در ستایشِ شرافت، خیراندیشی و درآمدِ پاک در روزگارِ وارونگیِ ارزش‌ها

شکوهِ بودن

e517ef3d 1db4 46b4 865f 0c3469da0e42پیشگفتار: در روزگاری که کامیابی را نه با میزانِ راستی، بلکه با حجمِ دارایی می‌سنجند، سخن گفتن از شرافت، درآمدِ پاک، خیراندیشی و وجدان، برای برخی بهانه‌جوییِ کسانی جلوه می‌کند که از مسابقه‌ی ثروت‌اندوزی بازمانده‌اند. چنین می‌پندارند که هر کس در هنگامه‌ی آشفتگیِ بازارها، در تبِ خرید و فروشِ شتاب‌زده و در سودهای حاصل از التهابِ زندگیِ مردم شریک نشده باشد، ناگزیر برای تسلای خویش به اخلاق پناه برده است. این داوری، اما، نه از عمقِ فهم، بلکه از وارونگیِ معیارها برمی‌خیزد؛ از همان وارونگیِ هولناکی که در آن، راهِ رسیدن به مال از خودِ مال کم‌اهمیت‌تر شمرده می‌شود و وجدان، در برابرِ سود، به حاشیه رانده می‌شود.

حقیقت آن است که همه‌ی آنان که به هر قیمت ثروت نیندوختند، نه ناتوان بودند و نه ناآگاه. بسیاری از ایشان، آگاهانه نخواستند زندگیِ خویش را به میدانِ دائمیِ معامله و اضطراب بدل کنند. نخواستند هر بامداد با لرزشِ نرخ‌ها از خواب برخیزند و هر شب با رضایت از سودی بیارامند که از رنج و نیازِ دیگران پدید آمده است. آنان دریافته بودند که رفاه، اگر به بهایِ آزردنِ انسان حاصل شود، دیگر رفاه نیست؛ و کامیابی، اگر با فروشِ وجدان همراه باشد، صورتی آراسته از شکستِ درونی است.

این نوشته مرثیه‌ی عقب‌ماندگان نیست؛ دفاعیه‌ی ناتوانان هم نیست. این نوشته، ادایِ احترام به کسانی است که در غوغایِ طمع، حرمتِ انسان بودن را فراموش نکردند؛ به آنان که نانِ اندک اما پاک را بر سفره‌ی پُر اما آلوده ترجیح دادند؛ و به آنان که هنوز باور دارند انسان تنها برای اندوختن نیامده است، بلکه آمده است تا با خیرخواهی، اثرگذاری و راستی، جهان را اندکی انسانی‌تر سازد. اگر بودنِ ما در این جهان، رنجی را کم نکند، باری را سبک نکند و امیدی را نیفروزد، همه‌ی دویدن‌ها و گرد آوردن‌ها، جز فرسودگیِ جان و سنگینیِ حساب، چه معنا خواهد داشت؟

در روزگارِ وارونگیِ ارزش‌ها

یکی از اندوه‌بارترین نشانه‌های زمانه‌ی ما، دگرگون شدنِ معنای زرنگی و کامیابی است. در فضایی که سود، بی‌آن‌که از منشأ و پیامدش پرسیده شود، ستوده می‌شود، دیگر چندان اهمیتی ندارد که ثروت از کدام راه به دست آمده است؛ مهم آن است که آمده باشد. از همین‌رو، کسانی که از التهابِ قیمت‌ها، از کمبودها، از هراسِ عمومی و از تنگنایِ مردم برای خویش راهِ ثروت گشودند، گاه با تحسین نیز روبه‌رو می‌شوند. در برابر، آنان که با تخصص، تعلیم، هنر، درمان، پژوهش، کارِ شرافتمندانه و تلاشِ پیوسته زیسته‌اند، به کم‌هوشیِ اقتصادی یا ناتوانی در «بهره‌بردن از فرصت‌ها» متهم می‌شوند.

اما آیا هوشمندی، تنها آن است که انسان بتواند شکاف‌های اخلاق و اقتصاد را بیابد و از آن‌ها برای خویش نردبان بسازد؟ آیا هر راهی که به ثروت برسد، شایسته‌ی پیمودن است؟ آیا سودی که از آشفتگیِ زندگیِ مردم برمی‌خیزد، افتخار است یا نشانه‌ی نقصانِ وجدان؟ جامعه آنگاه از درون می‌پوسد که میانِ ثروت و فضیلت جدایی افکند و تنها به نتیجه بنگرد، نه به راهِ رسیدن. در چنین روزگاری، بازگشت به پرسش‌های بنیادین ضروری است: کامیابیِ راستین چیست؟ انسان برای چه می‌زید؟ و دارایی، در نسبت با شرافت، چه جایگاهی دارد؟

راستی به مثابه بنیانِ زندگی

در سنت‌های اصیلِ حکمتِ بشری، راستی هرگز زینتِ حاشیه‌ایِ زندگی نبوده است؛ راستی، ستونِ هستیِ سالم دانسته شده است. در پیامِ اشو زرتشت، آن سه‌گانه‌ی ژرفِ پندارِ نیک، گفتارِ نیک، کردارِ نیک، صرفاً دعوتی اخلاقی برای زیستنِ فردی نیست، بلکه طرحی برای ساختنِ جهانی آباد و انسانی است. انسانی که اندیشه‌اش نیک است، خوشبختیِ خود را بر رنجِ دیگری بنا نمی‌کند. آن‌که گفتارش نیک است، فریب و توجیه را ابزارِ معامله نمی‌سازد. و آن‌که کردارِ نیک دارد، هرگز از نیاز، ترس، کمبود و بی‌پناهیِ مردم برای منفعتِ خود بهره نمی‌گیرد.

در چنین نگاهی، ثروت اگر با دروغ، تبعیض، رانت، احتکار و سوءاستفاده از موقعیت درآمیزد، دیگر نشانِ کامیابی نیست، بلکه نشانه‌ی فاصله گرفتن از راستی است. آنچه در چنین ثروتی انباشته می‌شود، تنها مال نیست؛ لایه‌هایی از نگرانیِ مردمان، آهِ پنهانِ نیازمندان و حقی است که از جایِ خویش منحرف شده است. آبادانیِ راستین آن نیست که تنها حساب‌ها فربه شود و نمودهای ظاهری بیفزاید؛ آبادانی آن است که در آن، حرمتِ انسان محفوظ بماند و رفاه، از مسیرِ رنجِ دیگران عبور نکند.

سخنِ بزرگان و شهادتِ وجدانِ تاریخ

این حقیقت که زندگیِ انسانی را نمی‌توان به تملک و انباشت فروکاست، در کلامِ شاعران، حکیمان، مصلحان و حتی برخی از بزرگ‌ترین سرمایه‌دارانِ جهان نیز بازتاب یافته است. ماهاتما گاندی، با آن جمله‌ی ژرف و ماندگار، افقِ اخلاقیِ این بحث را روشن می‌کند: «جهان برای نیازِ همه کافی است، اما برای طمعِ هیچ‌کس نه.» این سخن، مرزی آشکار میانِ زندگیِ انسانی و آزمندیِ ویرانگر ترسیم می‌کند. گاندی از ما می‌خواهد که میانِ نیاز و طمع، تفاوت بگذاریم؛ زیرا آن‌گاه که نیاز به طمع بدل می‌شود، انسان دیگر از دارایی استفاده نمی‌کند، بلکه خود در خدمتِ دارایی درمی‌آید.

سعدی، آن معلمِ جاودانِ اخلاق و مدارا، در جانِ آثارِ خود پیوسته انسان را به پیوستگی با رنج و شادیِ دیگران فرا می‌خواند. در جهانِ او، هیچ کامیابی‌ای که نسبت به دردِ انسان‌ها بی‌اعتنا باشد، کامل نیست. مولوی نیز بارها هشدار می‌دهد که اسارت در «داشتن»، جان را از حقیقتِ «بودن» تهی می‌کند. در منطقِ او، انسان برای بزرگ شدنِ روح آمده است، نه برای سنگین کردنِ بارِ تعلقات. حافظ، از سویی دیگر، زرق و برقِ آلوده را در برابرِ آزادگیِ درون بی‌ارزش می‌سازد و فردوسی، در جانِ حماسه‌ی خود، نامِ نیک و داد را از گنج و قدرت ماندگارتر می‌داند.

حتی در جهانِ مدرن، آنان از ثروتمندان که از مرزِ سودِ صرف عبور کرده‌اند، دریافته‌اند که دارایی، اگر در خدمتِ بهبودِ زندگیِ دیگران قرار نگیرد، سرانجام خویش را نیز تهی می‌کند. ثروت آنگاه شأن می‌یابد که از صورتِ تملکِ صرف بیرون آید و به صورتِ مسئولیت، بخشش و اثرگذاری درآید. آنچه از انسان در تاریخ می‌ماند، رقمِ دارایی‌های او نیست، بلکه نسبتِ او با انسانیت است.

درآمدِ پاک و آرامشِ نادیدنیِ آن

در زمانه‌ای که بیشتر چشم‌ها به درخششِ ظاهریِ مال خیره مانده‌اند، رازِ درآمدِ پاک کمتر فهمیده می‌شود. نانِ حلال، هرچند گاه اندک و بی‌زرق و برق است، اما در درونِ خود آرامشی دارد که هیچ سودِ آمیخته با رانت، فریب و حق‌خوری توانِ خریدنِ آن را ندارد. این آرامش از آن روست که انسان می‌داند روزیِ او از مسیرِ له شدنِ دیگری نگذشته است؛ سفره‌اش بر اشکِ خانواده‌ای بنا نشده است؛ و آنچه دارد، با شرمساریِ وجدان همراه نیست.

آری، ممکن است آنان که پاک مانده‌اند، در این سال‌ها فشارهای بیشتری را تحمل کرده باشند. ممکن است از بسیاری امکانات و آسایش‌ها محروم مانده باشند. اما همین محرومیت، اگر با شرافت همراه باشد، شریف‌تر از رفاهی است که بویِ آلودگی می‌دهد. ما اگرچه شاید کمتر اندوخته‌ایم، اما در خود فرو نریخته‌ایم. ما در مسابقه‌ای که شرطِ پیروزی در آن، باختنِ وجدان بود، شرکت نکرده‌ایم. این نه نشانه‌ی عقب‌ماندگی، بلکه نشانه‌ی آن است که هنوز ارزش‌هایی در درونِ ما زنده بوده است که به بهایِ هیچ سودی فروخته نشده‌اند.

خیراندیشی؛ چهره‌ی والای انسان بودن

اما سخن تنها بر سرِ آلوده نشدن نیست. انسان، برای آن نیامده است که صرفاً خود را از خطا دور نگه دارد؛ آمده است تا تا آنجا که می‌تواند، منشأ گشایش، رحمت و نیکی نیز باشد. اینجاست که خیراندیشی معنای ژرفِ خود را آشکار می‌کند. خیراندیشی، حالتی گذرا از ترحم یا احساسی زودگذر نیست؛ بلکه نحوه‌ای از دیدنِ جهان است که در آن، انسان خویش را جدا از دیگران نمی‌بیند. خیراندیش، کامیابیِ خود را از خوشبختیِ دیگران جدا نمی‌پندارد و سودِ خویش را در زیانِ دیگری جست‌وجو نمی‌کند.

خیراندیشی آن است که انسان، حتی در اوجِ قدرت و امکان، راه را بر دیگران نبندد؛ در تنگنایِ مردم، نرخِ انصاف را بالا نبرد؛ از موقعیتِ خویش برای تحقیر و استثمار بهره نگیرد؛ و هر جا که می‌تواند، سهمی در سبک‌تر کردنِ بارِ زندگیِ دیگران داشته باشد. گاه این خیراندیشی در بخشیدنِ مال جلوه می‌کند، گاه در تقسیمِ دانش، گاه در ساختنِ فرصت، گاه در یک تصمیمِ منصفانه، و گاه در صرفِ نظر کردن از سودی که به بهایِ رنجِ انسانی دیگر به دست می‌آید.

خیراندیشی، به انسان می‌آموزد که زندگیِ خوب، تنها در «آسیب نزدن» کامل نمی‌شود؛ در «سود رساندن» و «گشایش آفریدن» معنا می‌یابد. چه بسیار کسانی که مالِ فراوان دارند، اما در جهان، اثری از روشنایی بر جای نمی‌گذارند؛ و چه بسیار انسان‌هایی که داراییِ اندکی دارند، اما با منش و دستِ گشاده‌ی خویش، جهان را برای دیگران مهربان‌تر می‌کنند. اگر ثروت، دل را به دیگران نزدیک نکند، تنها عددی است بی‌روح؛ و اگر دارایی به خیر نینجامد، جز باری سنگین بر دوشِ جان نخواهد بود.

اثرگذاری؛ آنچه از انسان بر جای می‌ماند

اگر خیراندیشی، جانِ انسان را از خودخواهی می‌رهاند، اثرگذاری به زندگیِ او معنا و ماندگاری می‌بخشد. انسان تنها با آنچه گرد آورده شناخته نمی‌شود، بلکه با آنچه بر جای گذاشته است معنا می‌یابد. اثرگذاری آن است که بودنِ ما در این جهان، دردی را کاسته باشد، باری را برداشته باشد، امیدی را زنده کرده باشد، و نوری هرچند کوچک در تاریکیِ کسی افروخته باشد. زندگی‌ای که هیچ ردّی از خیر بر جهان نگذارد، هرچند سرشار از دارایی و نمود باشد، در نهایت تهی است.

اثرگذاری، همواره در کارهای عظیم و نام‌های بزرگ خلاصه نمی‌شود. گاه در تربیتِ درستِ فرزندی، در آموزشِ صادقانه‌ی شاگردی، در نجاتِ آبرویِ انسانی، در ساختنِ فرصتی برای دیگری، در دفاع از انصاف، و در استمرارِ کارِ شرافتمندانه‌ای جلوه می‌کند که به نیازِ واقعیِ جامعه پاسخ می‌دهد. اثرگذاری یعنی آنکه نبودِ ما، خلئی از نیکی در جهان بر جای بگذارد. چنین حضوری، از هر ارث و اندوخته‌ای ماندگارتر است.

بسیاری از دارایی‌ها از میان می‌روند؛ سرمایه‌ها دست‌به‌دست می‌شوند؛ ارث‌ها تباه می‌گردند؛ و آنچه با اضطراب و حرص گرد آمده، چه بسا در زمانی کوتاه پراکنده می‌شود. اما نامِ نیک، دعایِ خیر، درسی که به دیگری داده‌ایم، دلِ افسرده‌ای که آرام کرده‌ایم، و راهی که برای انسان‌های پس از خود گشوده‌ایم، از آن سرمایه‌هایی است که نه دزد می‌برد، نه بحران می‌فرساید، و نه مرگ نابود می‌کند.

کوتاهیِ عمر و بی‌وفاییِ متاعِ دنیا

یکی از حقیقت‌هایی که اگر به‌راستی در جانِ ما بنشیند، مسیرِ زندگی را دگرگون می‌کند، کوتاهیِ اقامتِ ما در این جهان است. ما مسافریم، نه مالکانِ ابدیِ این سرا. آنچه امروز با اضطراب و حرص برایش می‌دویم، فردا از ما جدا می‌شود. خانه‌ها، حساب‌ها، طلاها، اسناد، سرمایه‌ها و همه‌ی آنچه برایش عمر و آرامشِ خود را صرف می‌کنیم، سرانجام یا از دست می‌رود یا به دیگری می‌رسد. انسان هیچ‌یک از این‌ها را با خود نمی‌برد؛ آنچه با او می‌ماند، کیفیتِ روحِ اوست و آنچه از او به جا می‌ماند، اثرِ بودنِ او بر جهان.

از همین رو، چه اندوه‌بار است اگر کسی عمری را در اندوختن بگذراند، بی‌آنکه سهمی در آسودنِ دلِ دیگری داشته باشد. چه تأسف‌برانگیز است اگر در پایانِ راه آشکار شود که بسیاری از آنچه گرد آمده، نه برای خودِ او ماندگار شد، نه برای دیگران خیری آفرید، و نه حتی نامی نیک از او بر جای گذاشت. دارایی، اگر در مسیرِ انسانیت قرار نگیرد، گاه نه‌تنها نجات‌بخش نیست، بلکه خود مایه‌ی فرسایشِ جان و پراکندگیِ میراث می‌شود.

آنان که از قافله‌ی طمع جا ماندند

باید این پندارِ نادرست را کنار نهاد که هر کس در بازارِ آشفته‌ی این سال‌ها، همچون دیگران به دویدن و سوداگری نپرداخت، پس از قافله عقب مانده است. چه‌بسا او از قافله‌ای جا مانده باشد که مقصدِ آن، تهی شدنِ روح و سنگین شدنِ بارِ وجدان بوده است. چه‌بسا نخواسته در میدانی پیروز شود که شرطِ پیروزی در آن، باختنِ شرافت بوده است.

آنان که پاک مانده‌اند، شاید از نظرِ ظاهر کمتر داشته باشند، اما هنوز می‌توانند با سربلندی به گذشته‌ی خویش بنگرند. آنان اگر برای فرزندانِ خود گنجی عظیم به جا نگذارند، دست‌کم میراثی برتر از گنج بر جای می‌نهند: نامِ نیک، صداقت، پاک‌دستی و وجدانِ آسوده. و این میراث، بسی ماندگارتر از آن دارایی‌هایی است که با هر بحران و هر نزاع، به‌سادگی از میان می‌روند. 

نتیجه‌گیری

در جهانی که بسیاری می‌کوشند ثروت را یگانه معیارِ ارزشِ انسان معرفی کنند، باید با صدایی روشن و استوار گفت که نه هر سودی شریف است، نه هر دارایی‌ای مایه‌ی افتخار، و نه هر پیش‌افتادگی‌ای نشانه‌ی برتری. اگر رفاهِ ما از راهِ آزردنِ دیگران فراهم شده باشد، اگر منفعتِ ما بر زیانِ مردم بنا شده باشد، اگر در تنگنایِ جامعه برای خویش نردبانِ ثروت ساخته باشیم، شاید بر حجمِ اموالِ خود افزوده باشیم، اما از حقیقتِ انسان بودن کاسته‌ایم.

اما اگر با راستی زیسته باشیم، اگر نانِ خود را پاک به دست آورده باشیم، اگر از مرزِ وجدان عبور نکرده باشیم، اگر خیرِ دیگران را نیز در نظر گرفته باشیم، اگر به جایِ انباشتِ کور، به خیراندیشی و اثرگذاری اندیشیده باشیم، آنگاه به نوعی از کامیابی رسیده‌ایم که نه با معیارهایِ سطحیِ بازار سنجیده می‌شود و نه با مرگ از میان می‌رود. چنین کامیابی‌ای در آرامشِ وجدان، در دعایِ خیرِ مردمان، در نامِ نیک، در اثری ماندگار، و در نوری است که از وجودِ ما به زندگیِ دیگران رسیده است.

دلالیِ زیان‌زا، رانت، سوءاستفاده و سودجوییِ بی‌رحمانه، شاید حساب‌ها را پُر کند، اما روح را تهی می‌سازد. در برابر، خیراندیشی، درآمدِ پاک، بخشندگی و اثرگذاری، شاید کاخ‌های مجلل نیاورَد، اما انسانِ والا می‌سازد. و در پایان، آنچه حقیقتاً از ما می‌ماند، نه آن چیزی است که در مشت فشرده‌ایم، بلکه آن چیزی است که از دستِ ما به جهان رسیده است.

پس اگر روزی کسی ما را متهم کرد که از قافله‌ی این روزگارِ سوداگرانه عقب مانده‌ایم، می‌توانیم با آرامش و یقین بگوییم:

**ما از قافله‌ی آز و آسیب جا ماندیم،

اما از راستی و انسانیت جا نماندیم.

ما شاید کمتر اندوختیم،

اما بیشتر انسان ماندیم.

و در جهانی که بسیاری همه‌چیز را برای داشتن می‌خواهند،

همین انسان ماندن، بزرگ‌ترین پیروزی است.**

به اشتراک گذاری
Telegram
WhatsApp
Facebook
X
LinkedIn
Email

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *