خاطرات جام جان‌باختگان (۳)

دلتنگ روزهای مارکار و بچه‌های کانون

14 16بیشتر از خود بازی‌ها، چیزی که توی ذهنم مانده بچه‌های کانون است. از همان لحظه‌ای که وارد مجموعه‌ی مارکار می‌شدیم، انگار همه‌چیز دست آن‌ها بود. با یک لبخند ساده راهنمایی‌مان می‌کردند، اسم تیم‌ها را می‌پرسیدند، مسیر خوابگاه را نشان می‌دادند، و طوری رفتار می‌کردند که انگار نه مسوول اجرایی‌اند، نه برگزارکننده؛ بیشتر شبیه آدم‌هایی بودند که واقعاً دلشان برای این کار می‌سوزد.

یادم هست یک‌بار دیر رسیده بودیم. خسته بودیم و کمی هم کلافه. یکی از بچه‌های کانون بدون اینکه چیزی بپرسد، فقط گفت: «بیا این سمت، اول یه نفس بکشین.» بعد خودش برایمان آب آورد. ساده بود، اما همان لحظه خستگی‌مان نصف شد.

بین بازی‌ها هم همین بودند؛ یکی کنار زمین امتیازها را هماهنگ می‌کرد، یکی دنبال وسایل گم‌شده می‌دوید، یکی هم فقط حواسش به این بود که کسی تنها نماند. عجیب این بود که هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شدند، حتی وقتی همه‌چیز شلوغ می‌شد.

بوفه‌ی کانون هم دست خودشان بود. همان‌جا بود که خنده‌ها بیشتر از رقابت دیده می‌شد. گاهی وسط شلوغی، یکی‌شان یک شوخی کوتاه می‌کرد و فضا عوض می‌شد.

الان که فکر می‌کنم، می‌بینم ما فقط برای مسابقه نمی‌آمدیم. برای دیدن همان آدم‌ها هم می‌آمدیم. آدم‌هایی که بی‌سروصدا، ستون اصلی این چند روز بودند. کاش امسال هم برگزار می‌شد. چقدر دلتنگ اون روزها هستیم.

 

امرداد مشتاق دریافت و انتشار یادهای شما از جام جان‌باختگان است. ۰۹۱۹۸۰۴۰۵۹۳ (پیام‌گیر امرداد در شبکه‌های اجتماعی)

خاطرات جام جان‌باختگان (۱)

خاطرات جام جان‌باختگان (۲)

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *