تهران
تا صد سال پیش داروخانه نداشتیم. نه اینکه نشناسیم و ندانیم چه هست. یک دنده ...
این روزها انگار همهی خرت و پرتهای خُرد و ریز دنیا یک نشانی بیشتر ندارند: ...
سفرهی ما ایرانیها زمانی رنگ و بوی دیگری گرفت که سیب زمینی را شناختیم، اما ...
جهان بیدرنگ و پُرشتاب روبه نو شدن دارد و نمیتوان در گذشتهها ماند. این قانون ...
از وفاداری بود یا ترسمان که هر چیز نو را پس میزدیم؟ شاید هر دو، ...
بیش از شش دهه است این ترس به زندگی ما چسبیده که آسانسور میان زمین ...
دههی شصت، زمانی که بستههای نایلونی چپیس به بازار آمده بود، خوشگذرانی و تفریح ما ...
تا همین یک سدهی پیش فروشندههای دورهگردی بودند که تغارهای سفالی را روی سر میگذاشتند ...
به فکر خودمان رسید؟ یا از فرنگیها یاد گرفتیم آرد و شکر و روغن را ...
سی سال، هر روز بانویی که سراپا قرمز پوشیده بود، آرام و بیگفت و سخن ...

