آن را یافت. ما باید به فرزندان خود بیاموزیم در سکوت مابین هردو کلمه هزاران صدا جاری است آن‌ها باید بتوانند صدای درون سکوت را بشنوند. در دنیایی که جنگ روایت‌ها جاری است و هرروز پروپاگاندای حاکم بر رسانه‌ها فریادها سر می‌دهد معیار سنجش صداقت گفتارها سکوتی است که گاه کَرکننده است ما باید بشنویم و بشناسیم سکوت را.

این سیستم آموزشی «هست محور» باعث شده که نگاهی «هست محور» به مشکلات داشته باشیم و همواره به دنبال هست شدن چیزی برای حل مشکلات بگردیم. به‌طور مثال وقتی با مشکل ترافیک سنگین هرروزه مواجه می‌شویم سوالی که به ذهن ما خطور می‌کند این‌گونه است «چه چیزی نیست که اگر باشد مشکل ترافیک حل می‌شود» یعنی اینکه ما دنبال یک «هستن» می‌گردیم. در جستجوی این «هستن» رنج سفر بر خود هموار می‌کنیم و در فلان کشور ملاحظه می‌کنیم که <<چراغ راهنمایی>> هست، نتیجه می‌گیرم که اگر چراغ راهنمایی باشد مشکل ترافیک حل می‌شود. ازآنجاکه پرسش ما «هست محور» بوده به یک پاسخ «هستنی» هم رسیدیم اما عجیب اینجاست که بااین‌همه چراغ راهنمایی هنوز مشکل ترافیک تهران حل‌نشده.

شاید لازم به توضیح نباشد که در کنار تخصص‌های دیگری که ندارم از قبیل فیزیک و فلسفه و موسیقی و … تخصص ترافیک هم ندارم اما به نظرم حالا که توجه به «هستی» مشکل را حل نکرده شاید توجه به «نیستی» به ما کمک کند.

مثلا وقتی زحمت سفر را به خود هموار کردیم و شرایط ترافیکی آن کشور دیگر را دیدیم پرسش کنیم «چه چیزی اینجا نیست که ترافیک روان است». برای این پرسش پاسخ‌های متعددی خواهیم یافت، درواقع خواهیم دید گستره‌ی پاسخ‌های «نیست محور» اگر از «هست محورها» بیشتر نباشد، کمتر هم نیستند.

آنچه آنجا نیست احتمالا شامل، نیسان آبی، راکب موتورسوار متخلف، عابر پیاده آموزش ندیده و … می‌تواند باشد. لزوما ممکن است هیچ‌کدام به‌تنهایی پاسخ ما نباشند شاید هم برخی اصولا در دایره پاسخ‌های صحیح قرار نداشته باشند فقط می‌بینیم که نیستند. به‌هرحال همان‌طور که گفتم دایره این نیست‌ها خیلی خیلی وسیع است شاید درنهایت از همه این نیست‌ها بفهمیم که به‌طور مثال در آنجا فساد نیست. خدا نکند از این حرف من تعبیر کنید که یواشکی دارم میگم اینجا فساد هست اما آنجا نیست اصلا این‌طوری نیست فقط داشتم در مورد دایره امکان صحبت می‌کردم فساد هم بخشی از محتوای آن مجموعه‌ی امکان می‌تواند باشد. چیزهایی که می‌توانند نباشند و نبودنشان به «بودن‌ها» معنا می‌بخشد. سال‌ها بشر با خود می‌اندیشید برای زندگی بهتر چه چیزهایی باید باشند، امروز در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که باید بفهمیم برای زندگی بهتر چه چیزهایی نباید باشند.

درصورتی‌که به اهمیت آنچه بین خطوط می‌گذرد پی نبریم، سیستم آموزشی ما با تغییر پارادایمی که به‌واسطه ظهور هوش مصنوعی ایجادشده به‌زودی کاربری خود را به‌طورکلی از دست خواهد داد. با سرعت باورنکردنی وظیفه خواندن اطلاعات و پردازش مفاهیم و تولید محتوا (بر اساس دانش موجود) در حال سپرده شدن به هوش مصنوعی است. مفهوم مهندس، پزشک، وکیل و … در حال تغییر است همان‌طور که درگذشته‌های نه‌چندان دور آب‌حوضی شغلی ضروری بود که با ظهور الکتریسیته و پمپ‌های برقی به تاریخ پیوست، متخصصینی که با شیوه‌های فعلی آموزش‌دیده‌اند به‌زودی به عدم امکان رقابت خود با این پدیده‌ی نوظهور اذعان خواهند کرد. شکست آب‌حوضی در برابر پمپ آب در حال تکراری فاجعه‌بار است.

در دنیای پیش رو آن وظیفه‌ای که برای ما باقی خواهد ماند شناخت مفاهیم ناب از ورای میلیون‌ها کتاب نوشته‌شده است. ما باید جوهره‌ی میلیاردها ساعت کوششی را که پیشینیان برای کشف حقیقت صرف کرده‌اند دریابیم؛ و از همه مهم‌تر وظیفه انسان هوشمند خواندن مابین خطوطی است که هوش مصنوعی قادر به دیدنشان نیست. هوش مصنوعی آنچه هست را می‌فهمد و ما آنچه نیست را می‌بینیم. مطمئنا این ابزار برای کمک به ما ساخته‌شده پمپ آب شغل آب‌حوضی را برانداخت اما آب استخرهایی بسیار بزرگ را برای ما تصفیه کرد استخرهایی که کار هیچ آب‌حوضی نبود.

بابک شهریاری-آبان 1404

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

یک پاسخ

  1. آقای شهریاری گرامی
    از مطالعه نوشته‌تان بسیار آموختم. نگاه شما به «نیستی» به‌عنوان عامل معنا‌بخش، زاویه‌ای تازه و تأمل‌برانگیز است؛ چه در نت‌های موسیقی زیر میکروسکوپ، چه در مدارهای الکترونیکی و چه در لابه‌لای تاریخ و آموزش. این توجه به «میان‌خطوط» و به آنچه نیست اما معنا می‌سازد، مرا به یاد همین حقیقت می‌اندازد که بسیاری از جنبه‌های تجربه انسانی نه در حضور چیزها، بلکه در غیاب آن‌ها آشکار می‌شود.

    در کنار این خوانش فلسفی، بُعدی معنوی هم پنهان است: انسان زمانی به ژرفای فهم نزدیک می‌شود که سکوت را بشنود، نبودن را ببیند و از میان فاصله‌ها معنا را بیابد. گاهی همان‌طور که شما اشاره کرده‌اید، نبود یک صدا رساتر از حضور هزاران واژه است.

    برداشت من این است که توجه به «نیستی» نه نفی جهان، بلکه فهم دقیق‌تر آن است؛ مانند لحظه‌ای که فضاهای خالی یک شعر یا سکوت بین دو ضرب موسیقی، بار معنایی بیشتری از خود کلمات یا صداها دارد. همین جاست که شناخت انسان از سطح به عمق می‌رود.

    از شما سپاسگزارم که این مسیر اندیشه را با چنین بیانی روشن و مثال‌هایی ملموس باز کردید. نوشته‌تان دعوتی است برای دقیق‌تر دیدن و با حوصله‌تر اندیشیدن؛ دعوتی که ارزش چندبار خواندن دارد. دستمریزاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *