2018 3 24baf788 881d 45c3 b185 f27e459b2ef8 67c460efc1067c5ba7637828در زمانه‌ای و در سرزمینی به سر می‌بریم که دچار بدترین‌ها شده است؛ بدترین غم‌ها و غم‌انگیزترین دردها و دردناک‌ترین پاسخ‌های کور. من بهترین و بدترین‌ها را شاید دیده باشم؛ شاید در حد خویش، بهترین لحظات و بدترین لحظات عمر را تجربه کرده باشم. شاید هم نه بدترینِ بدترین‌ها را و نه بهترینِ بهترین‌ها را. اما هر چه بوده، ارزش شریک شدن را دارد.

نزدیک به هفتاد و سه سال گذشت و:

هفتاد سال گذشت که من لاف می‌زنم – که از چاکران پیر مغان یکی هم منم1

در زمانه‌ای به دنیا آمدم که تا سال‌ها نمی‌دانستم – و نمی‌دانستیم – بهترین و بدترین لحظه‌های عمر کدام است، تا به‌تدریج آن را تجربه کردیم. من نمی‌دانستم که در جایی پا به دنیا گذاشته‌ام که سرزمین پالایش نفت است و گرمای هوا و عرق کارگران پالایشگاه شرکت نفت، که از گوشه و کنار ایران عزیزمان به شهر آبادان، شهر گرما و فوتبال و تکنولوژی و برخی از نخستین‌های2 ایران آمده‌اند، در هم می‌آمیزد و بناست که من در این شهر بزرگ شوم.

من بهترین روزها و بدترین‌ها را در همین شهر گذراندم. بهترین و بدترین همکلاسی‌ها، بهترین و بدترین رفتارها و بهترین و بدترین خوراکی‌ها را نخستین بار در همین شهر تجربه کردم. بهترینش شاید یک بستنی در عصری گرم و تفتیده بود با پدر و برادرم در بستنی‌فروشی شکرچیان! و بدترینش شاید کتک خوردن از دست همان پدر بود و پناه بردن به پشت‌بام!

در آبادان دهه سی خورشیدی ما اتوبوس درون‌شهری سوار می‌شدیم. فروشگاه‌های بزرگ، استخرهای استاندارد، باشگاه‌های ویژه کارکنان شرکت نفت، باشگاه گلف و قایقرانی و کریکت (!) داشتیم، در حالی که در گوشه دیگر ایران – و همین خوزستان – مردم حتی اسم این پدیده‌های شهری را نشنیده بودند. آن روزها و در دوران کودکی، در بهترین دوره عمر خویش شنا می‌کردم، چرا که تصور می‌کردم دیگران هم مثل ما زندگی می‌کنند. در آن زمان نه از زندگی‌های بسیار بالاتر از خودمان خبری داشتم و نه از زندگی‌های بسیار پایین‌تر!

من بعدها یک سال هم به یزد رفتم. بهترین و بدترین‌ها را هم در این شهر چشیدم و بوییدم و مزه کردم. بهترین آن شاید آزادی از بکن و نکن‌های پدر و مادر و دیدن سرزمینی تازه بود و بدترینشان دوری از شهر و دیار زادگاه و دوستان و همکلاسی‌ها و دوری از همان پدر و مادر! هنوز بچه بودم که حس می‌کردم گاهی بین بهترین و بدترین زیاد راهی نیست!

بهترین‌هایی که در این شهر باستانی و زیبا (با زشتی‌های خودش) دیدم، کوچه‌ها و خیابان‌های خاکی بود که پر از خاک و ماسه بود و می‌شد در آنها بازی کرد و هنوز در اوایل دهه چهل به مانند یک شهر تاریخی قدیمی جلوه می‌کرد. بهترین‌هایی که دیدم، اسبی بود تنومند و قهوه‌ای‌رنگ که ژاندارمی بر آن سوار بود و با ابهت از خیابان می‌گذشت و در نظرم بسیار بزرگ جلوه3 می‌کرد. بهترین‌ها، بوی خوش کاهگل و خاک بود پس از پاشیدن آب با آب‌پاش در شروع بامداد در کوچه‌ها، و بوی خوش عود و چوب صندل که خاله‌ام روی آتش می‌نهاد در هر بامداد. بهترین‌هایی که دیدم و چشیدم، آن پالوده ترش پالینه‌ردشده یزدی با عطر گلاب و شربت گوارا و تخم خرفه4 (یا پرپین) پاشیده‌شده بر رویش و خنکی یخی که در آن شناور بود؛ چه لذتی داشت در آن ظهر گرم تابستان که به دو ریال پدربزرگم مرا مهمان نمود!

بدترین‌ها شاید نیش زهرگونه بوزی5 (زنبور) بود که در ده بالا (ناحیه‌ای در شیرکوه) هنگام خوردن انگوری بس شیرین بر پشت‌بام عمه و دایی بر لبم نشست6 و بوسه‌ای (نیشی) بس ناجوانمردانه بر لبم زد که از سوزش و دردش به آسمان جستم و چقدر سوزش بدی داشت و عمه با سرکه و یک تکه یخ (که کمیاب بود) به دادم رسید. شاید بهترین‌ها دست محبت‌آمیز عمه‌ام بود در آن شرایط سوزشناک.

و بدترین‌هایی که در آن شهر، دور از چشم پدر و مادر و دور از دایی و عمه و خاله کشیدم، پکی از یک سیگار نیمه‌تمام دایی‌ام بود که از کناری برداشتم و آتش زدم و چقدر تلخ و بدمزه بود و حالم را بر هم زد و گیج و منگ شدم! و بدترین‌هایی که چشیدم شاید قطره‌ای از ته‌مانده ارکی (عرق) خانگی بود که با وجود گوارایی‌اش برای پیروان پیرمغان، اما برای من دوازده‌ساله در آن زمان، سرفه‌آور و برهم‌زننده حال بود تا مفرّح احوال. عجبا که شاید بهترین‌ها زمانی بود که در سنین جوانی و آن گه که افتد دانی7، گهگاه در کنار دوستان جانی دمی به خمره می‌زدیم و از شراب شاهانی تا عرق کشمش قزوین برای لطافت حال و «حول حالنا الی احسن الحال»8 بهره می‌بردیم. آن زمان بهترین‌ها برایمان بود که هم جوان بودیم و ورزشکار و هم هزینه دانشگاه و هزینه مسکن دانشجویی را دولت فخیمه شاهنشاهی به ما دانشجویان می‌پرداخت و قدرش آن زمان نمی‌دانستیم.

(ادامه دارد)

ساعت نه‌ونیم بامداد

داریوش مهرشاهی – یکم اسفند ۱۴۰۴ (20.02.2026)، شفیلد

پانوشت:

1. در واقع شعر حافظ شیرازی این بوده: چهل سال بیش رفت که من لاف میزنم کزچاکران پیر مغان کمترین منم
  و البته می‌رسد به جایی هم که می‌گوید: آب و هوای فارس عجب سفله پرور است! کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم!!
2. برای نخستین‌های آبادان با سپاس از سیاستمداران و مهندسان انگلیسی و ایرانی به عنوان نمونه: اولین پالایشگاه نفت ایران و خاورمیانه (۱۹۱۲ میلادی)، نخستین زیرساخت ها و امکانات شهری مدرن درایران مانند آتش نشانی (۱۲۷۱ خورشیدی)؛ شرکت اتوبوسرانی درون شهری، برق شهری، تاکسی تلفنی ……….سینمای روباز و کودکستان و سینمای خصوصی و….(نگاه کنید به نمونه‌های سرچشمه‌ها)
3. در جایی دیگر-در خاطراتم- نوشته بودم که شهر یزدی که من دیدم در مقایسه با آبادان مثل شهری باقی مانده در قرن نوزدهم می نمود.
4. خرفه یکی از غنی‌ترین منابع گیاهی اسیدهای چرب امگا-۳ است که برای سلامت قلب بسیار مفید است. همچنین حاوی آهن، منیزیم، کلسیم و پتاسیم است.(از ویکی پدیا فارسی)
5. بوز Bowz در گویش یزدی به معنای زنبور و به ویژه زنبورهای بزرگ است.
6. تلخی و شیرینیش آمیخته است کس نخورد شهد و شکر با پیون (یا با آپیون) از رودکی
7. بخشی از نوشته سعدی در گلستان که گوید: “در عنفوان جوانی، چنان که افتد دانی، با شاهدی سر و سری داشتم و…..” باب پنجم در عشق و جوانی.
8. بخشی ازدعایی است که علما در شروع سال نو خوانند.

نمونه‌ای از سرچشمه‌ها

کیوانی، عبدالمجید: آبادان. دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، به‌روزرسانی شده در خرداد 1401.  

لهسایی زاده، عبدالمجید: جامعه‌شناسی آبادان، انتشارات کیانمهر، 1384، تهران.

سیمین روشن:‌آبادان نخستین شهر مدرن ایران. 

 

یک پاسخ

  1. با درود بر آقای دکتر داریوش مهرشاهی عزیز:
    بسیار جالب، شیرین و با مزه بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *