وقتی که گیر میداد دیگر ولکن نبود. سوار دوچرخه شدیم و رکابزنان رسیدیم جلوی سینما مهتاب کرمان. بوی چسفیل (این روزها میگویند پاپکورن) در فضا پیچیده بود. دو تا بلیت خریدیم و با یک بسته تخمه نشستیم روی صندلی و به تماشای فیلم گودزیلا مشغول شدیم. عجب فیلم مزخرفی بود! من که وسطهای فیلم خوابم برد. وقتی به خودم آمدم سقلمههای کاوه را در پهلوهایم حس کردم. میگفت: «پاشو بریم، فیلم تمام شده. آبروی ما را بردی، چقدر خرناس کشیدی، حسابی تابلو شدیم.» خیلی لجّم گرفته بود؛ آخه از اولش هم فقط به خاطر کاوه آمده بودم و کلی از خودم مایه گذاشته بودم. نگو که انتظار داشت هوشیار بنشینم و شکنجهی دیدن فیلم را هم تحمل کنم. به هر ترتیب از درِ سینما زدیم بیرون و رفتیم سراغ دوچرخه.
اواسط دهه شصت، دوچرخه و دوچرخهسواری در بین مردم کرمان خیلی رواج داشت. شاید باور نکنید اما دوچرخهها سند داشتند و من هم این دوچرخه را با سندش ۷۰۰ تومان خریده بودم (هفتصد هزار تومان نه، فقط هفتصد تومان) و کلی ذوق داشتم؛ چون هم وسیلهای بود که ازش استفاده میکردم و هم اینکه اگر به تنگنایی میافتادم میتوانستم بفروشمش. خلاصه آن سالها آنقدر دوچرخه فراوان بود که جلوی درِ سینما محلی برای پارک دوچرخهها وجود داشت. ما هم همانجا پارک کرده بودیم. وقتی برگشتم، دوچرخه نبود. یک تصمیم سریع و آنی گرفتم؛ یکی از دوچرخهها که شبیه دوچرخه خودم بود را برداشتم و با سرعت نور (شاید هم کمی بیشتر) سوار شدم و رکابزنان دور شدم.
طفلک صاحب دوچرخه وقتی از سینما بیرون آمد هیچ دوچرخهای در محل پارک ندید. احتمالاً در دلش یک مشت بدوبیراه هم به من گفت. آخه به من چه مربوطه؟ خوب، آن کسی که دوچرخه من را برده بود ممکن بود به جای آن، این یکی را ببرد. اصلاً چرا من باید فحش بخورم؟ قاعدتاً این بدوبیراهها نصیب همان کسی میشود که دوچرخه من را دزدیده. این یارو چه میداند به کی دارد فحش میدهد؟ فحشها با آدرس فرستاده نمیشوند که من را پیدا کنند. برای همین تمام بدوبیراهها به مقصد نهاییشان، یعنی همان دزد دوچرخه من، میرسند و ربطی به من پیدا نمیکنند.
آن سالها شرایط زندگی سخت بود، همیشه همهچیز جفتوجور نبود. بالاخره بعد از چند ماه روز مبادا فرا رسید و مجبور شدم دوچرخه را بفروشم. ای داد بیداد! این دوچرخه سند نداشت. برای همین رفتم یکی از محلههایی که معاملات خلاف میشد برای فروش دوچرخهی بدون سند. عجب گیری افتاده بودم! انگار میخواستند مال دزدی بخرند. حداکثر قیمتی که توانستم بفروشم ۲۰۰ تومان بود.
پول را توی جیبم گذاشتم و سریع خودم را رساندم جلوی درِ سینما مهتاب. یک دوچرخه دیگر برداشتم و فروختم. سه بار این کار را تکرار کردم. اینجوری با فروش مجموعاً چهار تا دوچرخه ۸۰۰ تومان گیرم آمد. روز سختی بود. هر بار که میرفتم جلوی سینما حس بدی به من دست میداد، مخصوصاً که کاوه با آن چشمهای ورقلمبیدهاش مستقیم توی چشمم زل میزد. گرچه چیزی نمیگفت، اما از اینکه کسی هست که من را میشناسد و میبیند و خوب میداند که دارم چه کار میکنم، احساس خجالت میکردم. اگر آن دزد نامرد آن روز دوچرخه من را ندزدیده بود، دوچرخه خودم را با سند به همان ۷۰۰ تومان میفروختم و اصلاً دنبال این ۱۰۰ تومان اضافه هم نبودم. اما چه کار باید میکردم؟ دوچرخه من واقعاً ۷۰۰ تومان میارزید. چطور میتوانستم از حق خودم بگذرم؟ من فقط حق خودم را میخواستم، باور کنید. اگر این مالخرها اینقدر طماع و دندانگرد نبودند مجبور نمیشدم هی مال مردم را بیاورم و بهشان بفروشم. خلاصه از این کشمکش خیلی اعصابم خورد شده بود و نیاز به آرامش داشتم. راهحلش را هم بلد بودم. یاد مرفشوی (کیسه پارچهای) ننجانم (مادربزرگ) افتادم و به تأسی از آن خدابیامرز ۱۰۰ تومان اضافه را دادم و یک مثقال و نیم تریاک خریدم. این خرید حس خوبی در من ایجاد کرد؛ چون آن ۱۰۰ تومان حق من نبود و دلم نمیخواست قاطی بقیه پولهایم بشود. اینجوری دود میشد و میرفت هوا و بقیه مالم را آلوده نمیکرد.
چند بار دیگر هم پول کم آوردم (تقریباً دو روز یکبار، بعضی وقتها هم روزی دوبار!). بیرودروایستی باید بگویم عجب کاسبی باحالی بود؛ موقع شروع سانس میرفتم جلوی سینما، یک دوچرخه را میزدم، از پولش تریاک میخریدم و همانجا ولول میخوردم تا یکی پیدایش بشود، کمی از جنس را به او میدادم و بقیه را برمیداشتم و زود دودش میکردم. اینجوری پول دزدی هیچوقت وارد مال و زندگی من نمیشد. تنها دردسری که داشتم این چشمهای لعنتی کاوه بود که جلوی درِ سینما به دیوار چسبیده بود و مدام به من زل میزد.
آخه کاوه جان، عزیز من، آنهایی که دوچرخهشان دزدیده میشود بالاخره یک فکری برای خودشان میکنند. احتمالاً جایی مشغول به کارند و درآمد خوبی دارند، برای همین میتوانند وقت بگذارند و به سینما بیایند و فیلم ببینند و تفریح کنند. خوب چه اشکالی دارد کمی از سهم درآمدشان را برای من کنار بگذارند؟ تازه مگر من تنها دوچرخهدزد شهر هستم؟ اگر من ندزدم، یکی دیگر میدزدد. برای آن صاحب دوچرخه چه فرقی دارد دزدش چه کسی باشد؟
فکر کنم برای فرار از چشمهای کاوه بود، یا شاید کمکم کار و کاسبی تریاکفروشی بیشتر رونق گرفته بود که بیخیال دوچرخهدزدی شدم. دیگر وقتم را بیهوده صرف این کار پر استرس نمیکردم. چند تا عمدهفروش پیدا کرده بودم، خودم جنس را میگرفتم، خرد میکردم و پخش میکردم (مثقالفروشی). هزینه عمل خودم هم درمیآمد. اوایل زیاد اضطراب داشتم، مخصوصاً وقتی یکی از مشتریها هروئین خواست؛ واقعاً از ترس پشتم عرق کرد. اما تا چشم به هم زدم دیدم شدهام یکی از توزیعکنندگان سرشناس مواد مخدر در سطح شهر. در واقع بابت خدمتی که به مشتریهایم ارائه میدادم واقعاً از من ممنون بودند؛ چون آتوآشغال قاطی جنس نمیکردم و صادقانه نیازشان را رفع میکردم و در ازای خدماتم پول میگرفتم.
وقتی آدم جربزه دارد، فرصتها یکییکی خودشان پیدا میشوند. یک روز یکی از مشتریهایم پیشنهاد داد با جعل چند امضا زمین یکی از فامیلهایشان را که خارج از کشور است وارد بازار کنیم. راست هم میگفت؛ زمین به این مرغوبی در بهترین جای شهر افتاده بود و طرف حاضر نبود بیاید ایران و تکلیفش را روشن کند، حتی حاضر نبود به کسی وکالت بدهد تا برایش بفروشد و پولش را بفرستد. اینجوری که نمیشود! بالاخره از یک طرف چنین مالی در خطر است، ممکن است مصادره شود یا یکی دیگر سند جعلی جور کند. از طرف دیگر واقعاً هم چهره شهر را زشت کرده بود. بالاخره باید یک فکری برایش میشد.
دردسرتان ندهم؛ کلاً بچه بااستعدادی بودم و این استعداد توسط خیلیها شناسایی شده بود. مرتب پیشنهادهای جذابی به من میشد (از زمینخواری بگیر تا جنگلخواری و کوهخواری، از اختلاس در شبکه بانکی بگیر تا باندهای زورگیری). هر بار با هر پیشنهاد جدید نگرانی گنگی سراغم میآمد، برای همین بیگدار به آب نمیزدم. چند تا وکیل استخدام کرده بودم و ازشان مشاوره میگرفتم. یک چیزی انتهای این نگرانی گنگ بود که با مشورت هزار وکیل و اطمینان صددرصدی از ایمن بودنم باز برطرف نمیشد. انگار یک غواص حرفهای مجهز به لباس و کپسول و همهچیز باشد اما بخواهد به جای آب در گنداب غوطهور شود. این حس همراه من بود تا وقتی که اولین بار توی گنداب شیرجه میزدم؛ بعدش همهچیز عادی میشد. مرحله بعد گنداب بدبویتری بود، انگار مرحله قبلی توی آب مقطر شناور بودم. وقتی حسابی توی لجن غوطهور میشدم یک جور حس غرور داشتم؛ چون من هم مثل هر شهروند وظیفهشناس دیگری نان میرساندم و نان میخوردم، اما گرههایی به دست من گشوده میشد که کسی جرئت باز کردنش را نداشت.
اگر من نبودم، صددرصد یکی دیگر این کارها را میکرد. معتادها نیاز به فروشنده دارند؛ اگر من نباشم یکی دیگر حتماً هست. برای پدر و مادری که بچهشان اسیر اعتیاد شده چه فرقی میکند فروشنده من باشم یا یکی دیگر؟ این منطق به همه عملکردهای من تعمیم یافته بود. مثلاً: شهر نیاز به گسترش دارد، اینهایی که مالشان را بلوکه میکنند کلاً به اقتصاد جامعه ضرر میزنند. همیشه یکی باید باشد که این کارها را رتقوفتق کند. اگر من نباشم، قاعدتاً یکی دیگر پیدا میشود؛ منتهی فرقش این است که ممکن است کار بیفتد دست یک آدم چولمنگ حیفنون. پس بهتر است من بخورم.
نمیدانم چرا هرچه بیشتر جلو میرفتم عصبانیتر میشدم؛ از دست همه قربانیهای شبکه زورگیری، از دست همه معتادهایی که حدی برای خواستههایشان قائل نبودند، از دست آنهایی که بعد از یک عمر پیدایشان میشد و دنبال زمین و ملکشان در دادگاهها میافتادند. از دست همهشان عصبانی و عصبانیتر بودم. هیچکس قدر من را نمیدانست. بعضی وقتها پچپچهایی به گوشم میرسید که فساد موجود در جامعه را به من نسبت میدادند. البته هیچکس جرئت نداشت جلوی خودم این حرفها را بزند، جز کاوه. چند سال بود که از یک راهی رفته بود وسط گوش میانی من. دکتر میگفت توهم زدهای، اما چرند میگفت. خودم صداش را میشنیدم و مطمئن بودم همانجاست.
در جستجوی آرامش مرتب به افیون پناه میبردم اما نتیجهای جز بالا رفتن دُز مصرف حاصل نمیشد. همهچیز بههم ریخته بود. بعضی وقتها که میرفتم ریش بتراشم، توی آینه بخارزده حمام یک خوک میدیدم. فوراً یک مشت آب گرم میریختم روی آینه، بخارها که پاک میشد چهره آن دزدی که دوچرخه من را برده بود جلو چشمم میآمد. آخرین بار زدم آینه را شکستم؛ هزار تکه شد اما توی هر تکهاش چشمهای کاوه داشت نگاهم میکرد. بعد هم کاوه توی گوشم داد کشید: «جمشید! جمشییییید!»
یکدفعه صدای کاوه تکانم داد: «جمشید داری چه کار میکنی؟» انگار از عمق جهنم پرتاب شدم روی زمین. همه این چند سال فقط چند ثانیه طول کشیده بود. عجب کابوسی بود! هنوز همانجا جلوی درِ سینما مهتاب ایستاده بودم و دستههای یک دوچرخهای که مال من نبود، دستم بود.
من: «هیچی، فکر کردم دوچرخه خودمه. پس دوچرخه من کجاست؟» کاوه: «نمیدونم، مثل اینکه از شانس ما دوچرخه را دزد زده.» من: «حالا چه کار کنیم؟» کاوه: «مال حلال بوده، برمیگرده. اوشتو (شتاب کردن، عجله کردن) نکن.» من: «از کجا میدونی مال حلال برمیگرده؟ اصلاً چطور مطمئنی که حلال بوده؟ مگر چقدر من را میشناسی؟» کاوه: «مشناسمت.»
حتماً میدانید کرمانیها موقعی که میخواهند بگویند «میشناسمت»، اولاً «ی» را حذف میکنند و ثانیاً «م» و «س» را با کسره
بیان میکنند. کاوه هنوز کسره «س» را تلفظ نکرده بود که دیدیم یک نفر رکابزنان، سوار بر دوچرخه دارد نزدیک میشود. دوچرخه مال من بود. آن را در محل گذاشت و یک دوچرخه دیگر که آن هم شبیه دوچرخه من بود برداشت. بعد یک توضیح مختصر داد با لهجه شیرین کرمانی گفت: «ببخشین».
آخ که چقدر این «ببخشین» (با کسره «ش» و غلظت «ی») به دلم نشست. اصلاً نیاز به هیچ توضیح اضافی نبود. اشتباه شده بود، به همین راحتی. هیچکس دوچرخه را ندزدیده بود؛ فقط لازم بود کمی حوصله به خرج بدهم و قضاوت عجولانه نکنم. از خودم خجالت کشیدم. دسته دوچرخه مردم را (که آن هم شبیه دوچرخه من بود) رها کردم و رفتم به سمت دوچرخه خودم.
کاوه نشست روی میله جلو و من هم رکابزنان راه افتادم. به او گفتم: «فکر نکن که من را میشناسی. من خودم هم خودم را نمیشناسم. گودزیلا آنجا روی پرده سینما نبود، اینجاست.» و همینطور که با یک دست فرمان دوچرخه را گرفته بودم، با دست دیگر محکم کوبیدم روی سینه خودم.
روایت آخر
خوب، ایندفعه به خیر گذشت. جمشید شانس آورده بود که کاوه آنجا بود. همه جمشیدها آنقدر خوششانس نیستند. بعضی وقتها کاوهها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی یک نگاه پشت سر میکنی میبینی هزار سال است که ضحاک جای جمشید نشسته. نه گوشش میشنود و نه چشمش میبیند؛ فقط جسمش ضربات پتک کاوه را حس خواهد کرد.
بابک شهریاری – آذرماه ۱۴۰۴

3 پاسخ
چقدر زیبا بود این داستانک این متن وچقدررررررراموزنده بود اگر بشنود وببیند گوش وچشم ضحاکها این را…
داستان جذاب و سرگرم کننده بود. ولی من نکته و درس آموخته این داستان را نفهمیدم.
عالی دستمریزاد داستان دلنشین و آموزنده ای بود