خانه را که ساخت بنا

babak shahriari 1به علت آلودگی هوا دبستان‌های استان تهران غیرحضوری هستند. همین جمله کافی بود تا برم به حدود پنجاه سال پیش، کلاس دوم دبستان، حسابی برف باریده بود، شب قبل تا صبح آرزو می‌کردم مدارس تعطیل شوند اما نشد که نشد. کنار بخاری نفتی یک جفت چکمه سروته به دیوار تکیه داده بود و موزائیک دوروبرش را خیس کرده بود، مسعود چسبیده بود به بخاری، دقیقاً معلوم نبود بخاری کلاس را گرم می‌کنه یا اینکه مسعود با گرمای بدنش بخاری نفتی را گرم کرده. اسماعیل آقا با یک پیت فلزی وارد کلاس شد و یک کم نفت ریخت توی منبع و با شیر زیر منبع ور رفت، اینجوری شد که غرش بخاری فضای اطاق را آکنده کرد.
آن روزها ارتفاع برف از چکمه بچه‌ها بلندتر می‌شد، حس سر شدن انگشتان پا خیلی آشنا بود. برف که روی زمین می‌نشست دیگه نشسته بود و اصلاً بلندبشو نبود، حتی بعد از تحویل سال هنوز کوچه‌ها یخ زده بودند. از قله تا بالای دامنه کوه‌ها همیشه سفید بود. هنوز چاه عمیق و پمپ‌های غول‌پیکر آنقدر فراگیر نشده بودند که آب را از عمق زمین بیرون بکشند، خیلی از گندم‌زارها دیم بودند. انگار حتی گندم‌ها یک رنگ و بوی دیگری داشتند.
مبصر کلاس چند تا گچ سفید و یک گچ قرمز و یک گچ زردرنگ دستش گرفته بود، همچین که داشت اون‌ها را کنار تخته سیاه می‌گذاشت با صدای بلند گفت برپا، ما همه بلند شدیم و خانم معلم وارد کلاس شد.
اون روز خانم معلم از روی کتاب می‌خواند:
چه گندم‌های زرد قشنگی! این‌ها را چه کسی کاشته است؟
کشاورز، همان کشاورز کوشایی که دوست ماست.
چه نان گرم و خوش‌مزه‌ای! چه کسی آن را پخته است؟
نانوا، همان نانوای سحرخیزی که دوست ماست.
این گفته‌ها خیلی قشنگ بود. خیلی دلنشین بود. همه‌چی خیلی ساده بود، از بس که ساده بود، ما هم ساده گرفتیم. برای همین وقتی که از روی کتاب خواندیم که:
«چه خانه‌های راحت و زیبایی! این خانه‌ها را چه کسی ساخته است؟
بنّا، همان بنّای پرکاری که دوست ماست.»
نه فقط ما بلکه حتی خانم معلم هم نمی‌دانست که بنا کارش چی هست. من مطمئن هستم که حتی نویسنده محترم درس هفتم کتاب فارسی نمی‌دانست که بناها با هم فرق می‌کنند، یکی بنای دیوارچین است، یکی بنای گچکار است، یکی بنای کاشی‌کار است و… در نگاه نویسنده محترم تفکیکی بین این افراد وجود نداشت.

نکته دردناک ماجرا اینجاست که در آن کلاس چهل‌وسه نفره برای هیچ‌کدام ما سؤال پیش نیامد که اگر خانه را بنا می‌سازد، مهندس چه‌کاره است. هیچ‌کس شک نکرد که احتمالاً یک جای کار می‌لنگد، خیلی بدیهی به نظر می‌رسید که اگر نان را نانوا می‌پزد، مسلماً خانه را هم بنا می‌سازد. اینجوری شد که ذهن ما تربیت شد برای پذیرش خانه‌های بنا‌سازی. شهر پر شد از ساختمان‌هایی که فقط یک پوسته بودند چونکه بنا در پوسته ساختمان تخصص دارد. این ساختمان‌ها شباهت‌های ظاهری با یک ساختمان واقعی داشتند اما از انرژی حیات تهی بودند. اون بچه دیروز امروز خیلی خوب فهمیده فاخر بودن یک ساختمان به آجر و سنگ و سیمان و سرامیک نیست بلکه یک ساختمان خوب مانند یک موجود زنده دارای قلب و روح و انرژی است. ساختمان خوب زنده است، هیچ‌وقت نمی‌توان از یک تاکسیدرمی انتظار حیات داشت. آن چیزی که روح زندگی را در یک ساختمان می‌دمد، نما و سنگفرش گران‌قیمت و شیرآلات و… نیست بلکه روح ساختمان حاصل درهم‌تنیدگی افکار طراحان و مهارت مجریان است. و هرچقدر افکار طراحان ژرف‌تر و اندیشه‌ها انسانی‌تر باشند، ساختمان زنده‌تر است.
آن روز وقتی زنگ مدرسه خورد، چکمه‌های مسعود خشک شده بود. در مسیر خانه به دکان نان سنگکی رفتیم، بخار نان با عطر محسورکننده بینی را نوازش می‌داد، برف دوباره باریدن گرفت. در دکان گرم نانوایی متوجه شدم: نه یک نفر بلکه چند نفر مشغول کار هستند، از خود می‌پرسیدم کدامشان نانوا هستند؟ خصوصاً جلوی تنور دو نفر بودند، یکی نان را در تنور می‌گذاشت و دیگری به دست مشتری می‌داد، کدامیک نان را پخته‌اند؟ آیا همه آن‌ها نانواها هستند یا بعضی را نباید نانوا محسوب کرد؟
البته سؤال دیگری سال‌ها بعد ذهن من را درگیر کرد: آیا امثال شیخ بهایی در جرگه‌ی نانوایان می‌گنجند؟
همین‌طور که نان داغ را با لذت می‌خوردیم شروع کردیم به شمردن دانه‌های برف، یک، دو، سه…، مسعود فریاد کشید من بیشتر شمردم، من برنده شدم. می‌گفت که دانه‌های درشت را شمرده، برای همین بیشتر از من شمرده. یک جورایی ادعا می‌کرد برف‌های اون از برف‌هایی که من شمردم «برف‌تر» بودند، برای همین «یک» مسعود از «یک» من بیشتر بوده! مثلاً «یک» اون «یک‌ونیم» من بوده، شاید هم «یک‌وبیست‌وپنج صدم» من، شاید هم به اندازه «رادیکال دو» تای من بوده. ما که اون روزها این اعداد عجیب‌وغریب را نمی‌شناختیم، ادعای مسعود دریچه‌ای بود به سمت عجیب‌وغریب‌هایی که قرار بود از راه برسند.
آن روز از دست مسعود خیلی لجم گرفته بود اما سال‌ها بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی هم پرت نمی‌گفته، اصولاً مبنای شمارش ما اشکال داشت. شرط لازم برای شمردن آن است که همه آن چیزهایی که شمرده می‌شوند عیناً مثل هم باشند. دانه‌های برف شکل‌های متنوعی دارند، اندازه‌های متفاوت دارند و وزن متفاوت دارند. هم من و هم مسعود وقتی اولین دانه برف را شمرده بودیم نباید بلافاصله دومی را می‌شمردیم بلکه باید آنقدر می‌گشتیم تا دومین دانه‌ای که از همه لحاظ مطابق اولی بود را پیدا می‌کردیم و آن موقع می‌توانستیم بگوییم «دو». امیدوارم من را وسواسی نپندارید اما اگر تمام دانه‌های برفی که آن روز، آنجا باریده بود و بلکه تمام دانه‌های برفی که در همه‌جا تا به‌حال باریده (یا خواهد بارید) را زیر نظر بگیریم، قادر نیستیم که بگوییم «دو».

به باور من نه تنها هیچ دو دانه برف، بلکه هیچ دو چیز را در کل جهان نخواهیم یافت که دقیقاً با هم مساوی باشند؛ یعنی از نظر من هیچ «یکی»، «دو» ندارد. امکان شمردن صرفاً در پرتو توانمندی ذهن برای ساده‌سازی پدیده‌ها حاصل شده است. ذهن ما می‌تواند به‌صورت شگفت‌آوری از تفاوت‌ها چشم‌پوشی کرده و پدیده‌ها را یکسان پنداری نماید. ذهن الگوهای پیچیده را در انتزاعی‌ترین سطح ممکن ساده می‌کند، سپس این ساده‌ترین حالات را تحلیل می‌کند. پس از آنکه ژرفای درک از ساده‌ترین پدیده‌ها تعمیق یافت، ذهن به فهم برهم‌کنش این پدیده‌ها می‌پردازد.

شاید ابداع مفهوم اعداد طبیعی اولین ابزار برای ساده‌سازی باشد. این ساده‌سازی در آغاز کمک زیادی به فهم ما از طبیعت کرده است. اما نباید فراموش کنیم که هرگونه ساده‌سازی، تقلیل جدی در واقعیت است. باید متوجه باشیم در دنیایی که هیچ «یکی»، «دو» ندارد، از مجموعه اعداد طبیعی چیزی غیرطبیعی‌تر یافت نمی‌شود.

این تقلیل جدی در واقعیت آنگاه خطرناک می‌نماید که در ابتدای این متن از کلاس چهل‌وسه نفره نام بردم و شما خواننده جمله‌ی من را بسیار عادی پنداشتید. آیا تقلیل آدمیت به یک عدد امری عادی است؟ حتی اگر از تک‌تک آن‌ها نیز نام می‌بردم، باز هم تقلیل آن‌ها در حد یک اسم بود. دردسر واقعی اینجاست که حتی اگر در مورد هرکدام یک کتاب هم می‌نوشتم و داخل این مقاله جای می‌دادم، باز هم حق مطلب ادا نمی‌شد. مگر می‌شود یک انسان را در یک کتاب گنجاند؟ این‌گونه شد که ناچاراً موضوع بچه‌های آن کلاس را به پایین‌ترین سطح قابل فهم (عدد چهل‌وسه) تقلیل دادم و با کمک این ساده‌سازی قدرت یافتم تا این مقاله را برای شما بنویسم؛ وگرنه ژرفای واقعیت آنچنان بی‌انتهاست که اگر تمام قلم‌های جهان را در اختیار داشتم، قادر به ثبت یک لحظه از آن روز نبودم چه رسد به…

آن روز برفی گویی روزی بی‌انتها بود؛ علی‌رغم گذشت پنجاه سال هنوز تمام نشده است. در آن روز خیلی چیزها دیدم، برخی در چشم من بیشتر جلوه‌گر شدند و برخی کمتر. مثلاً تفاوت رنگ بین دانه‌های برف خیلی مورد توجه من نبود، چرا که واژگانی مناسب برای درک تفاوت سفید با سفید در اختیار نداشتم. نه تنها از من بلکه از هرکس سؤال می‌شد که برف چه رنگی است، همه پاسخ می‌دادند که سفید است. اما امروز چنین پاسخی نخواهم داد، چرا که تجربه به من آموخته هیچ چیزی سفید نیست و سفید هم هیچ‌کجا نیست.

دانه‌های برف در مقایسه با چکمه‌های من سفید بودند، اما در قیاس با خودشان… بعضی از دانه‌های برف کمی سبزرنگ، برخی کمی قرمزرنگ، برخی آبی و برخی طوسی‌رنگ بودند. فقط یک کریستال برف در دنیا دقیقاً سفیدرنگ است و هر دیگری را که در کنار آن بگذاریم یا کمی قرمز، یا کمی آبی، یا کمی سبز خواهد بود. آن کریستال منحصر به فرد، هر کریستالی است که در میان میلیاردها دانه برف انتخاب نماییم. این هم فهمی پارادوکسیکال است که هیچ دانه‌ی برفی سفید نیست، اما هر دانه‌ی برفی سفید است. در واقع مفهوم رنگ، ساده‌سازی ذهن ماست. در جهان واقعی رنگ وجود ندارد، بلکه طیف‌ها وجود دارند. طیف‌ها برخلاف رنگ‌ها مرزبندی شارپ و روشن نسبت به هم ندارند. با کمی سهل‌گیری تمام برف‌های جهان در یک طیف رنگ می‌گنجند. تجربه بارش برف در هوای آلوده شهری می‌گوید که با گسترش این تساهل همه برف‌ها و تگرگ‌ها و ماهیان و پرندگان و… همه ذغال‌های جهان نیز در یک طیف می‌گنجند.

تا جایی که من تجربه کرده‌ام، در فضای خارج از ذهن هیچ مرز روشنی برای تفکیک پدیده‌ها وجود ندارد؛ انگار که درهم‌تنیدگی ذاتی در همه‌چیز هست. و این ذهن است که قراردادهایی برای تعیین مرزهای روشن پدیده‌ها تعریف می‌کند (مرزهایی که در دنیای خارج از ذهن وجود ندارند). ذهن ما پدیده‌ها را تفکیک و دسته‌بندی می‌کند. هر جزء از دسته را مستقلاً بررسی کرده، آن را می‌فهمد و این فهم را به کل اعضای مجموعه تعمیم می‌دهد.

اگر بپذیریم که همه پدیده‌های طبیعت با هم متفاوت هستند، چگونه ممکن است در فضای غیرانتزاعی (خارج از ذهن) مجموعه‌ای را معرفی کنیم که بیش از یک عضو داشته باشد؟ و از آن مهم‌تر، اگر بپذیریم که در فضای خارج از ذهن هیچ مرز شفافی برای پدیده‌ها وجود ندارد، چگونه می‌توان مجموعه‌ای را یافت که همه پدیده‌های هستی عضو آن نباشند؟ در جهان واقعی هرچیزی در همه مجموعه‌ها جای می‌گیرد یا هیچ چیزی در هیچ مجموعه‌ای نمی‌گنجد. اما در جهان ذهن با تعریف مرزهای شفاف، تفکیک‌ها و دسته‌بندی‌ها ممکن می‌شوند.

بی‌شک ابداع اعداد طبیعی و همچنین مفهوم مجموعه‌ها از مفیدترین ساده‌سازی‌های ذهن بشر هستند، اما نباید فراموش کنیم که این ساده‌سازی‌ها واقعیت را تا حد فهم برای ما تقلیل می‌دهند و خود ذاتاً از واقعیت تهی هستند.

آموزش ذهن بر اساس فهم اولیه حاصل از ساده‌سازی به ما کمک می‌کند تا در مرحله بعد به موضوع اندرکنش اجزاء نسبت به هم بپردازیم. تفکیک و دسته‌بندی مجدد برای نیل به شناخت پدیده‌ها هرچند روشی نسبتاً کارآمد بوده، اما نباید فراموش کنیم که هر دو این مفاهیم (منفک بودن پدیده‌ها و تعلق به دسته‌ای خاص) تهی از واقعیت هستند. لذا بدیهی است که با اتکاء به این روش صرفاً ذهنی، به شناخت غایی واقعیت نائل نخواهیم شد. ما به‌عنوان یک انسان وظیفه داریم نه تنها از ذهن، بلکه از قلب، وجدان و… از همه پتانسیل انسانی خود برای دستیابی به فهم واقعیت بهره ببریم.

از آن کودکی که پنجاه سال پیش در صف نانوایی ایستاده بود، توقع نمی‌رفت که بداند: در جهان واقعی (نه جهان ذهنی و انتزاعی) مجموعه آدمیان تفکیک‌ناپذیرند، و بتواند استنتاج کند که شیخ بهایی نیز در مجموعه نانوایان می‌گنجد. چراکه نانوایی و نانوا بودن پدیده‌ای است که همه ابنا بشر را شامل می‌شود. بعضی‌ها در این پدیده پررنگ‌تر به نظر می‌رسند و بعضی کم‌رنگ‌تر. نان را نانوا نمی‌پزد، بلکه همه بشریت با هم نان را می‌پزند. خانه را بنا نمی‌سازد، ما همه با هم می‌سازیم…

تک‌به‌تک ما مسوول آن چیزی هستیم که هست. شاید وزن مسوولیت ما در پدیده‌های مختلف با هم متفاوت باشد، اما هیچ‌کس نمی‌تواند خود را بری از مسوولیت بپندارد.

چند سال پیش، در همان محله‌ی بچگی‌ها، اتفاقی دوباره با مسعود همسایه شدیم. محله همان جاست، قبلاً کوه‌ها به ما نزدیک‌تر بودند اما خیلی وقت است که پشت غبار گم شده‌اند. از خانه که بیرون زدم، پسر مسعود را دیدم. جوان لایقی بود، درد دل فراوان داشت. با اشاره به آن کوه‌های دوردستی که دیده نمی‌شدند، شاید اشاره به گستره‌ی همه شهر و همه‌جا و همه‌چیز، به من گفت: «عمو، این چه نانی بود که شماها پختید و گذاشتید توی سفره‌ی ما؟» دلم می‌خواست تقصیرها را گردن یک سوم شخص مفرد یا سوم شخص جمع بیندازم، اما یادم افتاد که نانوا من بودم و من هستم. ما همه نانوا بودیم، اما نان خوبی نپختیم.

بابک شهریاری – دی‌ماه ۱۴۰۴

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

یک پاسخ

  1. جناب شهریاری هرکسی نانوای قابلی نمیشود همانطور که بنا بنا قابلی نمیشود حتی یک نویسنده نمیتواند نویسنده قابلی شود. حتی خداوند نمیتواند بندگانش و بهتر بگویم موجوداتش را یکسان خلق کند. پس من انسان هم به سهم خود نمیتوانم نانوای خوبی باشم. چون ما در گذر زمان به چیزی درست فکر نمیکنیم بلکه در پس زمان متوجه ی اشتباهات خود خواهیم شد. شاید به اشکالات خود در آینده غبطه بخوریم. پس برخود نباید معترض شویم اما میتوان احتمال بهتر زیستن را برای خود و دیگران را پس از اینهمه خطا جبران نمود.تا نانوای خوبی شد.🙏🍀💚

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *