آیا مهاجرت خودویرانگری است؟ بسته به شرایط، میتوان به این پرسش پاسخی متفاوت داد. فرهاد مالی در رُمان «فیروزه» به این پرسش پاسخ نمیدهد، تنها طرح مساله میکند، بیآنکه خواسته باشد با رویکردهای روانکاوانه و آفریدن ِ فضایی تُودرتُو، خواننده را در پیچوخم چنین مسالهای درگیر کند. او با بازگفتی (:روایتی) سرراست و بیگره، با زبان و نثری دلنشین، سرگذشت آدمهای رُمانش را پی میگیرد و گاه با بازگشت به گذشتهی آنها، نشان میدهد که چهبسا انتخاب رفتن یا نرفتن (مهاجرت) دشوار و مسالهزا است. مالی با آفریدن موقعیتهایی رئال (واقعی) و پرهیز از درغلتیدن به فضاهای سرد و آبسترهای (که کموبیش انسانهای بر سر دوراهی قرار گرفته دچار آن میشوند) بهخوبی رُمانش را پیش میبَرد و با پایانی تلخ، راوی این واقعیت است که مهاجرت و غربت با مرزهای ویرانی فاصلهی چندانی ندارد! به همین سبب است که خوانندهی رُمان او بسیار آسان با شخصیتها پیوند میگیرد و رویدادها را دنبال میکند.
راوی رُمان، دختری به نام فیروزه است. اما نویسنده به راوی اول شخص پابند نمیماند و در بخشهای پایانی، با چرخشی درخور، روایت داستان را به دانای کل میسپارد (بخشهای 31 و 32). ماجراها نیز بسیار زود با آشنایی فیروزه و فرشید (دو شخصیت اصلی رُمان) آغاز میشود و به ازدواج آن دو میانجامد. فرشید در آمریکا زندگی میکند و اکنون میخواهد همسرش را از یزد به آنجا ببرد. از این پس دغدغهی ذهنی فیروزه مهاجرت و سفر به سرزمینی است که شناخت چندانی از آن ندارد: «تبوتاب و دلهره از آیندهای نامعلوم روی سینهام نشسته است. تُوی بدنم حرکت میکند و به قلبم فشار میآورَد» (رویهی 50). این فضای گنگ و بیم از آیندهای که روشن نیست، فیروزه را هراسان میکند. فرشید میکوشد او را از مخمصهی دودلی بیرون بیاورد: «ما اینجا آیندهای نداریم، اونجا میتونیم زندگی بهتری داشته باشیم» (رویه 20). دیری نمیگذرد که فیروزه راهی غربت میشود و دشواریهای دوری و بیگانگی آدمها با یکدیگر را -بهناچار- تاب میآورَد، اما گاه کلافه و دلگیر است: «وجود حاضر و غایب شدهام. خودم اینجا و هوش و حواسم ایران است»(رویه 116). فیروزه واقعیت را نادیده نمیگیرد. میداند که در شرایط دشواری قرار گرفته است: «مهاجرت بیرحم است. کسی که تَن به مهاجرت میدهد تا سالها احساس بیگانگی میکند. همه چیز را باید از نو شروع کند. تا مدتها کار دلخواهش را پیدا نمیکند. غم غربت آدم را دلتنگ میکند، روان را آزار میدهد، ذهن را فرسوده میکند. مهاجرت اراده و اعصاب و روان قوی میخواهد. بدون داشتن آنها دوام آوردن در غربت محال است»(رویهی 122). با این همه، فیروزه آن اندازه انگیزه برای تجربهی زندگیای تازه دارد که واقعیتهایی را که میبیند یا میشنود، دچار و گرفتارش نسازند. اینکه او با زندگی تازهاش چه میکند و مهاجرت و غربت، او و انسانهای پیرامونش را به کجا میکِشد؟ با خواندن رُمان فرهاد مالی دریافتنی است.
از برتریهای رُمان «فیروزه»، یادکرد از آیینها و شیوهی زندگی زرتشتیان یزد است؛ بدون آنکه نویسنده با گزارش رسمها از خطِ سیر داستانش دور شود. او در این شیوه از روایتگری، پختگی درخور ستایشی از خود نشان میدهد. از اینرو، همهی رویدادهای رُمان، در بستری باورمند، زندگی آرام فیروزه را در یزد که آکنده از آیینها و زندگیای پُرجنبوجوش است، تصویر میکنند و سرگشتگی و تنهایی ملایم او را در غربت نمایان میسازند.
از یک لغزش بهگمان چاپی که بگذریم (آنجا که نوشته شده: «سمانه دسته گلی را که آورده است را به من میدهد»-رویهی 100- که پیداست «را» دوم را باید حذف کرد)، جملههای رُمان رسا و کوتاه است و نثر نویسنده روان و ساده. خوشبختانه فرهاد مالی آگاهانه از فُرمگرایی (که متناسب با روایتگری داستانش نیست) پرهیز کرده است. گفتوگوها (:دیالوگها) نیز درخشان و درخور با ویژگیهای هر کدام از شخصیتهای رُمان است.
رُمان «فیروزه»، نوشتهی فرهاد مالی، را نشر بَرَسم چاپوپخش کرده است.
